تاریخ

تاکنون ازخودپرسیده اید

 چرابعضی ازجوانان به موفقیت های بزرگ دست می یابند، ولی بسیاری افراد فقط نظاره گر موفقیت و پیشرفت آنهاهستند؟                        

چرا خیلی ازجوانان باداشتن امکانات، توان مالی ورفاه نسبی باصرف هزینه های سنگین،کلاس های آنچنانی و دبیران خصوصی درجه یک بازهم نمی توانند رتبه ی خوبی کسب کنند؟        

حتماً بارها ازموفقیت های افرادی باوضعیت نابسامان اقتصادی،کمبودهای فراوان وبسیاری از محدودیت ها شگفت زده شده اید یا شایدرمزموفقیت آنان را می دانید. نگاهی به اطراف خود بکنید،با اندکی تعمق می توانید به تفاوت انسان های موفق و ناموفق پی ببرید.

بررسی زندگی افراد موفق نشان می دهد: آن ها ازخصوصیات متفاوتی نسبت به دیگران برخوردارند، به هیچ چیز غیر از موفقیت فکر نمی کنند{زندگی تو همان خواهد شدکه بدان می اندیشی، پس چرا با اندیشیدن بر افکارمنفی، زندگی منفی برای خودمان بسازیم ،درحالی که با اندیشه ای مثبت زندگی مثبتی خواهیم داشت}وتحت هیچ شرایطی ازتلاش وکوشش دست برنمی دارندو پشتکار عالی خودرا برای مقابله با هر مشکلی آماده نگه می دارند.
افرادموفق برخلاف انسان های راحت طلب مشکلات رامانع بزرگی برسرراه موفقیت نمی دانند بلکه باشجاعت آن هاراپشت سرمی گذارند. نوع نگرش آدم های موفق با دیگران متفاوت است،زندگی وسختی های آن را از زوایایی می بینندکه مسئولیت پذیری ، اعتمادبه نفس وایمانشان افزایش یابد.   

به عبارتی آن ها به دنبال شرایط راحت ومطلوب نیستندو به جای شکایت کردن ازمحدودیت ها و ضعف هایشان به گسترش توانایی های خود می پردازند.                                                                آن ها هرگز دست روی دست نمی گذارند و ازهرفرصتی برای برداشتن گامی استوار به سوی هدف استفاده می کنند.
آدم های موفق به مشکلات ومحدودیت ها اجازه نمی دهندتامانع شکوفایی استعدادها وتوانایی هایشان گردد.انسان های موفق قاطعانه مسئولیت زندگی خودرا می پذیرند و براین باورند که هیچ کس جزخودشان قادرنیست موفقیت را به آن ها هدیه کند.
اکنون ازخودبپرسید:
* چه قدر برای قبول شدن درکنکوراشتیاق دارید؟
*آیابرای پذیرش مسئولیت زندگی خودآماده هستید؟
*آیاهنوزهم لازم است تادیگران شما را به تلاش وکوشش وادارند؟
متأسفانه برخی ازداوطلبان به جای پذیرفتن مسئولیت آینده ی خود،مدام درحال شکایت کردن از اوضاع هستند:
• اتاق مستقل ندارم!!!
• دبیرخصوصی گران است وما نمی توانیم بگیریم!!!!
• اگرمی توانستم به کلاس خصوصی بروم حتماًقبول می شدم!!!!
بدترازاین : گروهی هستند که استقلال کافی برای حرکت ندارندومدام باید دیگران آنها را هُل دهند وهنوزخودشان نمی خواهنددرکنکور موفقیتی کسب کنند ومادروپدرشان باید به آنها التماس کنند:”درس بخوان”تست بزن”و….
یک خاطره:{ازنویسنده ی کتاب «کلیدهای طلایی کنکور»}
چندسالی ازانقلاب فرهنگی می گذشت وتب کنکوردرمیان جوانان بالا گرفته بود. کلاس های کنکور زیادی درتهران دایرشده بود،من هم دریکی ازکلاس ها شرکت می کردم.درکلاس ما افرادی باروحیه وشخصیت های متفاوت حضورداشتند. درمیان شاگردان کنکوری جوان لاغراندامی به نام منوچهربا لباس های ساده وعینکی ، توجه استادان وشاگردان رابه خود جلب می کرد. منوچهرقبل از دیگران در کلاس حاضرمی شد، تخته سیاه را پاک می کرد،گچ وتخته پاکن تمیز را برای تدریس استاد آماده می کرد، باشروع درس درردیف جلو می نشست وچشم وگوش به استاد وتخته می سپرد، با اشتیاق زیاد یادداشت برمی داشت، بیش ازدیگران سؤال می کردوبرای پاسخ گویی به سؤالات داوطلب می شد.
منوچهر از یادداشت های کلاس وکتاب های درسی برای هر درس جزوه ی کاملی تهیه کرده بود که مشتاقان زیادی درمیان شاگردان داشت،روزی ازاوخواستم جزوه ای که از درس شیمی تهیه کرده است را برای چند روز به من امانت دهد،اوبا کمال میل پذیرفت ولی جزوه ی شیمی را همراه نداشت وازمن خواست برای گرفتن جزوه با هم به منزل او برویم.
درآن روزسردزمستانی سال۱۳۶۳ به طرف منزل او به راه افتادیم(این یکی از خاطرات زیبا وبه یادماندنی زندگی من است).ابتدا سوار یکی ازاتوبوس های دوطبقه ی قدیمی شدیم وبه پیشنهاد منوچهربه طبقه ی بالا رفتیم،بعدازلحظاتی که باهم احساس صمیمیت بیشتری کردیم ، از او پرسیدم :
§ .راستی شهرستانی هستی؟
§ .اوباغرورگفت:بله من اهل …… هستم.(یکی ازشهرستان های کوچک ومحروم)
§ .آنجاکلاس کنکورندارد؟
§ .نه، آنجا فقط دو دبیرستان دارد.
§ .دبیرهای خوبی دارد؟
§ .دبیرخوب هم دارد.
§تنها فرزند خانواده هستی؟
§ .نه، من فرزند سوم هستم ،بزرگترها ازدواج کرده ورفته اند،حالا من فرزند بزرگ خانه هستم وباید هم درس بخوانم ،هم کارکنم.
§ .کار!کارهم می کنی؟
§ .بله، من ازسیزده سالگی هم کار کرده ام،هم درس خوانده ام.
§ .چطورهم درس خواندی ،هم کارکردی؟
§ .روزها دریک مکانیکی کارمی کردم ،شب هادرس می خواندم حالا پولی جمع کردم تادرکلاس کنکورشرکت کنم.
§ .فکرمی کنی کلاس کنکور خیلی مفید باشد؟
§ .بله،فکر می کنم بی فایده نباشد،ولی اصل تلاش وکوشش خود ماست و…..
صحبت های منوچهر بر ای من خیلی تازگی داشت ،اوخیلی مصمم بودو از اعتمادبه نفس زیادی برخورداربود. اعتقادداشت کارکردن نگرشی جدیدومتفاوت در او ایجادکرده است.درکنار اوگذشت زمان اصلاً محسوس نبود.ازاتوبوس پایین آمدیم وسوار مینی بوسی شدیم که ما را به حاشیه ی تهران می برد، بعداز طی مسیرطولانی ازمینی بوس پیاده شدیم،پرسیدم:
§ .خیلی مانده برسیم؟
§ .منوچهرگفت:نه،تقریباً چیزی نمانده.
اوازکنارخیابان، ساختمان های در حال احداثی رانشان دادوگفت:
§ .آنجاست، منزل من آنجاست.
پس ازچنددقیقه پیاده روی درمیان گل وبرف،منوچهرمقابل ساختمان نیمه تمامی ایستاد وبا زبانی طنزآمیز گفت:
§ .بفرمایید،این هم منزل آقامنوچهر!
باحیرت پرسیدم:
§این ساختمان بی دروپنجره منزل توست؟
لبخندی زدوگفت:
§منزل من نیست ولی درحال حاضردرآن زندگی می کنم.
واردساختمان شدیم باشگفتی به نقاط مختلف ساختمان نگاه کردم،بوی گچ ومصالح فضاراپرکرده بود،ساختمان لوله کشی نداشت،تنهایک شیرآب وسط حیاط دیده می شد ومنوچهر یکی ازاتاق های ساختمان را برای سکونت انتخاب کرده بود. مدتی به اتاق های سردو نمناک خیره شدم؛ اتاق پنجره نداشت ومحل پنجره را با نایلون پوشانده بود.درکنار اتاق چند کتاب،چند ظرف ویک اجاق سفری به چشم می خورد، برروی دیوار با گچ نوشته شده بود: «چرخ برهم زنم ار غیرمرادم گردد» ازاوپرسیدم:
§تو واقعاً این جا می خوابی؟این جادرس می خوانی؟
§بله، من اینجا زندگی می کنم،اینجاخیلی آرام وساکت است وبرای مطالعه بسیارمناسب است.
§فاصله ی اینجاتاکلاس زیاد نیست؟
§درعوض ازآلودگی وشلوغی شهر دوراست!
§اینجا سردنیست؟
§گرما آدم راتنبل می کند!؟
§تنهایی حوصله ات سرنمی رود؟
§تنهایی وآرامش برای درس خواندن لازم است.
§چطورشد اینجارا برای سکونت انتخاب کردی؟
§وقتی به تهران آمدم،دوستی مرابه صاحب این ساختمان معرفی کردوقرارشد من غروب ها بعداز پایان کار کارگرها تا صبح روز بعد دراین جا استراحت کنم ومطالعه کنم؛درضمن از مصالح ولوازم ساختمان مراقبت کنم.
منوچهرازسختی وکمبودی تفسیربسیار زیبایی داشت، اراده ی او تأثیرعمیقی برمن گذاشت،تازه دریافتم خداوند بخشنده ومهربان چه نعمت های به من ارزانی داشته است،دقایقی بعد جزوه را ازاوگرفتم وبه راه افتادم،تمام مسیر باخود زمزمه می کردم: «چرخ برهم زنم ارغیر مرادم گردد»
وقتی به خانه رسیدم، مادروپدرم متوجه هیجان ونشاط بی اندازه ی من شدندوبا تعجب پرسیدند:
§چه شده؟اتفاقی افتاده؟
من در پاسخ آنها گفتم:
§بله،تحول عظیمی دردرون من به وقوع پیوسته است.
لبخندی حاکی ازشگفتی ورضایت برچهره ی آن ها نشست. به اتاقم رفتم وآنجارا خوب مرتب کردم، دیوان حافظ را بازکردم ومصراع دوم شعری را که زمزمه می کردم و با خط بزرگ آن را نوشتم و به دیوار اتاقم زدم:
چرخ برهم زنم ار غیرمرادم گردد                من نه آنم که زبونی کشم ازچرخ فلک
ازآن لحظه تصمیم گرفتم که مسئولیت زندگی خود را برعهده بگیرم و با تلاش وکوشش فراوان از تمام نعمت های الهی و امکاناتی که دراختیار دارم استفاده کنم وشکر گزارخالق مهربان باشم.
بعدازخواندن این این خاطره شاید علاقمند باشید بدانید،ایمان،پشتکار واراده ی کم نظیرمنوچهر چه نتیجه ای درپی داشت: منوچهر درکنکورسال ۶۴ دررشته ی پزشکی دانشگاه شهیدبهشتی تهران پذیرفته شد……واکنون یک پزشک متخصص است.
هریک از ما دردوران تحصیل (دانش آموزی ودانش جویی)وتدریس(معلمی و……) خود بویژه درشهرستان محروم سردشت افراد بسیاری همچون منوچهر را دیده و می بینیم که چگونه با مشکلات دست و پنجه نرم می کنند ولی قله های موفقیت را یکی پس از دیگری فتح می کنند. پس ماهم اگر بخواهیم می توانیم چون خواستن توانستن، توانستن است

کمال آذری / مشاور دبیرستان های سردشت

نمایش بیشتر

کمال آذری

@نویسنده و مترجم و مشاور @ آذزبایجان غربی - سردشت @ شغل : دبیر آموزش وپرورش

نوشته های مشابه

‫۳ نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن