جوانانخانواده

از مادرم متنفرم!!

از مادرم متنفرم!!

مادر، زیباترین و پرمعناترین کلمهٔ دنیاست؛ مادر سرچشمهٔ خوبی‌ها و محبت‌هاست؛ مادر امن و امان زندگی و آرامش‌بخش دل هاست.

بیشتر بچه ها با تلفظ کلمهٔ «مامان» (مادر) بزرگ می‌شوند. همه، مادرهایشان را دوست دارند و اگر شخصی گفت: من مادرم را دوست دارم، طبیعی است و اصلاً جای شگفتی نیست…

ولی خواهر و برادرم، اگر بشنوی شخصی بگوید: «من از مادرم بدم می آید، برایش آرزوی مرگ می‌کنم». چه عکس العملی نشان می‌دهید؟!

آیا دلیلی قانع کننده وجود دارد که انسانی چنین حرف‌هایی را در مورد مادرش بگوید؟

در یکی از کلاس‌های درس بودم که یکی از دوستانم به من گفت: من از مادرم متنفرم؛ تعجب کردم، و نزدیک بود او را بزنم!! و با عصبانیت سرش داد زدم: «می‌فهمی چی می‌گویی؟ این اصلا درست نیست».

نه تنها من از حرفش بدم آمد؛ بلکه دانش‌آموزهای دیگری نیز که حرفش را شنیدند سرش داد زدند…

باورتان می‌شود او از نوشتن هر گونه انشاء در مورد مادر خودداری می‌کرد و اگر مجبور می‌شد، از رفتارهای خشن مادر می‌نوشت!!

روزی از روزها تنها باهم در کلاس بودیم به او نزدیک شده و پرسیدم: چرا از مادرت متنفری؟ پاسخش مرا حیرت‌زده کرد و پشیمان شدم که چرا آن روز سرش داد زدم… او اصلا در گفتن حقیقت تردیدی نکرد و همه چیز را شفاف به من گفت، انگار مدتی است در پی شخصی می‌گردد تا این سؤال را از او بپرسد.

در حالی که بغضی بزرگ گلویش را می‌فشرد، گفت: به‌ دلایلی پدرم، مادرم را طلاق داد ومن نوزاد بودم و دو خواهر و یک برادر بزرگ تر از خودم داشتم. مادرم از خانهٔ پدرم رفت بی آنکه یکی از فرزندانش یا حتی من که شیرخوار بودم را باخود ببرد!

مدتی از رفتنش می‌گذشت که من به شدت بیمار شدم ، پدرم مرا نزد مادرم که جای دیگری زندگی می کرد برد ؛ ولی او مرا بغل نکرد و در پاسخ گفت: «دختر توست خودت به تنهایی از او مراقبت کن». پدرم به خانه بازگشت و از من مراقبت کرد. در طول این مدت پدرم به تمام کارهای ما رسیدگی می‌کرد ولی مادرم حتی یک بار هم از ما دیدن نکرد.

خواهرم مدتی پس از ازدواج باردار شد وحالش بد شد به گونه‌ای که بین مرگ و زندگی دست و پا می‌زد و می‌خواست در این لحظات حساس مادرم کنارش باشد ، به مادرم زنگ زدیم؛ ولی او از آمدن نزد خواهرم امتناع کرد و حتی یک بار هم زنگ نزد که از حال خواهرم باخبر شود!!

این مختصری از زندگی مصیبت ‌بار هم‌ کلاسیم بود. وقتی گفت: مادرم از وجودم ناراحت است و مرا دوست ندارد، او را درک کردم؛ ولی با اینکه از اوضاعش خیلی ناراحت شدم به روی خودم نیاوردم و به او گفتم: که هر چه باشد مادرت است او را ببخش و به او احترام بگذار و این حرفم را تا آخرین روز به او می‌گفتم ؛ ولی زخمش بیشتر و بزرگ تر از آن بود که بی مهری های مادرش را  فراموش کند و او را ببخشد.

اگر از شخص غریبه‌ای ناراحت و متنفر شویم آسان است؛ ولی اگر آن شخص مادر باشد خیلی سخت و دردناک است.

پدر و مادر عزیز ، همان گونه که دوست داریم فرزندانمان با ما به بهترین شیوه برخورد کنند ،خودمان نیز باید سعی کنیم رابطه‌ٔ خوبی با فرزندانمان داشته باشیم. همان گونه که ما پدرها و مادرها گنجینهٔ فرزندانمان هستیم، آنها نیز گنجینهٔ ما هستند.

 احمد سالم بادویلان

  ترجمه: آسع

برچسب ها

نوشته های مشابه

‫157 نظرها

  1. سلام…منم از مامانم بدم میاد…دوستش ندارم…هر چی خاطره از کودکی تا الان که ۲۸ سالمه دارم اینه که دائما” در حال دعوا و جر و بحث بوده…منو بچه بودم کتک میزد…زندانیم میکرد….من هیچ پناهی جز درس خوندن نداشتم…اون ۳ تا خواهرم رو دوست داشت اما من که بچه آخرم مثه کلفت بودم برای اونا….یه سیکل داره…خیلی بیشعوره…با افکار هزار سال قبل زندگی میکنه…بچه تر که بودم فقط کتک میخوردم ولی الان سرش داد میزنم و جوابشو میدم….کنکور یه جای دور زدم که دستش بهم نرسه و از ۱۸ سالگیم تا الان رو در خوابگاها سپری کردم….دلم میخواد ازدواج کنم اما خب با هر کی آشنا میشم باید یه مدت باشم که همو بشناسیم اما این زنیکه وقتی من گوشیم دستم باشه میگه با کی حرف میزنی پیام میدی…همش لحظاتم با ترس و اضطراب بوده…هیچ جوری از شرش راحت نمیشم….دوستی یه دختر با یه پسر چه مشکلی داره مگه…خوش به حال اونا که ماماناشون شعور و شواد دارن…من با ۲۸ سال سن باید برای رژ لب زدن لاک زدن پیام دادن با گوشیم و… به این زنیکه بی شخصیت خل و چل جواب بدم…دریغ از یه کتاب که بخونه…صبح تا شب در حال اراجیف گفتن و غیبته…ازش بدم میاد…کاش مامان من نبود…من که چیزی از مهر مادری درک نکردم…فقط ایجاد رنج و عذاب بوده واسه من…کاش مامان نداشتم یا این مامانم نبود……….امیدوارم خیلی زود مستقل بشم از شرش راحت بشم…خیلی بد کوفتیه…شانس من

  2. منم از پدر و مادرم به شدت متنفرم. دختر ۲۹ ساله هستم اصلا از پدر مادرم محبتی ندیدم و هیچ وقت منو ساپورت مالی هم نکردن با اینکه پدرم پولداره میلیونره ولی زورش اومد واسه ما خرج کنه همش نگه داشت که امیدوارم بمیرن هرچه زودتر الان من چندین ساله خودم کار می کنم و این پدر اشغال کثافت یه بار نگفت تو دختری و ساپورتم کنه فقط بلدن به برادرم محبت کنن حالم ازشون بهم می خوره شدیدا اونقدر بیشعور هستن که من انگار براشون وجود ندارم. اونایی که میان میگن بهشت زیر پای مادر لطفا حرف مفت نزنید و بقیه رو درک کنید و چرت و پرت زیادی نگین. اگه یه روز پدر مادرم بمیرن جشن می گیرم از خوشحالی مطمئن باشید. فقط بلدن بچه بیارن

  3. سلام من بیست سالمه و ارزوم اینه هرچه زودتر مادر یا پدرم بمیرن که یه پولی به من برسه حتی فکر کشتنشون هم به سرم زده ولی خب من که قاتل نیستم به هرحال…مادر یه فرد مذهبی که فکر میکنه با دنیای امروز و اهنگ گوش دادن روشن فکر شده و پدر یه فرد گشادو تبنل که پول خرجی هم نمیده من نمیدونم تو که پول برا خودت نداری چرا هی بچه میاری احمق بعد اینا فکر میکنن من باید بدون حتی یه هزارتومنی برم دنبال کار مثل خارجیا خدا هم که دیگه انگار یه نگاه به این زندگی نمیندازه بچه ها برام دعا کنین پدر مادرم زودتر بمیرن خدا کمکتون کنه تو زندگی منم برا همتون دعا کردم که زندگی موفق باشین درضمن زود قضاوت نکند

  4. سلام من ۱۸ سالمه میخواستم ابروهامو بردارم ولی روم نمیشه ب مامانم بگم اخه مامانم از اواناس ک منتظره ی چیزی بگی ک مطابق میلش نباشه و تا اخر عمر بزنش تو سرت برا همینم نمیدونم چجوری بهش بگم دخترا الان ۱۵ سالگی دست ب کار میشن ماشاالله منم ک هر کاری خواستم یکنم فقط ن ازشون شنیدم اونوخ برای خواهرم ک از من کوچیک تره ادای روشن فکرارو درمیاره البته خود مامانم عید بهم گفت میخوایی ابروهاتو برداری خودم گفتم ن ینی هول شدم….. بنظرتون الان بگم چی میگه میترسم….

  5. من از مادرم متنفر نیسم فقط دیگ هیچ حسی بهش ندارم دیگه خسته شدم ازش همش کتکم میزنه تحقیرم میکنه اعتماد به نفسم اومده پایین از بس مقایسم میکنه با دیگران فقط امیدوارم دانشگاه جای دوری قبول شم

  6. منم ۱۵ سالمه.نمی دونم چی بگم از کجا بگم مادرم نه درکم میکنه نه به نیاز هام توجهی داره.همیشه فحاشی میکنه.اهمیتی به وضعیت روحی ام نمیده.همیشه نمراتم بیست بوده تو مدرسه مورد علاقه ی همه ی معلم ها بودم و همه ازم تعریف می کنن ولی مادرم همیشه میگه وظیقته درس میخونی واسه آینده خودته به من چه!میگه اگه سگ تو خونم بزرگ می کردم بهتر از تو تربیت میشد شعور سگ از تو بیشتره!عاشق کتاب خوندنم عاشق مطالعه ام عاشق شادی و فکر مثبت ولی همشون با غر غر های مامانم دود میشه میره هوا.

    1. عزیزم من اتفاقی اینجا اومدم برات دعا می کنم آرزو می کنم مامانت متوجه اشتباهش بشه و خداوند هم محبت و مهربونی رو دوباره به دلش بیاره عزیزم

    2. دقیقا زندگیت مثل زندگی منه کودکیم نوجوانی ام جوانی ام به خاطر فحاشی و عصاب ضعیف و عشق پسر بودنای مادرم تباه شد رفت من که فکر میکنم بهشت فقط زیر پای حضرت فاطمه زهراست او فقط مادر بود حسین با زینبش براش یکی بود

    3. منم همین طورم از چهار سالگی خوندن نوشتن بلد بودم تو مدرسه معلمامو شکه میکردم با نمراتم همه همکلاسیام میخواستن دوستم باشن اما مامانم اجازه نمی داد که دوستی داشته باشم تمام زندگیم کتابخون بودم و تنها سرگرمی و پناهگاهم بود اما الانا اینثد بهم سرکوفت میزنه که تو هیچی نیستی بی غرضع ای که چن ماهه یه کتابم نخوندم خودش مدام با تلفنش کار میکنه و چت و اینستا و… کلاس شیشم که بودم سوالا رو اشتباه تو پاسخ نامه زدم و رد شدم اون کارایی که اونو بابام باهام کردنو فراموش نمیکنم سرموفت و طعنه و مقایسه و… از بچگی یه دختر عمه داشتم که دوس ال ازم کوچیک تر بود و باباش فوت شدم بود اونقدر با اون مقایسم کردن براش هدیه گرفتن تولدش براش پارتی گرفتن احساس کردم که ذره ای اهمیت براشون ندارم از بچگی مدام به خاطر اون کنک خوردم تنبیه شدم و الانم چند ماهه دوستایی پیدا کردم که با خانوادم کنار اومدن و منو قبول کردن اما مامانم مدام بهشون فحاشی میکنه دیگه اصلا احساس محبت به اون قیافه…ندارم هیچ احساسی ندارم ۱۶ سالمه و دارم دنبال راهی برای خودکشی میگردم

  7. فک کنم این کافی باشه واسه تنفر از مادرم
    خواهرم سرطان داره و هر روز مامانم بهش میگه ایشالله بمیری.. از وقتی که بچه بودیم مادرمون مارو کنک میزد طوری میزد که همه میگفتن الان بچه میمیره از بچگی با فحاشی ما رو بزرگ کرده تا حالا نشده اسممو صدا کنه همش فحش میده بی دلیل….ازش متنفرم

  8. منم از پدرم متنفرم پدرم هیچوقت به من محبت نکرده تنها محبتی که به من داشته کمکای مالیش بوده همه میگن چرا بابایی نیستی و… ولی واقعا دست خودم نیستم وقتی بی محبتیاش میبینم ازش بدم میاد منم خیلی دوست داشتم روابطمون مثل پدر دخترای دیگه بود منم خیلی دوست داشتم بجای اینکه اون همه کلاس ثبت نامم کنه به جای اون پولایی که خرجم کرده بهم محبت میکرد وقتی میبینم پدرای دیگه به دختراشون محبت میکنن واقعا دلم میخواست شده حتی یه لحظه جای اونا باشم😑

    1. امیدوارم مادرم بمیره
      همه چیو ازم دزدید
      دزده کثافت
      باعث مرگ بابام شد
      از بچگی بزرگم نکرد ما رو به پول و به برادرای کفتارش فروخت
      امیدوارم بمیره
      ترووو خداااا هر کی نظر منو میبینه برام دعا کنه که مادرم بمیره
      اینشالله بمیری فخری کاظمی ازت متنفرم
      به خاطرت از زندگی عقب افتادم همه چیو از دست دادم از جمله پدرمو
      خدا ازت نگذره انشالله خونه و ملک رو که ازمون دزدیدی … انشالله که به زهرمارت باشه انشالله خدا تو این دنیا و اون دنیا تاوان کاراتو بده … بمیری نجات پیدا کنیم فخری کاظیم تروخدا بمیر فقط بمیر فقط بمیر فقط بمیر بمیر بمیر نجات پیدا کنیم از دستت انشالله خوشی نبینی امیدوارم با ذلت بمیری همونجور که پدرم با زجر مرد تو هم به درک فاصل شی ریاکار دزد کثافت

  9. این محدودیت ها از همین افکار قدیمی و مزخرف مامان باباهاست….
    یعنی مامان باباها یه جورین که نمیتونی بهشون بگی کسیو دوست داری…
    فکر میکنن وظیفشون بعدبه دنیا اوردن بچه و بزرگ کردنش ازدواج کردنشه!…
    میدونین چرا فک میکنن همه چی به ازدواج ختم میشه….
    چون افکار مامان باباهاشون هم همینجوری مزخرف بوده…
    حالا اینا هیچی…
    چرا یه پسر یا دختری که ترنسه نمیتونه مشکلش رو بگه…
    لطفا جواب الکی ندین…
    دورو برم مورد داشتم که میگم…
    وبا اون خرشانسی که مامان بابای روشنقکر داره نیستم…
    اونجور مامان بابا ها خیلی کم پیدا میشن…
    یا چرا اون بدبختی که از طرف یه حرومزاده اسیب جنسی میبینه نمیتونه به والدینش بگه؟!…
    چون مامان بابا ها بیشتر به فکر ابروشون و فکر مردمن نه به فکر اون بچه بدبخت…
    یه سری والدین مذهبی هستن که نمیذارن گوش بچشون یه اهنگم بشنوه…
    چون با همون افکار اینو یاد گرفتن…
    یه ذره باخودتون فکر کنید…
    خیلی از اونهایی که از خونه فرار کردن و بدبخت شدن حالا به هر دلیلی به خاطر ناتوانایی درک والدینشون بوده…
    تاکی میخوایین بچه هاتون رو با تنبیه بدنی تربیت کنید؟!
    تاکی میخوایین به جای اینکه با بچه هاتون صحبت کنید سرشون داد بزنید و حرف خودتون رو به کرسی بنشونید؟
    تاکی میخوایین به تقلید کورکورانه سنت های قدیمی ادامه بدین؟
    تاکی میخوایین بچه هاتون با تمام وجود ازتون متنفر باشتن؟۱٫٫٫
    تا کی؟!

    1. از مادرم متنفرم متنفرم متنفرم متنفرم ………………. از خدامه بمیره
      از فخری کاظمی متنفرم
      امیدوارم زود بمیره
      یه دزد عوضی از این دنیا کم میشه
      خیلی هم خوب میشه برا جامعه یه ریاکار دزد میره به درک
      تو فکر کشتنش هستم تا بتونم چیزهایی که ازم دزدیده پس بگیرم ملک و خونه پدریمو ازم گرفت همه چیو ازم گرفت نابودم کرد … منو انداخت بیرون از خونه …. بلخره یه روزی … یه روز یه رووووووزی روزگاری روز منم میاد روز تاوان فرا میرسه ….. خدا کنه اون روز زود بیاد دارم دیونه میشم از حرص … خدا بهم رحم کنه

  10. منم از مادرم متنفرم اون زندگی رو برام جهنم کرده و همش اذیتم میکنه دوسش ندارم از زندگی تو جهنم خونمون خسته شدم از حرفاش حرکات مسخرش خسته شدم همش بد دهنی میکنه من ازش میترسم کاش بتونم زودتر از این خونه برم و دیگه نبینمش اون واقعا ظالمه حتی هیولاست جونی من رو حروم کرد من دیگه آدم سابق نمیشم همش آرزو میکنم کاش میمردم یا اصلا نبودم این زندگی واقعا غیر قابل تحمله کاش من زودتر برم و از دست این ظالم روانی راحت شم و اون تنها بمونه و تو بدبختی زندگی کنه .

  11. من از مامانم دلخورم…
    همیشه از بقیه تعریف می کنه از این که قشنگن اما یه بار هم بهم نمیگه تو هم خوشگلی
    امروز داشتم با دوستم دردودل می کردم وچون عصبانی بودم به دوستم گفتم ازشون متنفرم و مثل دو تا غول برام هستند
    فال گوش وایساده بود همه حرفامو شنیده بود
    بعد انقدر حرفای زشتی بهم زد که هیچ وقت یادم نمیره
    از خودش حرف در می آرود می گفت تو اینا رو هم به دوستت گفتی
    میگفت چرا رازهای چهل سال زندگی منو به غریبه ها می گی
    اخه مامان اینا همیشه با هم دعوا می کنن و منم اینو به دوستم گفتم

    خلاصه هرچی بهش میگم بزار باهات حرف بزنم میگه تو دختر من نیستی دیگه سرجنازه م هم نمیزارم بیای
    برام این چیزا مهم نیست
    ولی من اگه درددل می کنم بخاطر اینه که خیلی تنها و ناراحتم و ممکنه بخاطر عصبانیتم چیزایی رو بگم که نباید
    ولی اون چرا فال گوش وایسته؟
    راستشو بخوایین مامانمو دوست دارم اما نه به اندازه ای که دوستا و دوروبریام مامانشون رو دوست دارن
    بیشتر وقتا ازش عصبانیم چون اصلا مهربون نیست
    حالا هم هر کاری میکنه ببکنه برام مهم نیست
    دیگه همون یه ذره هم دوستش ندارم
    نه دوسش دارم ن متنفرم
    بی تفاوتم بهش

  12. من و مامانم روزی نیست که باهم دعوا نکنیم میترسم مریض شم انقدر حرص میخورم از دستش..هرکاری میکنه منت میزاره،میگه من اینکارو کردم اون کارو کردم برات تشکر کن،
    جلو همه آبرومو میبره.حرفایی که بهش میگم جایی نری بگیو دقیقا میره همه جا جار میزنه،،جلو بابام مظلوم بازی درمیاره و همه تقصیرا هم اخر میفته گردن من
    بیمار روانیه ..حتی دکتر گفته قرص اعصاب باید بخوره اما نمیخوره. همیشه بهم میگه کاش بجای تو سگ بزرگ کرده بودم
    ازش متنفرم..ترخدا دعا کنید از شرش خلاص شم.کنکورمو امسال دادم برا انتخاب رشته میخوام شهرستان بزنم..از طرفیم نمیتونم شهرستان زندگی کنم و فامیل و آشنا هم نداریم…واقعا سردرگمم..خدایا خودت همه ادمای امثال منو نجات بده..میترسم مثل خودش دیوونه شم،یا ام اس بگیرم از بس حرصم میده.دعا میکنم زودتر با یه آدم درست حسابی ازدواج کنم و فقط برم و برنگردم

    1. ما محکومیم ب فنا منم امسال کنکور دادم ولی چ کنکوری ی جوری گند زدم ک اونورش ناپیداااا حالا هر چی پارسال بش التماس کردم برا دی وی دی برام نخرید گف بخایی بخونی خودت میخونی و من چ خفتایی کشیدم ب خدا قسم ما دستمون ب دهنمون میرسه ولی نخرید برام امسالم گف دی وی دیم میخرم ولی هیچ گوهیم با ابنا نمیخوری تو اخرش هیچی نمیشی همش فاز منفی میده پدرمو درائرده دخترای هم سن من همه کار میکنن من ی البو اهنگ از خواننده مورد علاقم پیش خرید کردم انقد زرنگه ی کارت داده دستم ک رمز دوم نداره منم صبح رفتم سر کوچه براش گرفتم اومد چنان جا خورد گفتم انگار جنایت کردم خب من میخاستم البومو پیش خرید کنم مگه چیه؟؟؟انقد شوخی شوخی فوش داد ک نگوو دیگه خستم کرده ………..بابام ک ی قرونم برا من خرج نکرده جواب کنکور اومد چنان نطق میفررمود گفتم تو چته دیگه از همون اولم من از هر چی خوشم میومد اینا هی اه و اه مینداختن پشتش حتی ب خوتننده مورد علاقمم گیر میده با اینکه من ن لیتو گوش میدم ن وانتونز ن تتلو و اهنگ خوب گوش میدم اما بازم اعتراض دارن میدونی ما مگه بریم از این مملکت ک راحت شیم..

    2. منم دقیقا همینو از خدا میخام بایکی ازدواج کنم برم دیگه برنگردم اونقدر دور باشم که اونا هم نتونن به من سر بزنن

  13. منم مثله شما
    تازه شما خوبید سالمید
    من ک نمیتونم راه برم ننگ میزنن چون نمیتونی راه بری
    پدرو مادرم ازهم جداشدن با مردی میخواد ازدواج کنه ک هیچ گونه هم سطح نیس ن قیافه ن فرهنگ ن اخلاق ن تیپ نه گفتار نه هیچیییییی
    امشب بخاطر یه دیلیت اکانت دوا را انداخت
    اینا مادرن…..
    هه

  14. سلام.من ۱۸سالمه .از مادروپدرم بشدددت متنفرم و آرزوی مرگشون رو میکنم.مادرم هزارتا انگ بهم چسبونده تو فامیل آبرومو برده. زندگی و جوونیمو حروم کردند. همین الان دندونام سیاه شدن و درد میکنن دکتر منو نمیبرن.پوستم قارچ زده دکتر نمیبرن. رتبه صد کنکور شدم ،بدون کلاس کنکور و معلم و حتی سرویس!رتبه کنکورم به یه ورشونم نیست!! اصراری هم نداشتن درس بخونم چون آیندم مهم نیست!!منت پول کشمش و کتاب تست و اندک میوه هایی که فقط دوران کنکور تو خونمون پیدا میشدن رو سرم میزارن.پول بهم نمیدن(البته وضع مال بابام توپه توپه!!) .چای کتک هاشون تااخر عمرم رو بدنم میمونه.زاتوهام از کتک های پدرم پوسیده و درد میکنه. یه عمر تو خونه زندانی کردن منو. باورتون میشه سه ماه تابستون من پامو از خونه یکبار هم نمیتونستم بیرون بزارم؟؟اگه وضعم اینطور بمونه من از خونه فرار میکنم و بدترین و گناهکار ترین آدم روی زمین خواهم شد و به بدترین شکل ممکن ازمدرومادرم انتقام میگیرم و آبروشونو میبرم(تازه خیییلی هم پدر مادرم مومن و نمازخون و حاجی هستن!!!)

    1. شیدا من برعکس توام بعد از مرگ مادرم افسردگی گرفتم و حتی دوست ندارم تا سر کوچه هم بدم همیشه گریه میکنم بابام همش کلاسای مختلف اسممو مینویسه ولی نمی رم نمیتونم برمم…خیلی دلم براش تنگ شده

  15. من از مادرم بدم میاد همین تابستانه پارسا ل فقط سر اینکه خواهر کوچیکم حالش بدشد ما دعوامون شد که تو این دعوا یکی از انگشتان و شکوند که دکتر گفت همین طوری میمونه درست نمی شه موقعی که دعوامون میشه با مشت میزنم تو بدنم انگار کیسه بکس گیر اورده تا زگیام که دعوامون میشه میزنم بهش میگم تو که یه انگشتمو شکوندی راحت باش مال خودت بقیشم بشکون بعد میگه ایشان الله همشونو میشکونم واقعا از دستش خسته شدم من و برادرم از دستش خونمون تو شیشه است

  16. نمیدونم چی بگم
    ازچیش بگم از بدیاش یا از خوبیاش
    حرف های بعضیاتون حرفه دلمه کیر میده مقاااااایسه میکنه فرق می ذاره
    اگه یه درصد منو درک میکرد یا یه دقیقه خودشو جای من می ذاشت, دنیا فرق می کرد …
    .
    .
    .
    اگه همینجوری پیش بره ………..
    ???

  17. قدرشونو بدونین شاید یکم یا زیاد زود جوش بیان یا….
    ولی هرچی باشه مامانه … فقط به احترام این ۹ ماهی که تو شکمشون بودید حرمتشون رو نگه دارید
    مهم اینه که مامانا ته دلشون صاف صافه…

  18. مادر یعنی آرامش
    مادر یعنی مهربانی
    مادر یعنی آسایش
    مادر یعنی خوشبختی
    مادر یعنی عشق
    مادر یعنی مهر
    مادر یعنی اون فرشته ای که با اشکات، اشک میریزه
    مادر یعنی اون فرشته ای که با خنده هات، میخنده
    مادر یعنی اون فرشته ای که نگاهش به توئه و با هر لبخندت زندگی میکنه
    مادر یعنی زندگی ………
    تا زنده اند و زنده ایم قدردانشان باشیم که بعدها افسوس بیهوده است

  19. منم از مادرم متنفرم
    من و خواهرام و پدرم ازش متنفریم
    دشمنه خانواده اشه
    همه جا برای مطرح کردن خودش از ما بدگویی میکنه
    برای جمع کردن پول و خونه همه رو له کرده
    اخرش هم نه خرج خودش میکنه نه خرج خانوادش
    هر روزم تو مطب دکتراست نکنه بمیره پولاش به بقیه برسه
    براش مهم نیست چهره منفوری پیدا کرده فقط مهمه که پولاش خرج نشن
    من ٣٣ سالمه و تو خونه این ادم که به اسمش هست خونه روزی ارامش نداشتم
    خواستگار هم که میاد باهاشون کار به دعوا ختم میشه و میرن و من و خواهرام اسیر و برده دست این زن سلطه گر شدیم
    فقط بخاطر اینکه پول داره
    خدا لعنت کنه ادمه جاهل و نادون رو

    1. عزیزم نگران نباش مامان من که همه اینا هست البته چند تا بارزه جدیدترم داره اینکه شدیدا کتکم میزنه بعضی وقتا از حال میرم التماسش میکنم اما انگار نه انگار
      ولی هیچوقت سفرهای زیارتیش تعطیل نمیشه
      خدایا شکرت بخاطر این بنده های صالحت

  20. من از مادرم متنفرم
    اون هرروز بهم دروغ میگه فحشای خیلی بدی میده بهم میگه پسر فلانی باهات این کارو بکنه
    یه روزی مجبور شدیم تلگرامم حذف کنیم
    من دیلت اکانت کردم اما بعدها فهمیدم مامانم یه شماره دیگه رفته تلگرام داره با پسرای کوچکتر از خودش حر میزنم گفته شانزده سالمه اسمم رها یه عالمه مرد چند تا داداش آبجی گروه…
    خلاصه من وقتی خونه نبود همش گوشیشو چک میکردم و اینارو می‌دیدم
    هرروز بهم دروغ می‌گفت روزی نبود که فحشم نداده
    امروزم گفت ای کاش تو به جای انسان سنگ از شکمم درمیومدی میزاشتم سر سنگای دیگه
    من واقعا خستم میخام یکی دیگه باشم

  21. من حالم از مامانم بهم میخوره شمارشو بلاک کردم دلم میخاد بزنم بیرون اما چون دخترم نمیتونم ی سال پیش یکی بهم ی تهمت بزرگ زد اسمم لک دار شد افتاد سر زبونای مردم ازون اتفاق ی ساله میگذره تا ی بحث کوچیک میشه سری تحقیرم میکنه هزارتا اسم پسر رو میاره روم فحشای بد بد میده همش جلوی فامیلام کوچیک میشم دستمم از همجا کوتاس و اون تهمت لعنتی بر گردنم ثابت شد خدا ازتون نگذره زندگیمو نابود کردین ی سال اشک چشام خشک نشده بخاطر حرفای مامانم هزار بار قلبم شکسته

    1. منم مادر بدی دارم و ازش متنفرم
      تهمت چیزبدیه و بدتر ازاون اینکه مادر آدم بهش تهمت بزنه.
      نوجوون که بودم مامانم چندباری بهم تهمت زد که باپسررابطه دارم و وقتی میخواستم بیرون میگفت میخوای بری ک… دادن .که خودم ازتعجب شاخ درمیاوردم که همچین حرفایی میزد یچندباری اقدام به خودکشی کردم ولی از خدا ترسیدم.
      ازخدامیخوام به کساییکه لیاقت بچه دارشدن ندارن بچه نده واگرم یروز خودمم لیاقت نداشتم نده چون بچه یه امانته.
      من خیلی فهش و نفرین و بی آبرویی توفامیل .تهمت از سمت مادرم داشتم و خوردم کردن.
      و ازهمه بدتر ازچیزیکه خیلی حرص میخورم روزه و نمازش و قرآن خوندنشه که هربار میبینم میگم بخوره به کمرت اون نماز و روزت.باورکنین از نماز و روزه و دین زده شدم .
      ولی خداروشکر ازدواج کردم و دارم میرم یه شهر دور ولی بااین حال همیشه کمبود یه مادر مهربون و دلسوز و محبتش همیشه گوشه دلم میمونه و باخودم به گور میبرم و گله کردنم از خدا میمونه برای اون دنیا.

  22. مادر من عشق زندگیم بود.مامانمو ۲۰ روزه از دست دادم.قدر مادراتونو بدونین.از اذیتای کوچیکشون بگذرین.اونامرو این زمین آدم هستن.ولی فرشته ان
    مادر من یه فرشته بود .خیلی بی تابم.همش دلم میخاد زمان برگرده عقب اون روزایی که باهاش بحث و دعوام میشد با مهربونی باهاش حرف میزدم.همش دوست دارم زمان برگرده عقب جبران کنم اشتباهاتمو.بهش میگفتم چقدر دوستش دارم.براش هرکاری دوست داشت میکردم.اما حیف آرزوی محالی دارم.هر لحظه به یادش دارم گریه میکنم.قدر مادراتونو بدونین .وقتی به خودتون میاید که خیلی دیره

  23. نوشته های اکثرتونو خوندم شما همه بخاطر اختلاف اعتقادی یا سنی و رفتاری ای ک با خونوادتون دارین متنفرین ازش
    دریغ از اینکه من آرزوم بود رو سرم میبود کتکم میزد حتی
    نمیدونم ب خیلیاتون چی بگم
    فقط امیدوارم مشکل هممون حل شه❤

  24. من از مادری ک مادر نبود و فقط اسمش تو شناسنامم ثبت شد بیزارم
    من متنفرم ازش ک وقتی ۳ سالم بود گذاشت رفت و حالا بعد ۱۷ سال پیداش شده
    من نمیبخشم کسی و ک کل بچگی و زندگیم باعث تحقیر و خورد شدنم شد
    باعث شد بخاطر گذشته ای ک واسم ساخته نتونم ب کسی ک عاشقشم برسم
    من متنفرم ازش چون وقتی همه از حس خوب مادر داشتن میگن من باید لال بشم و بگم هه مادر چی هس
    من هیچوقت ازش نمیگذرم چون هرجا ک شاد بودم یه اتفاق باعث شد اون یادآوری شه و دوباره کامم تلخ شه
    اون یه اتفاق نحسه تو زندگی من
    یه بدنامی

  25. سلام ۱۵ سالمه …
    من از‌‌ اخلاق، نوع برخورد ، شخصیت ، مخصوصا طرز فکر و تیپ و ظاهر مادرم و همچنین پدرم متنفرم… متنفررررررررر متنفرررررررررررم مخصوصا مادرم . دوسش ندارم . حرف خوبی نیس اما اگه پدرم با ی زن دیگه ازدواج میکرد که خیلی خوب بود من الان تو این سایتا نبودم… هیییییییی خدا من عاشقتم ولی چرا این همه بی عدالتی تو زندگیمه چراااااااا اخه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! دنیات بی عدالته .
    میگم بی عدالتی چون تو این مادر و پدر رو دادی به من. کمبودای تو زندگیمو کی میخاد جبران کنه!? اصن ب فرض بعضی چیزا تقصیر من .به فرض مشکل از من قبول. اما ایا تقصیر من بود که همچون پدر مادری دارم !!!!!
    کاش عاشق مادر پدرم بودم ولی نیستم… باهاشون حرفم میزنم بهم میگن توو توهم هستم … اگه مادر پدر خیلی خوبی داشتم زندگیم این نبود… انقدر دوس دارم باهاشون صمیمی بشم عاشقشون باشم اما اینطوری نیس … چرا اخه !گناه من چی بود ؟! خب بگو منم بدونم دیگه. مادر پدرمو نمیخام…
    اما دوستان ی چیز خیلی عجیب با اینکه اینقدر ازشون بدم میاد اما وقتی مثلا خواب بد میبینم که مادرم مرد یا پدرم چیزیش میشه سریع ناراحت میشم ! اخه این چه حس مزخرفیه معلوم نیس با خودم چن چندم…

  26. من ۱۴سالمه و یه برادر دارم که پنج سال ازم بزرگتره و یجورایی من بچه ی ناخواسته بودم و همه هم اینو میدونن مامان و بابام فقط منو کتک میزنن و با برادرم خوبن
    درسم واقعا خوبه و همه به عنوانه خرخون میشناسنم با هیچ پسری هم نبودم ولی برادرم درسش داغونه و هزارتا دوست دختر داره که مامانم هم اینو میدونه ولی بازم همه ی بدبختی ها واسه منه بعضی اوقات مامانم اینقدر کتکم میزنه که وقتی میرم مدرسه فقط حواسم به اینه که آستینام یه وقت نرن بالا یکی کبودیامو ببینه من تا چند وقت پیش افسردگی حاد داشتم و مامانم متوجه بود و هیچ کاری نمیکرد بقیه هم به این دید نگام میکردن که مامان و بابام دکترن و قطعا حواسشون هست
    ولی کاشکی سواد نداشتن کاشکی پول نداشتن کاشکی معتاد بودن ولی رفتارشون با من که بچشونم درست بود
    الان هرشب دارم گریه میکنم و به قدری ضعیف شدم که تا یه صدایی میاد میترسم که نکنه مامانم یا بابام میخوان بزننم
    گاهی اوقات دلم میخاد دهنمو وا کنم هرچی میتونم بگم بگم خودمو خالی کنم و حتا یه بارم اینکارو کردم هنوز یکی دو جمله اول رو نگفته بودم مامانم یجوری زدم که لبم پاره شد و خون دماغ شدم 🙂
    عاخرین دعوا هم همین چند دقیقه پیش تو خیابون بود که زد تو دهنم و بهم گفت گستاخ فقط بخاطره اینکه بهش گفتم چرا اونروز بهم فلان چیو گفتی 🙂
    اینم مهر مادری :))))

    1. نازی جون منم مامانم دکتره بابام مهندسه مخابراته
      راسته ک میگن تحصیلات شعور نمیاره اینا لابد خودشونم همینجوری بار اومدن ب نظرم از یکی کمک بخواه نمیشه اینجوری

  27. واای بچه ها من فکر میکردم فقط مامان من دیوونست. باور کنید روزی وجود نداره که این حیوون منو به فحش نکشه .حالم ازش بهم میخوره زنیکه وحشی باید تو تیمارستان بستری بشه بابامم عین ماست نگاه میکنه یا همش میگه تقصیر منه همش میگه تو گستاخ شدی تو پررو شدی از وقتی که دانشگاه رفتی
    از صبح که پامیشم شروع می‌کنه به فحش ونفزین تا شب . غروبم که بابام میاد عین مادر مرده ها خودشو میزنه به گریه و‌ موشمردگی و به دروغ به بابام میگه من زدمش و‌فحشش دادم تا میخوام از خودم دفاع کنم قلبشو میگیره و شروع به نفرین میکنه و‌ میگه دهنتو ببند انگ هرزگی بهم میزنه جلو بابام که اونو از دست من عصبانی کنه . الان ۲۱سالمه باید بهترین روزهای زندگیم باشه ولی هروز بدتر از دیروز .بخاطر این زنیکه وحشی جهنمی . کاش بجا مادر سگ داشتم اون بیشتر بهم محبت میکرد بخدا .زندگی ندارم بخدا دعا کنید یا اون دیوونه بمیره یامن

    1. منم مثل توام عزیزم.این سرنوشت مااست که همچین پدر و مادری داشته باشیم.و همیشه به بچه هاییکه با پدر و مادرشون دوستن و نسبت بهم محبت دارن حسادت کنیم.ولی خدا مطمعنا حواسش هست .تنهاکاریکه میتونی بکنی جدایی و ازدواج و رفتن به یجای دور برای زندگیه.بااینکار فقط زجرت کم میشه که بازم خوبه ولی جای خالی یه مادر و پدر خوب تو دل آدم خالی میمونه و حسرت تاآخرعمرباهامونه.

  28. من از مامانم متنفرم هیچ وقت سعی نمیکنه منو درک کنه همش سرم داد می زنه اصن هیچ موقع عصاب نداره فقط خواهر بزرگمو دوس داره میخواد صد در صد مثه اون باشم اصن درک نداره هر موقعم ک خواهرم از دانشگاه میاد تموم مهربونیاش برا اونه مخصوصن الآن ک من ۱۵ سالمه و تو سنی هستم ک خیلی ضربه میبینم و حساسم ب هیچ وجه سعی نمیکنه درک کنه الانم با خواهرم پاشدن و با خاله هام رفتن بیرون خوش گذرونی منو نبردن اصن ب من نگفتن میخوایم بریم بعد من باید از یکی دیگ بفهمم اینا رفتن بیرون همیشه هم بهم دروغ میگه کثافد واقعا حالم ازش بهم میخوره وقتی هم ک دارم گریه میکنم میگ گم شو تو اتاقت عذا بگیر خب این چ طرز برخورده حق دارم ازش بدم بیاد

  29. دوستان من نمیتوانم شما رو درک کنم ..چون بر عکس شما مادرم به من و برادرم بیش از اندازه محبت میکنه جوری که بعضی اوقات پدرم هم از این رفتار عصبی میشه..نمیتونم بگم شما ها حق دارید یا ندارید بگید از والیدنتون تنفر دارید..ولی فقط میتوتم بهتون بگم یه مادر هیچ وقت از فرزند خودش بدش نمیاد..کسی که شمارو ۹ ماه داخل شکم خود پرورش داده و رنج و عذاب این مدت را به جان خریده هیچ موقع حس تنفر به فرزند را نداره…دوستانی که از رفتار های بده مادر خود میگویند بدانید که مادر شما حتما دچار مشکل و بیماری هست و اگر میگویید فهش رکیک و تحقیر های بی جا میکند بدانید مادرتون احتمالا دچار افسردگی شدید یا اختلالات روانی شده است و نیاز به درمان دارد وگرنه هیج مادر سالم از شرایط عقلی در هیچ جای این کره ی خاکی از فرزند خودش متنفر نیست…هر جای این جهان هستی هستید بهترین آرزو هارو براتون دارم و امید وارم همیشه بدرخشید و سلامت باشد.
    یا حق.

    1. معلومه شما نمیتونید درک کنید شرایط کسایی که مادر یا پدرشون با بچه هاشون بی جهت بحثشون میشه اولا که شما میگی مامان من خوب برخورد میکنه و دوستمون داره پس دلیلی نداره از مادرت بدت بیاد ثانیا شما پسری و اصولا دخترا احساساتشون بیشتره و از بی مهری خیلی بیشتر از پسرا رنج میبرن. درسته ما نه ماه در شکم مادرمون بودیم ولی ماهم امانت خدا برا اوناییم جدا از اون یه انسان مستقلیم اونا حق ندارن کاری کنن که بچه هاشون ارزوی مرگ کنن خدا همونطور که احترام رو برا پدر مادر واجب کرده دوست داشتن فرزندان برا پدر مادر هم واجبه بنابراین باید این رابطه دوطرفه باشه تا موندگار بمونه

    2. سلام دوست عزیز مرسی که ارزوی خوبی برای ما کردی و اینکه مرسی که نظر خوبتو در اختیار ما گذاشتی ولی واقعا وقتی درک نمیکنی نظر نده! تو خودت وقتی تو ناز و نعمت مثل گربه ی سلطنتی بزرگ شدی حس افرادی مثل مارو درک نمیکنی.پس بهتره اصلا نیای تو این سایتا و نظرت رو که ندونسته درمورد ما میگی رو نذار! نمیخواد ناز پررورده ها درمورد دوست داشتنای بعضی مادرا به ما چیزی بگن! شاید بیشتر مواقع به ما محبت کنن و مارو دوست داشته باشن اما وقتی با ما درست رفتار نمیکنن ما باید یه جایی اون حسمونو خالی کنیم. مادر خود من منو به زبون دوست داره ولی اصلا درست رفتار نمیکنه. همش درمورد عیب های من که ممکنه همه عیب داشته باشن به همه جلوی خودم میگه و بزرگ نمایی میکنه! احساسات من رو به تمسخر و خنده میگیره. برادرم هم فقط تظاهر میکنه که منو درک میکنه اما همش طرف مامانمه.وقتی میخوام تو مسائل بهش کمک کنم یا تو بحثا مفید باشم بهم میگه تو فضولی یا همش دخالت بی جا میکنی ولی خودش تو همه ی کار هایی که نه میتومه کمک کنه و نه میشه از نظرش استفاده کنه دخالت میکنه.و همش ضد حاله.خیلی هم گداس! ۱۵۰ متر خونه خریده همش عز و جز بی پولی میکنه! دو تا ماشین داره همش عز و جز بیپولیش واسه ماس! ۱۰ میلیون تو حسابش داره همش به رخ ما بیپولی رو میکشه.وقتی بچه بودم تونست یه خونه ی ۷۰ متری رو تبدیل به ۱۳۰ متر کنه ولی همیشه وقتی چیزی رو دوست داشتم برام نمیگرفت و همش به رخ من که ۵ سال یا کمتر سن داشتم بی پولی رو میکشید.من که الان بزرگ شدم و با اینکه میدونم که باید رعایت کنم و همیشه کم توقع بودم بازم هی میگه شما منو واسه پولم میخواین. من واسه اینکه به رخم نکشه حتی کتاب های کمک درسی هم ازش نمیخوام!وقتی برای درسم خرج میکرد و منم همیشه بهترین نمره رو براش میگرفتم همیشه سرم منت میذاشت و میگفت :”پولتو دادم!”

    3. خدا براتون نگهش داره ولی لطفا اینجا نگو چون خیلیا دلشون به درد میاد همه ما حسرت داشتن ی مادر خوب داشتیم اما ?

    4. دوست عزیز تا اونجایی که من تو این زندگی نکبتی از مادرم توهین و تحقیر و کتک دیدم این شد باورم که همه مادرا پسر پرستن ((من یه برادرم دارم وقتی قیاس میکنم خودمو باهاش حتی توی دلخوشی های خیلی کوچیک به این نتیجه رسیدم )) و این ححتما تقصیرماست که دختر شدیم شاید !!!!!! والا ادمایی رو میبینم نه انقد ادای مسلمونارو درمیارن نه دولا راست میشن واسه نماز(االبته به اسم خودشون نماز و قران که بخوره تو کمرشون وقتی عمل نمیکنن تو زندگی ) برعکس انقد انسانیت و محبت حالیشونه ک کرم نریزن الکی به بچه هاشون و اونارو بیخود به باد فحش و کتک نگیرن
      من دیگه جلو نفهمی این ادم کم اوردم حتی پدرمم از دستش به ستوه اومده فقط به حق اقا امام زمان خدا جواب این کاراشو بده به خودش واگزارش میکنم این حیوون رو

    1. چشم عزیزم محتاجیم به دعا
      ایشالا خدا به هممون کمک کنه
      ولی ی سوال مگه تو مادر اینده نمیشی؟؟
      اخه گفتی ایشالا همتون پدر مادرای اینده میشید?
      شمام سال اولته ک میخایی کنکور بدی؟؟؟؟؟
      توام از پدر و مادرت دلگیری ک اومدی اینجا؟؟؟؟

    2. موافقم.همیشه یاد میگیرم مثل مادرم نباشم و با مسائل مسخره و بدبخت نمایی خودم ناراحتش نکنم و همیشه درکش کنم.

  30. دلم گرفته خوبه ی همچین جایی هس واسه اینکه خودمو تخلیه کنم
    دلم میخاد ازاین خونواده برم
    تورو امام حُسین واسم دعا کنین امسال کنکور قبول شم برم از این خراب شده تروخدا واسم دعا کنین خدا جون ک انگار دیگه منو دوس نداره ک حتی بخاد ب حرفام گوش کنه تروخدا شما برام دعا کنین حال روحیم خیلی بده ی حس اضطرابو غمگینی و اصن نمی ونم چمه
    تروخدا واسم دعا کنین………..

    1. من هم مثل شما دعا میکردم که زود کنکور قبول شم و از این خانواده برم. من قبول شدم… رفتم… پونزده ساله که رفتم ولی مشکلی حل نشد. و الان متاهلم و دایما دارم به خاطر انتخابم سرکوفت میخورم دایما دخالت ها ادامه داره. دارم زندگی ام رو میکنم با تمام سختی هاش من ارامش رو دارم ولی وقتی مامانم میاد خونمون من و شوهرم قهریم باهاش عصبی برخورد میکنم. هر بی احترامی ای بهش میکنم و این همه اش به خاطر حرفهای اونه. الانم که دارم این مطالب رو میخورم یه سرگیجه و گنگی خاصی تو ذهنمه. چشمام از شدت عصبیت می پره. دیروز با جنگ و دعوای شدید اول صبح شروع شد و تا اخر شب تا شوهرم بیاد تموم.
      هیچ وقت راه حل شما با فرار کردن تموم نمیشه چون شما این خانواده رو همیشه با خودتون دارید. متاسفانه شرنوشت ماها هیچ وقت تغییر نمیکنه

  31. سلام من از مادرم متنفرم اون کلا با همه دعوا داره و اعصاب نداره هرچى فحش بد از دهنش در میاد میگه اصلا ابرو نداره تو خیابون شروع میکنه فحشاى رکیک دادن مثل ک…ش و یاا… کلا روانیه برادرم که ١۴ سالش بود یه بار از خون پرت کرد بیرون که سن ١۶ سالگى دوباره برگشت و الان که ١٨ سالشه چند کاهه از خونه پرتش کرده بیرون در این حد روانیه، من پسرم متولد ١٣٨٠ ، من میرم بیرون میگه رفتى ک.و.ن دادى و با پسراى مردم حال کردى در این حد روانیه مادرم امشبم دعوامون شد گفت از خونه پرتت میکنم بیرون کثله داداشت ادم شى. همش داره تهمت میزنه به من ، من بابام را خیلى دوست دارم بنده خدا خیلى سادس ! برداش ماشینو خونه رو همرو به نام این زنی که دیوونن کرد حالا بابام به خاطر اینکه من تو خیابون نخوابم هزار تا فحش پدر و مادر با کتک از مامانم میخوره خیلى دلم براش میسوزه بعضى موقع ها ارزوى مرگشو دارم بعضى موقع ها نه ، من مامان بزرگم میگه مامانت روانیه ، کلا با تمام فامیل بابام و خودش قهره چون یه ادم مریضیه،میره تو پارکینک فحش رکیک میده به همسایه ها در این حد روانیه یعنى من واقعا نمیدونم چى کار کنم ? تازه با چند تا مرد در ارتباطه …..ببخشید سرتون درد اوردم

    1. ببین
      ی کاری کن زیاد با مامانت دهن ب دهن نشو
      بابابات صحبت کن بنظرم ب ی مشاور خانواده یا روانپزشک مراجعه کنین تا راهنماییتون کنه

  32. سلام من ی آدمی که پدر و مادرم پول دارن ولی برای من اصلا هیچ حرجی نمی کنند روزی شده که من ۱۰۰ هزار خواستم گفتن نداریم ولی همون روز یک ملیون خرج خواهرم کردن خیلی بین منو خواهرم فرق میزارن و اینقدر سر من منت میزارند که تا حالا دو بار خواستم خود کشی کنم ولی نشده بچه ها برام دعا کنید که بمیرم راحت شم

  33. از مامان و بابام متنفرم همیشه ارزو میکنم ک بمیرن این عجیب نیست چون بعضیا لیاقت مادر و پدر شدن و ندارن مادر و پدری ک از بچگی تا الان ک ۱۸ سالمه کتکم زدن و هیچ محبتی بهم نکردن جلوی پیشرفتم و گرفتن و باعث شدن انواع مریضیارو داشته باشم و قرص ارام بخش مصرف کنم و همه محبتشون فقط برای خواهر بزرگم و خواهر کوچیکمه

    1. سلام دوست گلم
      من فقط اینو میدونم خدا جای حق نشسته بالاخره ی روز ی انتقام هممونو ازشون میگیره
      من یادم نمیاد مامانم کمکم کرده باشه وقتی دارم سختی میکشم کلا وقتیم میرم حتی جلوی خودشم گریه میکنم بهم نمیگه مشکلت چیه چ برسه به اینکه بخواد بوسم کنه یا بهم محبت کنه شیدا جون
      کلا فک میکنه باید بزارم ب حالم خودم تا خوب شم
      لعنت بهش
      سعی کرده از خودش ی هیولا تو ذهن من بسازه
      ولی بهمون کمک کردن ی همچین مامانای گوهی نباشیم واسه بچه هامون
      من احساس میکنم اگه نمیدونی چجوری باید با ی نوجوان رفتار کنی خب بااید از ی روانپزشک یا مشاورخانواده بپرسی ن ایوکه گوه بزنی ب اینده بچت با رفتارای چرت??

  34. من ی مادرم یک دختر دارم و یک پسر عاشق بچه هام ولی گاهی انقدر لبریز میشم که واقعا طاقت خطاهاشون رو ندارم و ناخواسته داد میزنم و حسابی دعواشون میکنم و بعدش کلی عذاب وجدان میگیرم . الان که مطالب شما رو خوندم کلی گریه کردم فکر میکنم دختر منم اگر حرفهای شما رو بزنه چقدر میشکنم . امیدوارم مشکلات همتون برطرف بشه ولی بعنوان یک مادر مطمئن هستم که همه مادرها پاره تنشون رو از ته قلب دوست دارن برای منم دعا کنید تا بتونم مادر خوبی باشم ممنون

  35. سلام،۳۵ سالمه خودم مادرم، دوتا بچه دارم دخترو پسر،جفتشونو دوست دارم، ولی هیچ خیری از مادرم ندیدم،همیشه بخاطر پسراش تحقیرم کرده، جونش اونان، من عاشقش بودم ولی اینقد بی مهری بهم کرد که دلگیرم ازش، زن برادرمو با همدستیه برادرم با بی آ برویی طلاقش دادن،برادرم با زن دایی زنش که ۱۰ سال بزرگتر از خودشه دوسال دوست بود تا اینکه اون از شوهرش و اینم از زنش طلاق گرفت و الان باهم بدون ازدواج زندگی میکنن و مادرم ازشون حمایت میکنه و منو بخاطر اونا محل نمیده چون من از اولش مخالف بودم و با زنه حرف نمیزنم اون یه زنه خرابه ولی از نظر مادرم چون پسرش میخوادش یه فرشته هست ،مادرم از منو شوهرم که خیلی خوبه پیش همه بد میگه و از عروس جدیدش تعریف الکی میکنه، بچه هامو محل نمیزاره پدرم ندارم دردمو بهش بگم، فقط دیگه خونش نمیرم و هرجا اون هست نمیرم همه منو میشناسن و از همه چی خبر دارن خالم باهاش بحث کرده و همینطور فامیلا ولی بهشون گفته من انتخابم پسرمه منم واگذارشون کردم به خدا مثل زن سابق برادرم که به جوونیش رحم نکردن.

  36. چقدر آدم بدبخت هست مثل من..
    من ۱۶ سالمه دخترم
    هرروز که نه ولی شاید ۵ روز از هفته رو آرزوی مرگ دارم
    شاید هر دوشب یه بار رو با اشک بخابم
    بدترین فحشا رو بهم یمیده سر هیچ و پوچ
    همین چند لحظه پیش که داشتم درس میخوندم با لبتاپ اومد گفت:چرا نشستی تو این اتاق؟بعدم انقد کتکم زد که هنوز خون از گوشم میاد..
    دستام کبوده
    بعد میگه من مادرتم هرچی میگم باید بگی چشم
    میگه تو گو*ه میخوری
    تو غلط میکنی به من بگی تو
    باید به من بگی شما.
    بابامم همش به حرفای اون گوش میده
    بخدا من دوسش دارم
    اما تا حالا یه بارم یادم نیست از وقتی بزرگ شدم بغلم کرده باشه
    یا بوسم کرده باشه
    من هیچ معنایی از مادر تو ذهنم نیست بجز یه موجود چندش آور وحشی
    ارزومه زودتر برم ازین خونه
    خیلی دوست دارم برم
    همش سرکوفت دعوا کتک
    مگه من ادم نیستم
    کاش قبل از اینکه هر کی میخاد بچه دار شه ازش ازمون بگیرن بعد بهش صلاحیت بدن
    کاش اصلا زنده نبودم
    چقد ما بدبختیم که گیر اینا افتادیم..
    بهشت زیر پای همه مادرا نیست..
    بخدا نیست
    خدا خودت کمکم کن
    التماس دعا

    1. آره درست میگی
      مادر من میبینه دستام خط خطیه و از شدت فشارهایی ک بم میاره افسردگی گرفتم ولی هیچوقت نیومد بم بگه چته مشکلت چیه من میتونم مشکلتو حل کنم درواقع نوعی بی مسءولیتی ب من داره امسالم ک کنکور دارم از شدت سرکوفتاش دارم دیوونه میشم اون سالهایی ک باید پیگیر درسم میشد نشد حالا ک چنان گوهی بالا اومده ک با ی سال درسام جمع نمیشه هار شده ازش متنفرم امیدوارم خدا انتقام منو ازش بگیره قرار نیس بچه پس بندازن بنظرم هرکی بچه میاره باید مسولیتای بزرگ کردنش هم ب عهده بگیره و هدفش فقط رابطه جنسی ک منجر ب زاداوری میشه نباشه

    2. دوستم منم دقیقا مثله توام
      میدونی خدا این دنیارو برای منو تو نیافریده
      خدا حتی کوچیکترین چیزم ک دیدنه محبت مادر و پدره رو هم از ما گرفته

  37. مادر منم یه اشغال عوضیه خیانت کاره
    ازش متنفرم،به خاطر گیرای بیخودی که میده
    به خاطر اینکه همش
    از خانواده اشغال خودش طرفداری میکنه
    داداش کوچیکش گرفت منو زد هیچی بهش نگفت،،کلی هم به بابام فحش داد،،چرا؟ چون مامان بابام باهم قهربودن،میگفت از بابات طرفداری نکن?
    هیچوقت بهم محبت نکرده،ولی من یه ادم خود ساخته شدم،خودم خودمو به همه جا رسوندم و خواهم رسوند.
    امیدوارم هرچی زودتر بمیره منو بابام ازش راحت شیم.
    فقط بلده داداش کوچیکمه لوس کنه.١بار منو نوازش نکرده،١بار منو نبوسیده،اخه اینا چیز زیاده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  38. منم از مامانم بدم میاد اصلا حیف اسم مامان که رو این زن گذاشتن یه روز بدون دعوا نداریم دیگه خسته شدم از زندگی من دوست دارم با مامانم صمیمی باشم ولی نمیشه

  39. منم فکر میکنم ازش متنفرم منم هیچوقت حس نکردم مادر دارم چون هیچوقت کنارم نبود خیلی سخته حس کنی از مادرت متنفری همه مادر دارن ولی من ندارم عقده بزرگی گذاشت تو دلم. نمیبخشم اوناییکه باعث جداییمون شدن چون خیلی حس بدی تو دلم گذاشتن.

    1. منم مثل تو ام.مادرم کل عمرشو واسه پول گذاشت تا خونه و ماشین واسه خودش تهیه کنه و به همه پزشو بده. حالا هرکی بود میگفت واسه بچه هاش تهیه کرده ولی حتی یه بار هم با رضایت و بدون لرزیدن دست به داداشم ماشین نداده.خیلی گداس. من مادر بزرگمو بیشتر از خودش دوست داشتم. کاشکی مرگ اونو ازم نمیگرفت.مادری که شب تا صبح بره شرکت واسه پول به چه دردی میخوره؟ اگه یکم واسه ما خرج میکرد و عز و جز بی پولی نمیکرد.میگفتیم فداکاریه بچه هاشو میکنه. ولی هیچی تو عمرم به اندازه ی مادر بزرگ مرحومم برام اینقدر عزیز نبود. اون مادرم بود نه این زن که تو خونس. ۵ سال شب تا صبح از وقتی بدنیا اومدم تا ۵ سالگی برام زحمت کشید.خونه ی مادر و پدرم واسم مثل خوابگاه بود که فقط شب و صبح واسه خواب میرفتم.من و بزرگ کرد واسه اینکه فکر میکرد مادرم واسه ما داره فداکاری میکنه ولی فقط واسه جمع کردن پز و خونه و ماشین بود. ۲ تا ماشین داره که یکیش الا ن تو پارکینگه نه خو گداش بهش دست میزنه نه میزاره داداشم بهش دست بزنه. کاشکی چیزی به نام مرگ نبود?

      1. منم عین شمام مادرمن فقط دنبال درس وپول وکارای خودشه ازصب میره بیرون بعدازظهرم که۶میادخونه میگه چراخونه روتمیز نکردی انگارکلفتشم بابامم بهم میگه اشکالی نداره کمک مادرت باش فرداش که خونه روتمیز میکنم میاد ایرادمیگیره میگه توهیچی بلدنیستی عرضه نداری که فقط ازخودشوبچه خواهراش تعریف میکنه وجلوی اونا منوتحقیر خیلی خسته شدم تا یه کلمه هم مخالفش حرف میزنم فحش میده ومنومیزنه???

  40. چقدر امثال من زیادن خدا لعنت کنه همچین مادرایی رو. من خودم ۱۷ سالمه از وقتی یادم میاد مادرم منو کتک میزد فحش میداد بهم. بد دهن ترین آدمی ک تو عمرم دیدم مادرمه. مشکل روانی داره وحشی بازی در میاره اصلا اگه یه روز فحش نده بهم آروم نمیشه.تک بچه ام ولی برعکس بقیه تک فرزندا هیچوقت برام خرج نمیکنن. پول نمیدن بهم. تا حالا یه سفر تفریحی تو عمرم نرفتم همش مشهد مشهد مشهد اونم فقط برای زیارت. فقط میریم حرم هیج جای دیگه نمیریم. بابام ک هیچ نقشی تو زندگیم نداره هرچی مامانم بگه اونم همونو میگه. حیف واژه‌ی مادر که رو این زنه. فقط بلده جلو دیگران خودشو خوب نشون بده که همه بگن ببین چه مامان بابای خوبی داری?????خوب بلده جلو دیگران فیلم بازی کنه. منو جلو دوستام خورد میکنه یه بار اومد مدرسه جلو در کلاس میخواست منو بزنه که معلمتون فلان چیزو گفته. خب آخه زن احمق اینا رو بزار خونه بهم بگو جلو در کلاس میگی ک چی بشه.جلو فامیل خوردم میکنه آبرو نزاشته واسم. مثلا تو خیابون داریم راه میریم میکوبه تو کمرم جلو مردم که حجابتو درست کن خب بیشرف اینو مثل آدم بگو چرا میزنی.باهم تا یه جایی میریم میاد خونه داد و هوار راه میندازه صدتا فحش میده که پام درد گرفت بخاطر تو هزارتا نفرین میکنه. نمیدونم اون امام رضا چرا شفاش نمیده.باورتون نمیشه عمم انقدر آدم بدیه که پنج تا بچش نگهش نمیدارن آشغال میاد سربار ما میشه هر اتفاقی تو خونمون میفته میره اینور اونور جار میزنه.به مامانم میگم میگه ناراحتی گمشو از این خونه به جا این که طرف من باشه از اون کفتار پیر طرفداری میکنه از اون… .یه بار تا حالا منو بغل نکرده این به ظاهر مادر.ازش متنفررررررررم زنیکه ی چندش کثافت. منم بچه ی خودشون نیستم از بهزیستی گرفتنم دوتا پیر کثافت.همش جلومو میگیرن هیچ کاری نمیزارن کنم یه کلاس نمیزارن برم بخاطر پول.پدرمو در آوردن. نه از مادر پدر واقعیم شانس آوردم نه از این دوتا آشغال . لعنت به مادرایی مثل تو

  41. ای کاش خانواده های ما کمی درک و فهم داشتن که همون قدر که ما باید بهشون احترام بزاریم و با محبت باشیم اوناهم برا یما ارزش قائل باشن..دختری هستم که خیلی زیاد سختی کشید م از زمانی که ۱۳ سالم بود افسردگی حاد داشتم اما هر بار زمینم زدن زیر پا لهم کردن خودم بلند شدم..بدون کمک هیچ کسی..با دخترای اطرافم فرق داشتم حسرت و کمبود تو وجودم بود اما هیچ وقت دنبال جنس مخالفم نرفتم دختر خوبی بودم بچه درس خون خیلی مهربون با محبت با اخلاق اما الان چی؟ مادرم رو خیلی دوست داشتم اما الان ازش متنفرم خیلی زیاد الان ۲۰ سالمه و پرم از همه چیزایی که توخودم ریختم ونگفتم.مشکلات و سختی کتک جنگ های روانی اعصاب هر روزه، کتک خوردن خورد شدن طلاق و خیانت و نفرت.من همه کارمیکردم کمکش خیلی میخواستمش اما الان سرد شدم دیگه ساکت نمیشم تو خودم بریزم هر متلک و حرفی بارم میکنه جوابشو میدم دیگه نمیزارم خوردم کنه هیچ وقت یادم نمیره هر روزم دعوا جنگ بود زهر مار بود بهم میگفت مردم بچه دارن منم دارم نزاشت رشته ای برم که توش استعداد دارم همیشه میگفتم چ کمی براش گذاشتم ک اینطوره اما بعد دیدم مشکل داره خودش پر از عقده و حسادته با اینکه مادرش اینهمه زن با محبتیه و دوسش داره هر روز صورتشو میبوسیدم میرفتم مدرسه با بداخلاقی صورتشو میکشید کنار میگفت نمیخواد دیدم بلده به هر کسی و هر چیری محبت کنه میگفت تو از سگ و حیون پست تری، برام خرجی نداره به بقیه محبت کنم.دیدم ارزش نداره که بازم بگم باهام با محبت و درست رفتار کنه البته دلش پسر میخواست همیشه کمبود پسر داشتن داشت فقط الان میدونم که بخاطر اتفاقای زندگیم هم از مردا متنفر شدم هم از مادر شدن اما عاشق بچم اگه زمانی بشه که بخوام ازدواج کنم برا بچم هیچ کمی نمیزارم ک مث من بشه فقط از خدا میخوام تقاص تمام دردا و اشک های که ریختم و هر شب رو روز گریه کردم برام بخشیدن سخته فقط میخوام برم یه جای دور راحت شم تمام کمبود هایی که اکثر دخترا و پسرا تو نوجوانی دارن از نادیده گرفته شدن و کمبود محبت و احترامه ای کاس میشد یاد بگیریم

  42. مامانم ناهار نمی پزه لباس نمیخره(الان ۶ماه گذشته و ارزو ی یه مانتو به دلم مونده)لباسم که میخره بدترین و زشت ترین و ارزون ترین لباس مغازه رو میخره بعد هزارتا هم منت میزاره پول تو جیبی که اصلا هفته ۴ تومن اونم با هزار التماس باورتون میشه؟!!!!
    بعد تازه منتم میزاره گردش و تفریح هم که نگو
    خدایا دیگه خسته شدم

  43. از هر مامانو بابام متنفرم.اونا گند زدن به زندگیدم.هیچوخت دوسشون ندارمو هروز نفرتم بیشتر میشه بهشون.اینو به خودشونم گفتم که ازتون بدم میاد…
    کاش مادر پدرم از اوله بچگیم مرده بودن که من نمیدیدمشون.حداقل حسرته دیدنشون بهتره تا آرزویه مرگشون…

    1. منم خیلی اذیت شدم ولی هیچ وقت براشون آرزوی مرگ نمیکنم،حتی اگه بهم صدات بدی بکنن بازم ازشون مراقبت میکنم چون الان دارم قدرشونو میفهمم.

  44. عاشقتم مامان جونم.
    من و ببخش اگه با بی عقلی هام ناراحتت کردم.همیشه دوست دارم همون جوری که تو منو دوست داری.
    عاشقتم ….

  45. منم از مادرم متنفرم…
    اون بدترین بلا هارو تو زندگی سرم آورد…
    بدترین آسیب های روحی رو به من وارد کرد…
    بخاطر چشم تو هم منو انداخت توی رشته ریاضی که ازش متنفرم نذاشت رشته مورد علاقمو برم…
    مادرم یه سگ خیلی خیلی وحشیو بزرگی داره که هروقت اون رو میبینه قلادشو برام باز میکنه و میندازش به جون من
    مادر برای من به معنی شیطان و پدر به منعی سگ هااار و وحشی
    من در زندگی ام با این دو معنی واقعی نفرت رو درک کردم….

  46. منم از مادرم متنفرم.وقتی بچه بودم رفت با ی مرد دیگه و از پدرم جدا شد خیلی زندگی سختی داشتم خیلی تنهایی کشیدمم پدرم فوت شد و پیش پدربزرگم بزرگ شدم اصلان واسه مادرم مهم نیستم و سالی یه زنگم نمیزنه حالمو بپرسه الان چند ساله ندیدمش. بنظرتون میشه اسم مادر رو ادمی که بچه هاش واسش ذره ای مهم نیستن گذاشت؟ خودش تو خوشی باشه و بچه هاش تو ناخوشی ولی عین خیالشم نباشه

  47. از مادر متنفرم حالم ازش بهم میخوره تو ۶ سالگی ترکم کرد من موندم و کلی حرف کلی بغض کلی درد ولی همشون به درررررک مهم نیست من ۱۶ سالمه اما دارم داروی اعصاب میخورم چراااا چون مادرم ترکم کرد چون بعد از رفتنش من موندم کلی ناسزا کلی بدبختی کلی حسرت وقتی بچه هارا توی بغل ماماناشون میبینم زار میزنم خودمو مادرمو زندگیمو خدارا لعنت میکنم خداااااااایاااااا خیلی بدی خیلی نامردی واسه همه مادری واسه من زن بابا هه مرسی
    مادر زن بدجنس زن زالو صفت ازززززززززززت متنفرررررررررم تو بدبختم کردی تووووووووو (مادر ) هههههههههههههههههههه

    به شرفم قسم مادر هیچ وقت ازدواج نمیکنم هیچ وقت چون نمیخوام به خاطر عوضی بازی های خودم بچم عذاب بکشه نمیخواااام

    یک روز میام سر قبرت ولی اون روز به جای فاتحه و دعای ارامش روحت نفرینت میکنم برات عذابمیخوام دلم میخواد زار بزنی زجه بزنی شاید یکم راحت بشم
    همین

  48. من یه دختر۲۱ساله ام۱۸ساله ک بابام فوت کرده و۱۶ساله ک مامانم باعموم ازدواج کرده ی داداش بزرگتراز خودم دارم و یه خواهرناتنی.ازمامانم بیشترروزای عمرم متنفر که نه ولی بدم میومدمن ازش محبتی ندیدم حتی نمیدونم اغوش مادر ک میگن چی هست همیشه ازبچگی منو تحقیرمیکرد،مقایسه میکرد.داداشمودعوامیکرد وکتک میزد بعداداشم دق دلشو سرمن خالی میکرد ومنومیزد همه بونم کبودمیشد خیلی وقتا سرم دردمیگرفت من گریه میکردم وبه مامانم میگفتم ک چی شده ولی اون میگفت حقته.مگه من چیکارکرده بودم ک حقم بود؟ازبس این کلمه رو تکرارکرد باورم شده بود ک حقمه باید خفه باشم وکتک بخورم هربلایی میخادسرم بیادحقمه نمیدونم گناهم چیبود ولی حقم بود.من ی دختربازیگوش وشادبودم ولی باتحقرای مامانم وعموم وکتکای داداشم تبدیل شدم ب ی ادم افسرده ضعیف ک هیچ تکیه گاهی تودنیا نداره جزخدا هرشب باجیغ ازخاب بیدارمیشدم وگریه میکردم ولی کسی نبود منواروم کنه.من۱۸سال اینجوری زندگی کردم ولی بازم همشونومیبخشم وازخدامیخام خودش جواب کاراشونوبده

    1. درکت میکنم?اینکه قلب بزرگی داری مطمئن باش خدا هر چی بخوای بهت میده،یه روز تو هم مادر میشی?یه مادر خوب و فهمیده?

  49. اصلا مامانمو دوست ندارم گیر الکی میده .واسه ی امتحانات میام تا یه لیوان آب بخورم دعوا می کنه می گه برو درس بخون من اصلا دوست ندارم کسی یک حرفو چند بار تکرار کنه انگار که من بچه ۶ ساله ام.

  50. پیش مادرم ٢ ساعت براى بیرون رفتن زجه زدم اما انگار نه انگار نشسته بود جلو تلوزیون تخمه میخورد بعدش بجاى اینکه آرومم کنه بهم فش افتضاح میده یعنى ازش متنفرم امیدوارم خدا جوابشو بده

  51. منم ازمادرم متنفرم۲۷سالمه ازنظرمالی هیچی واسم کم نمیذاره اما توعمرم هیچ موقع بهم محبت نکرد وبرادرام وهمیشه میبینه وانگاری اونا واسش فرشته هستن از وقتی بابام فوت کرد یک روز خوش توزندگیم ندیدم خدایا من وببرو راحتم کن خسته شدم بس ک بادیگران مقایسه شدم

    1. منم از مادرم متنفرم. ۲۲ سالمه
      دوازده ماه از سال باهم قهریم. چهار ماه باهام قهر بود چون‌ به پسری که خواهرش معرفی کرده بود جواب نه دادم. وقتی ناراحتم میکنه سرشو با غرور میگیره بالا و خوشحال میشه. با خواهرم که ده سال ازم کوچکتره نقشه میکشن منو اذیت کنن. دوتایی میریزن سرم میزننم. ده سال از خواهرم بزرگتدم اما باید ازش کتک بخورم. مامانم همش مثل بچه ها خودشو بامن مقایسه میکنه. به پدرم میگه چطور برا اون اینکارو کردی باید برا منم بکنی. به من حسودیش میشه. خدا ازش نگذره که باعث تموم مشکلاتم فقط اونه. به هرجایی که تو زندگیم رسیدم از اون رد شدم

  52. منم از این زن که اسمشو گذاشته مادر متنفرم. البته قسمتی از دلیلش رو میدونم. اون از پدرم متنفره و خودش بهم گفت که وقتی آدم از شوهرش متنفر باشه احساس میکنه که بچه هاش حروم زاده اند. حالا آدم نسبت به این بچه ها چه احساسی میتونه داشته باشه. دلایل دیگه هم هست مثلا بسیار حسود و خوذشیفته است. و از اینکه میبینه من همسرم رو خیلی دوست دارم دیوانه میشه. چون ازداوج خودش فقط بر اساس امیال جنسی بوده فکر میکنه همه باید همین طور باشند. “کافر همه رو به کیش خود پندارد” و از اینکه میبینه علاقه من و همسرم روز به روز بیشتر میشه هر روز نسبت به ما دیوانه تر میشه و پست تر برخورد میکنه.

  53. منم از مامانم بد جور متنفرم اون اصن به من اهمیت نمیده همش به فکر خودشه ازش متنفرم متنفرم متنفرم متنفرم

  54. هیچ کس نمیتونه درک کنه ک بفهمی مادرت با یه مرد دیگه رابطه داره یعنی چی سر پدرت داد میزنه یعنی چی با یکی دیگه بیرون میره یعنی چی دروغ میگه ک با اون باشه یعنی چی…و بدترازهمه تو نتونی دم بزنی ک زنیکه تو با یکی دیگه هم هستی ادای پاک بودن نکن
    منم از مادرم متنفرم 🙂

  55. فکر میکردم فقط من ارزوی مرگشو دارم!
    اینکه میگن بهشت زیرپای مادران است یعنی چی؟
    مادر من ی عوضی روان پریشه که یا دعوامون میشه منو میرنه یا لباسامو پاره میکنه
    ازش خسته شدم. ن با پسری ارتباط دارم نه اصلا جایی میرم ولی هرروز حرفش اینه که توخرابی
    ی بچه گربه هس توکوچمون میرم ب اون غذا میدم اونروز برگشته میگه تو خرابی من نیستم گربرو میاری باهاش میخوابی حتی نمیتونین درک کنین چه عذابی ازدستش میکشم دیگه خستم کاش یا اون بمیره یا من

  56. سلام،نظرات همه رو خوندم و درکتون میکنم،مامان منم یه آدمیه که بلد نیست منطقی باشه،جیغ و داد میکنه و هر حرف نامربوطی رو به بحث ربط میده،ازش خوشم نمیاد.
    پدر و مادر من یه جورایی دچار طلاق عاطفی شدن.اصلا توی خونه یک کلمه باهم حرف نمیزنن بقران،حتی ی کلمه.
    اما هرچند وقت یه بار متوجه میشم که باهم رابطه دارن
    منم یه روز به مامانم گفتم شما که باهم رابطه دارید چرا پس باهم حرف نمیزنید دلمون پوسید بابا
    شروع کرده به داد و قال کردن برگشته میگه اگه خیلی ناراحتی تو برو جای من…………..
    بچه ها من عاشق بابامم،پدرم واسم مقدسه،شنیدن این حرف واقعا قلبمو شکوند احساس کردم تو دلم یه چیزی ریخت…
    نمیدونم چی بگم واقعا

  57. مادرم همواره من راتحقیرمیکرد وهنوزم که ۳۴ سالمه من رو ادم حساب نمیکنه
    توزشتیییی توبداخلاقی چشات ریزه دست وپات زشته وهزارسرکوفت دیکه
    مگه یه دخترچقدرظرفیت داره
    زندگیم روتباه کرد
    خیلیا ارزوی زندگی منودارن
    ولی اون همشو به حساب شانس میذاره
    یه بار نگفت دخترم من تورودوست دارم
    یادم نمیادبغلم کرده باشه
    یه بار نوازشم نکرد
    من باید چی میشدم؟ فرشته مهربونی؟؟
    درسم خوبه مهندسم بچه دارم کلی موفقیت کسب کردم ولی هنوزم میگه توظرفیتت کمه
    میخام فراموشش کنم نمیتونم
    میخام ازش دور شم نمیتونم

  58. راستش من از مادرم متنفر نیستم ولی فکر میکنم در حق من خیلی کوتاهی شده یادم میاد بچه که بودم گاهی میبوسیدمش ولی اون میگفت حالا هم بچه و ناتوانی،کودک تا ناتوان است مهربان است و…
    الآن یه مرد ۲۶ ساله ام ولی هنوز هم یاد خاطرات تلخ گذشته که میفتم دلم میگیره و از بی تفاوتی هاش ناراحت میشم.همیشه دستش رو میبوسم ولی ته دلم یه حس بد هست و احساس میکنم گاهی در دلم نسبت به او عشقی نیست …
    دلم میخواد هر وقت نگاهش میکنم در دلم عشق بجوشد و از این حالتی که دارم ناراحتم. از خدا میخوام من رو عاشق مادرم کنه و مهرش رو به دلم بندازه آخه هرچی باشه اون بوده که من الآن هستم.
    شاید سختی های زندگی و پنج تا بچه آوردن و شستن و پختن و سختی روزگار کشیدن ،برای اون هم اعصاب نذاشته.
    تو رو خدا برام دعا کنید دوست دارم اونقدر دل بزرگی داشته باشم که سرشار از آرامش باشه و از عشق به مادرم لبریز باشه!!!
    رب اغفر لابی و امی کما ربیانی صغیرا”خدایا پدر و مادرم را ببخش همانطور که آنها در کودکی مرا بزرگ کردند و پرورش دادند”
    امین

  59. مامان من مدام منو مسخره میکنی
    وقتی میخندم چشم غره میره و عصبانی میشه
    کلا از شاد بودن من بدش میاد
    اگه کوچکترین خطایی مرتکب بشم همش بهم سرکوفت میزنه مثلا اگه ی لیوان بشکونم بم میگه دست و پا چلفتی و فلان در صورتی که خودش هم میشکوند
    وقتی مامان همکلاسیامو میبینم که چقدر خوبن اشکم درمیاد
    به عنوان ی فرزند تاحالا هیچگونه محبتی از مادرم ندیدم
    مدام منو گناهکار خطاب میکنه سر چیزای مسخره مثلاً این کانال چیه میبینی؟! حالا دختره مثلا تاپ پوشیده بخاطر دیدنش من دچار معصیت میشم از نظر ایشون
    یا اینکه چرا جلو پسرعمت روسری نداری ?
    حالا هی قسم بخور بخدا عین برادرمه مگه حرف حالیش میشه!!
    بم میگه از خدا بی خبری، دیوانه ، وحشی،گناهکار و…
    هر روز عذابم میده با این افکارش
    یه بار هم بردیمش پیش روان پزشک گفت افراطیه ولی خودش قبول نداره
    یه ذره محبت تو وجودش نسبت به من نیست و همشو نثار برادرم میکنه جوری که اگه من بخندم زهر ماره براش اون بخنده نقل و نبات!
    دیگه تحمل ندارم رو پدرم هم تاثیر منفی گذاشته اونم بداخلاق و بدبین کرده
    دوسدارم زودتر ازشون دور شم
    فرسنگها…
    آرزومه برم یجا که دیگه هرگز نبینمش

        1. منم ازمامانم‌متنفرم اون فقط داداشمو دوست داره زنیکه عوضی نفرت انگیز منو خواهرامو عقده ای کرده دوس دارم داداشم بمیره این زنیکه زجر بکشه من خوشحال بشم از ته دلم

        2. نگو اینا رو یه روز خودت مامان یا بابا میشى تو طبیعت یه قدرتک هست به اسم چرخش،ممکنه یه روز به تو برسه و بچت برات ارزوى مرگ بکنه اونوقت تو خوشت میاد؟دلت نمیشکنه؟هر چى باشه با هزار زحمت و درد تو رو به این دنیا اورده وقتى تو رو در اغوشش گرفته با تمام وجودش عطرتو بو کرده…جوونیشو پات گذاشته،حتى اگر بدى کرد تو ببخش همونطور که اون میبخشه اگرم زیادى بدى میکنه اهمیت نده اینا تو رو اماده میکنن براى مادر یا پدرى بهتر براى بچه هات…امیدوارم همه ى مادراى دنیا سالم و اندرست باشن??☺️این فقط یه نصیحت بود بدت نیاد دوست عزیز

  60. من از مادرم متنفرم اره یه دخترم که مادرم همیشه به برادر و خواهر بزرگتر از من توجه میکرد باغث شد اصلا یه باره عوض شم کی تو اوج سنم دبیرستان رفتم سرمو با قیچی زدم مادرک تعجب کرد اما واسش مهم نبود دیگه از دخترا فرار میکردم خیلی شلوغ شده بودم تو جمع ازمن بد میگفت میدونید چرا موهامو زدم تا احساسم رو مخفی کنم بشم یه پسر لوس نباشم همین کارا ادامه دار بود تا اینکه ضغیف شد اعصابم وحشتناک الان ۲۳ سالمه صدای بلند بیاد چشمام گنده میشه که صدارو کم کنم اگه بحث بشه کنار من نباید باشه اما اگه به من مربوط بشه تحملم نمیشه و داد حوار میکشم نمیدونم جلوم کی نشسته همه اینا ریشه نوجوانی داره وقتی باید دختری کنم شدم پسرنما الان همه میگن این دخترا رفتارش مثل پسراس خوب نیست اینطوری وقتی مادرم حرفامو نشنید و حتی به کسی نگفتم وقتی ازونا تعریف میکنه و من رو چی خطاب میکنه انگار چی شده پارسال یه مدت قرص قلب و ارامبخش مصزف کردم فقط میخوابیدم بعدش مصرفم تموم شد اما الان اعصابمه

  61. به حدی از مادرم متنفرم به حدی ازش متنفرم که اصلا نمی تونم وصفش کنم
    مادر کلمه مقدسیه که رو هر بی شرفی نمیشه گذاشت
    لعنت خدا بهش که اصلا حق مادری کردنش به درک حق ظلم کردناش چی حق اینکه اطرافیانمم وادار کرده تا باهام سر لج باشن چی حتی باعث تغییر رفتار پدرمم شده
    اخه چرا چرا ای کسی که منو به دنیا آوردی چرا فک میکنی خودت بهترینی تو همه چی و همه سرتاپاگوش درخدمتت باشن
    یه لقمه نون کوفتی واسمون درست میکنی باید اینطوری کنی
    لعنت له غذایی که تو درست کنی
    دوست دارم بمیرم از گشنگی غذاتو نخورم
    مطمئن باش ای بدنیا آورنده ی من هیچ وقت نمی بخشمت هیچ وقت هیچ وقت!
    ازت متنفرم میفهمی؟
    دوستان ببخشید کمی تند حرف زدم
    این عقده یه ماه ودوماه نیست
    خدا مادرای به معنی مادر رو حفظ و بقیه رو در عذاب دنیوی خودش نابود کنه
    الهی آمین

    1. مادر من دقیقن ۳۷ سال پیش بعد از مرگ پدرم با مردی به اسم عبد الله ازدواج کرد … از اون دو تا پسر داره .
      من نزد جد پدریم بزرگ شدم. یعنی در واقع مادر بزرگ پدری منو بزرگم کرده …. مادر من دو سه سال یه بار به من سر می زد و با این اومدنش منو بهم می ریخت … منو عصبی و دو شخصیتی می کرد. مادر بزرگم یه پیر زن سالخورده که توو زندگیش حتا یه بار به دستاش کرم نزده بود .. اما مادر ! چی بگم ؟! بو ادکلن و مدرنیته . یادنه توو اون سالها با مادر برزگم دعوام شد و زدم بیرون بعده یه دو ساعتی از زور خستگی و بلاتکلیفی با یه دوهزاری به مادرم زنگ زدم که من خیابونم و با ننه م دعوام شده ….. گفت : برو بگو اگه اذیتم کنی می رم پرورشگاه ….. میرم نوانخانه . من احمقم رفتم یه راست این حرف وقیح رو به مادر بزرگم زدم. اونم شروع کرد گریه و زاری …. مثه مرغ پر بسته زار می زد و خودشو می زد.
      مادر بزرگ نور به قبرت بباره . من بچه بودم . نمی فهمیدم چه غلطی کردم ! منو ببخش .

      حالا من یه مرد چهل ساله م. توو زندگی ناکامی های زیادی رو متحمل شدم. همه رو تقریبن بخشیدم. جز مادر بد جنس و ریاکارمو. حتا بخاطر دوران بد کودکی ایی که داشتم نزاشتم خانمم بچه بیاره .

      خدا از سر تقصیرات همه ی ما بگذره

      اما من هیچوقت مادرمو نمی بخشم.
      ! ?

  62. من مادرم دوست دارم اما اون اصلا منو دوست نداره همشه در حال تحقیر کردن من و جلوی مهمونا خودشو خوب نشون میده برادرام علیه من تحریک میکنه 30سالم هنوز به هیچ جا نرسیدم اونم بخاطر حرفهای مادرم بابامو تحقیر میکنه و از اینکه بابام غیرت بخرج نمیده همیشه کوتاه میاد
    بعضی وقتها سوالم از خدا اینه چرا من دختر این خانواده شدم . مادرم آسم داره و همیشه سرکوفت میزنه که از وقتی تو بدنیا آومدی من آسم گرفتم همیشه در حال نفرین کردن من
    طوری که الان با یه آقایی متاهل که 20سال ازم بزرگتر دوست شدم و محبت گمشده پدر و مادرم در این آقا جستجو میکنم اما خداشاهده که وابسته نشدم و هرزمان احساس کنم خطری برای این آقا دارم از زندگیش بیرون میرم هر سه ماه یکبار همدیگه رو میبینم و برای دیدار بعدی لحظه شماری میکنم که همه اینا رو من از چشم مادرم میبینم و بس خدا ازش نگذره اما سایه اش رو سرم باشه براش دعا میکنم برام دعا کنید خسته شدم از دعا کردن از بس که جوابی نشنیدم.

  63. مادرمن بیشتر اوقات دلمو با حرفاش میشکنه و بعد کلی میخنده.
    من ازش متنفر نیستم ولی آرزومه که یه روز یکی بیاد پیشم و بهم بگه مادرت منم نه اون…

    امیدوارم خدا هیچوقت علت اشکای منو ندونه وهیچوقت نذاره خیلی سخت تاوان اشتباهاتشوبده.
    ازش میخوام هیچوقت نذاره من ومادرم باهم حرف بزنیم.میخوام تا امکانش هست ماهمونبینیم.
    اما آرزوی مرگش رو اصلا ندارم.
    من میبخشمش…هرچند
    از بچگیم زیربار کتکاوحرفاش له شدم…

  64. تک فرزندم وسخته گفتنش ولی ازمادرم متنفرم خانواده ی پدريم اعتقاداتشون قوی نيست و اوايل پدرم تفريحی موادمخدرمصرف ميکرده وکم کم تبديل به اعتيادشده مادرمم هميشه درگيرخودشومشکلاتش بودوازکاه کوه ميساخت وهميشه عصبانيتشوسره من خالی ميکردولی من ميريختم توخودم شيش ماهی بابامونديدم وخونه ی پدرمادريم بودم واون به پدرم گفته بوده هروقت ترک کرد برگرده وگرنه طلاق وجدايی پدرم توبدترين شرايط بودخيلی دوسش داشتم تواون شيش ماه فقط تصوير يه لبخندش هميشه توذهنم بودوهيچ دوستی نداشتم جز داييم که ده سال ازم بزرگتره اينم گذشت وپدرم باهمه ی سختيا ترک کرد و اومددنبالمون وبعده چندتاشرطی که براش گذاشتن برگشتيم
    ولی بازم مشکلات زندگی باعث يسری اختلافات شدکه آرامشه موقتو گرفت از همه ی زندگيم . تااينکه پيش دبستانی شروع شد ولی فقط يه دوست داشتم تو کل مدرسه که اون پسربود و خودش اومدجلواماازمدرسه خوشم نميومدوصبحاخودموميزدم به خواب وسرويسم ميرفت وبعده يه گفتوگوی خانوادگی به توافق رسيديم که پيش دبستانی مفيدنيست ونصفه ول کردم خيلی تنهابودم وکم کم اختلافاتم بامادرم ظاهرميشدن کلاس زبان انگليسی ميرفتم ولی آشوب بودم دبستان شروع شدوبادخترخالم يه مدرسه بوديم وخيلی هواموداشت هنوزم بابت اون يه سال ازش متشکرم خيلی بهم کمک کردولی اوضاع همينجورنموندوسال دومم مدرسم عوض شد ودوباره تنهايی خيلی بيشترازسنم ميفهميدم وخيلی زودتراز همه ی همسنام يسری مسائلو فهميدم بازم مشکلات بودولی نه مثله قبل به خودم اومدم ديدم اختلافاتم بامادرم خيلی زيادشدن وگاهی خيلی بددعواميکرديم ومادرم فقط برای حل مشکلاتمون يامنوپيش مشاورميبردياپيشنهادمشاوره رفتن ميدادکه من واقعاکلافه ميشدم چون ميدونستم اوضاع تغيری نميکنه بدترنشه بايدکُلاموبندازم هوا
    دوسه سال گذشته بودکه ديگه مادرم بعدازمراجعه به روانپزشک ازدارواستفاده ميکردولی بازم اثری نداشت الان پونزده سالمه وتازه دوستای زيادی دارم ولی هيچکدومشون هيچی ازم نميدونن يه جورايی خنده های مصنوعی خيلی سخته.
    حيوونارو خيلی دوست دارم ازبچگيمم يکم ازخلازندگيموحيوونايه خونگيم پرميکردن ولی
    حالاکه تنهااميدم واسه ادامه ترک پدرم بود و تمومه تلاشم سربلندکردنش بودمامانم که خيلی وقته باهم صحبتی نميکنيم اومداتاقم واجازه واسه صحبت کردن گرفت وبهم اطلاع دادکه پدرم باکسه ديگه يی رابطه داره خيلی بهم ريختم اما فقط يه چيزگفتم اينکه تاخودم نبينم باورنميکنم والان پنج روزگذشته ولی هيچ نوعی نميتونم بااين قضيه روبروبشم وميگم بي خبری بهتره واين يه راز ميشه ونبايد کسی مطلع بشه وميگه قراره پدرت بميره اينو باور نمي کنم فک ميکنم توهم ميزنه ولی الان توبدترين فشارايه عصبيم به زورخودموکنترول ميکنم با اينکه جزوه بهترين شاگردايه مدرسه ام ولی ناظماودبيراو…ام همشون نميدونم باخودشون چه فکری ميکنن هميشه انتظاردارن آماده باشی، من که نميتونم اين مشکلاموبگم بهشون فقط بلدن دل بشکونن ياباحرفاشون يابانگاهشون وای به حال ماکه دبيرامون اينجورکسايين!

  65. من کسایی رو ک از مادرشون متنفر هستند کاملا درک میکنم احساس خیلی بدیه و نداشتن مادر خوب و آرزوی داشتن اون یه خلاء خیلی بزرگیه ک بنظرم من تا آخر عمر نتونم باهاش کنار بیام دلم میخاد همه اون چیزهایی ک مامانم بهم نداد رو به بچه ام بدم من تازه ازدواج کردم روم نمیشه ب شوهرم بگم چقد از مادرم متنفرم گاهی وقتی یاد گذشتم میافتم بی اختیار هق هق گریه میکنم نمیتونم بطور کامل کتکهای وحشتناکی رو ک بهم زده فراموش کنم.

  66. نفرت کلمه ی خیلی سنگینی هس اما منم یه دختر 19 سالم که از کسی که منو به دنیا اورده و به اصطلاح مادر هست متنفرم
    نظر همه تونوا خوندم قبلا فک میکردم فقط منم که مادرمو دوست ندارم اما لان دیدم نه!!
    خیلی از رفتار مادرم خسته شدم. باورتون میشه تو روزایی که باهاش هیچ دعوایی نکردم و مشکلی نداریم شاید به زور 2 یا 3 کلمه بیشتر در طول روز باهم صحبت نکنیم… اخه یعنی چی؟؟ من یه دخترم احتیاج دارم که با مادرم صحبت کنم بگم بخندم باهاش مثل یه دوست باشم :(( اما… اون حتی نمیزاره با دوستام و دخترای فامیل در ارتباط باشم. شاید بگید: حتما یه چی ازت دیده که نمیزاره دیگه! اما نه اینجوری نیس قسم میخورم که هیچ اشتباهی از من سر نزده :(( اما نمیدونم چرا با من اینجوری میکنه!!
    اصلا دوستم نداره منم ذره ای دوسش ندارم از هم دیگه متنفریم

    1. منم مامانمو دوست ندارم نمیدونم چرا هرکاری میکنم با هم خوب شیم نمیشه حرف معمولی هم باهاش میزنم سرد جواب میده آخه چرا؟؟؟

    2. اره مامان منم همینجوریه تا حالا نزاشته با دوستام یا فامیلامون بیرون برم آدم مگه میخواد چند سال زندگی کنه ؟ چند سالش مجرد باشه؟

  67. منم از مادرم متنفرم، با مادر بزرگم دعوا میفته عقده رو روی من خالی میکنه، بعد بهش میگم از دست اون عصبی با اون نرف بزن میگه پیره حالیش نمیشه، ینی خودش پیر نمیشه؟ اگه قرار باشه ی روز پدر و مادرم از هم جدا بشن، من با پدرم میمونم.هیچ اهمیتی هم نمیدم چ اتفاقی براش میفته.

  68. درسته میگن بهشت زیر پای مادران است ولی من از مادرم متنفرم
    میره سرکار همش به فکر کارشه و به من توجه ایی نمیکنه تازه من پدر هم ندارم 5 سال پیش از هم جدا شدند و من بدبخت نمیدونم چی کار کنم اصلا به من توجهی نمی کنه
    تو خانوادمون چهار تا نوه هستیم من نفر اول هستم و حتی تک پسرم و اون 3 تای باقی دختر و از من کوچیک ترن منم 13 سالمه ولی بازم نه خانواده و نه مادرم بهم توجه میکنه همش میرن سمت اون سه تا نوه دیگه که دختر هستن

  69. منم از مادرم منتفرم…هیچ کاری دار حقه من نمیکنه اصن منو به عنوان دخترش دوسم نداره…فقط مثه چیز ازم کار میکشه حتی غذارو هم درس نمیکنه

  70. مادر من هم انقدر من و خواهرامو اذیت میکرد که نگو. الانم که از دنیا رفته نمیتونم ببخشمش چون اون بود که باعث شد من و خواهر کوچیکم به آرزو بچه داشتن نرسیم. هر چند الان داره تو اون دنیا عذاب میکشه چون پسر عزیزش رو عروسش آواره کرده. تو اون دنیاهم داره عذاب میکشه که البته حقشه.

    1. من از مادرم متنفر نیستم….ولی اون هست.
      اون همیشه منو کتک میزد و فهش های بد بهم میدهد و من رو اصلا یه عنوان دخترش حساب نمیکند،…خیلی خسته شدم. هر روز دعوا داره با من

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

لطفا نظرات خود را با حروف کوردی یا فارسی تایپ کنید
نظرات حاوی مطلب توهین آمیز یا بی احترامی به اشخاص ، عقاید دیگران، و مغایر با قوانین کشور منتشر نمی شود
نظرات پس از تائید منتشر می شود

همچنین ببینید

بستن
بستن