تاریخسیره نبوی

تواضع و فروتنی پیامبر صلی الله علیه و سلم

فروتنی پیامبر

سپاس و ستایش برای خدا و درود و رحمت بر رسول خدا.

پیامبر از لحاظ تواضع بی‌مانند بودند، تواضع و فروتنی پیامبر از جنس تواضع کسانی بود که از پروردگارشان شناختی به همراه ترس دارند و از پروردگارشان شرم دارند و آن را تعظیم و منزلت ایشان را درک می کنند، پشت را برای خدا خم کرده و حقارت و پستی جاه و مکان و ثروت و پست را شناخته، به این خاطر روحش به سوی خدا سفر کرد و به دنیای آخرت مهاجرت کرد و چیزهایی که اهل دنیا را شگفت زده می‌کرد، او را به تعجب وانداشت‌. پس بنده ی حق پروردگار شد و در برابر مؤمنان نیز متواضع بود، با پیرزن‌ها می ایستاد و حرف می‌زد و به عیادت بیماران می رفت، فقرا را نوازش می‌کرد، صله رحم به جای می‌آورد و درماندگان را مواسات می‌کرد، با کودکان و خانواده شوخی می‌کرد و با مردم سخن می گفت، بر سر سفره مردم می نشست و با آنان غذا می خورد، بر روی خاک می نشست و بر زمین می خوابید، بر روی ریگ تفرش می‌کرد و به حصیر تکیه می زد. همانا پیامبر از پروردگارش راضی بود و به شهرت و منزلت و اهداف و آمال دنیایی طمع نداشت، مهربانانه با مردم صحبت می کرد و با محبت غریبه را خطاب می کرد و با مردم الفت نشان داشت و به روی اصحاب و یارانش تبسم می کرد و می گفت: «همانا من بنده ای هستم می خورم، همچنانکه بنده های خدا می خورند و می نشینم، همچنانکه بنده های خدا می نشینند.» (ابن ابی عاصم درالزهد ۶/۱ و ابن سعد در طبقات ۳۷۱/۱ آن را نقل کرده اند، همچنین در کشف الخفاء صفحه ۱۷/۱ نقل شده است.)

هنگامی که مردی پیامبر را دید، از هیبت و شوکت دیدار با پیامبر به خود لرزید. پیامبر به او گفت: «راحت باش، من فرزند زنی هستم که در مکه گوشت دودی (قابلمه ی روی آتش) می خورد.» (ابن ماجه ۳۳۱۲ و حاکم ۴۳۶۶ از ابن مسعود آن را نقل کرده اند و در الکامل ابن عدی ۲۸۶/۶ آمده است.)

پیامبر مدح و مبالغه گویی در حق خود را دوست نداشت و می گفت: «در حق من مبالغه گویی نکنید، همچنانکه نصاری در حق عیسی پسر مریم انجام دادند، همانا من بنده خدا و فرستاده او هستم.» (حدیث را بخاری ۳۴۴۵ از ابن عباس(رضی الله عنهما) نقل کرده است.)

پیامبر از اینکه مردم با ورودش به مجالس، از جایشان بلند شوند و یا در حضورش بایستند نهی می کرد و در هر جایی از مجلس خالی بود، می نشست و با مردم همدم و همنشینی می کرد و فردی همچون سایر مردم بود و جواب دعوت ها را می داد و می گفت: «اگر برای پایچه دعوت شوم، خواهم رفت و اگر آرنج (منظور استخوان بالای پاچه ی گوسفند است) به من هدیه داده شود، قبول خواهم کرد.» (بخاری (۲۵۶۸، ۵۱۷۸))

پیامبر مساکین را بسیار دوست می داشت و از ایشان روایت است که: «اللهم أحینی مسکینا و أمتنی مسکینا واحشرنی فی زمره المساکین». (ترمذی ۲۳۵۲ از انس و ابن ماجه ۴۱۲۶ و حاکم ۷۹۱۱ از ابی سعید خدری (رضی الله عنهم) آن را صحیح دانسته اند)

پیامبر از تکبر برحذر می ‌داشت و اهل تکبر را دوست نداشت و می گفت: «متکبران در روز قیامت چشم بسته محشور می شوند و از هر طرف خاری و ذلت آنها را در بر می گیرد.» (احمد ۶۶۳۹ و ترمذی ۲۴۹۲ آن را نقل کرده اند، به کشف الخفاء ۳۲۳۶ مراجعه شود.)

پیامبر در حدیثی قدسی از پروردگارش روایت می کند که می فرماید: «الکبریاء ردائی، والعظمه إزاری فمن نازعنی واحدا منها قذفته فی النار.» یعنی: «تکبر و بزرگی ردای من هستند، هر کس با من در آنها مناقشه کند، او را به آتش خواهم انداخت». (مسلم ۲۶۲۰ وابوداود ۴۰۹۰ حدیث را استخراج کرده اند و لفظ حدیث را ابو داود نقل کرده است.)

پیامبر صلی الله علیه و سلم محبوب قلب‌ها بود، کنیز دستش را می گرفت و با خود می برد، ام ایمن را که زنی آزاده بود، زیارت می کرد. هنگامی که وفد عامر پسر صعصعه او را ستودند و گفتند: تو بهترین و بزرگترین ما و سرور و پسر سرور ما هستی، پیامبر به آنها گفت: «ای مردم! سخنانی بگویید که شیطان به آن نفوذ نکرده باشد.» (احمد ۱۵۸۷۶ وابوداود ۴۸۰۶ حدیث را نقل کرده اند)

آنگاه که‌ مردی به پیامبر گفت: «ما شاءالله وشئت» یعنی: «هروقت خدا و شما بخواهید» پیامبر(ص) عصبانی شد و او را از این سخن نهی کرد و به آن مرد گفت: «وای بر تو، من را در ردیف خدا قرار دادی!؟» باید بگویی: ما شاءالله وحده، یعنی فقط اگر خدا بخواهد. (حدیث را احمد (۱۸۴۲، ۲۵۵۷) و نسائی در السنن الکبری ۱۰۸۲۵ از ابن عباس(رضی الله عنهم) نقل کرده اند)

پیامبر وسایل و لوازم خانواده را خودش حمل می کرد، کفش هایش را خودش می دوخت، لباس هایش را خودش پینه می زد، منزل را جارو می زد و گوسفندش را خودش می دوشید و گوشت را به کمک خانواده، تکه تکه می کرد و غذا را به مهمان تعارف و نزدیک می کرد، با ملاقات کنندگان می نشست و از احوال و اخبار آنها سوال می کرد، با دوست و همسفرش در سوار شدن الاغ نوبت را رعایت  می کرد، برای لباس از پشم استفاده می کرد ، نان جو می خورد و گاهی اوقات پیاده و پا برهنه راه می رفت و در مسجد می خوابید، سوار الاغ می شد و بر روی الاغ پشت سر رفیقش سوار می شد و ضعیف را یاری می کرد، لشکر را مورد تفقد قرار می داد و در آخر آنها قرار می گرفت و نیازمند را کمک و بازماندگان را نوازش می کرد.

درود خدا بر او باد که هر چه قدر بر سر زبان‌ها آید و ساربانان از آن یاد کنند و انسان و جنیان داستان و خاطراتش را بازگو کنند، کم است.

نویسنده: دکتر کامل محمد
مترجم: رحمان مام رش

برچسب ها
نمایش بیشتر

رحمان مام رش

@ استان آذربایجان غربی- پیرانسهر @@ دبیر - نویسنده و مترجم

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن