اخلاق و تزکیهخاطراتطنز

دروغ مادری!

 ( خاطرات کارگردان معروف مصطفی عقاد )

 ترجمه : ابوبکر مامشی

مادرم د ر صحبت هایش همیشه راستگو نبود ، تنها مواردی که یادم است هشت بار به من دروغ گفته است :

۱ – مورد اول

داستان از بدو تولد شروع می شود ، در خانواده ای بسیار ندار و فقیر به دنیا آمدم که چیزی برای خوردن هم نداشت …. و اگر وعده غذایی کمی برنج و خورش داشتیم و می خواستیم رمقی تازه کنیم ، مادرم هر چی در کاسه اش بود به من  می داد و می گفت : پسرم اینم بخور من اصلا گرسنه ام نیست.

۲ – مورد دوم

کمی بزرگتر که شدم ، مادرم روزانه بعد از کارهای خانه به امید صید ماهی و رشد و تقویت من ، گهگاهی به رودخانه کوچک نزدیک خانه می رفت . یک روز خدا رو شکر توانست دو تا ماهی صید کند، به سرعت به خانه برگشت و غذا را آماده کرد  و هر دوماهی را برایم گذاشت . یواش یواش  ماهی اول را می خوردم و مادر هم  پس مانده ها رو لیس می زد ، دلم به رحم آمد و ماهی دوم را جلوش گذاشتم ولی فورا آن را برگرداند و گفت : نه عزیزم این یکی را هم تو بخور مگه نمی دانی ماهی را دوست ندارم !

و این دومین دروغش بود!

 ۳ – به سن مدرسه رسیدم و باید وسایل و نوشت افزار برایم آماده می کرد؛ ولی پولی نداشتیم ، مادرم پیش یک پارچه فروشی رفت و با او قرارداد بست تا پارچه و لباس را به دم خانه ها ببرد و بفروشد و در مقابل صدی از سود را به او بدهد .  یک شب سرد و بارانی زمستان  خیلی منتظر ماندم،  دیر وقت شد و مادر از سر کار برنگشت! ناچار شدم بروم دنبالش، در یکی از خیابان های اطراف خانه از دور دیدمش که کوله بار بزرگی روی دوشش بود و زنگ خانه ها را می زد! با صدای بلند فریاد زدم: مادر….شب دیره، هوام سرده،  بیا برویم خانه  فردا صبح بیا و کارت را بکن! مادر لبخندی زد و گفت : عزیزم تو برو من اصلا خسته نیستم.( این سومیش بود ).

۴ – مورد چهارم

در آخرین روز مدرسه و امتحان پایانی سال ، مادرم به اصرار با من به مدرسه آمد و تا تمام شدن جلسه زیر نور خورشید در این گرمای آخر بهاری منتظرم ماند . وقتی زنگ مدرسه به صدا درآمد و بدو بدو رفتم پیشش و به گرمی مرا در آغوش گرفت و برایم آرزوی موفقیت کرد و یک کوزه آب سرد خریده بود تا هنگام پایان امتحان به من بدهد! من هم که خیلی تشنه بودم کوزه را سرکشیدم تا سیراب شدم!  اگر چه آغوش گرم مادر بیشتر از هر چیز دیگری سلامتی و خنکی می آورد، ناگهان متوجه چهره ی مادرم شدم که خیس عرق شده بود ، فورا کوزه را به او دادم و گفتم : بنوش مادر؛ کوزه را پس زد و گفت: فقط تو بنوش من تشنه نیستم!

۵ – مورد پنجم

بعد از مرگ بابا ، مادر تنها شد و بیوه ای ناتوان که مسئولیت خانه به کلی رو دوشش افتاد وباید تمام نیازهای منزل را برطرف می کرد ، زندگی از این که بود بدتر هم شد و گشنه تر شدیم . عمویم همسایه ی دیوار به دیوار ما مرد خوبی بود و هوای ما را داشت و از ما غافل نبود . همسایگان وقتی دیدند حال  و روز ما روز به روز بدتر میشود از روی دلسوزی خطاب به مادرم گفتند : تو هنوز جوانی و بچه ها کوچک اند ، با یکی ازدواج کن و به زندگی خودت و بچه ها سر و سامان بده ، مادر به تندی جواب داد و گفت : من به دلسوزی شما نیازی ندارم . ( دروغ پنجم )

۶ – ششم

 درس و مدرسه ام تمام شد و از دانشگاه فارغ التحصیل شدم و کار خوبی به دست آوردم و گفتم الان وقتشه که مادر استراحت کند و خرج و مخارج خانه را من تامین می کنم . چون مادر دیگر طاقت رفتن به خانه ها را نداشت ، تکه فرشی را تو خیابان پهن می کرد و سبزیجات می فروخت؛ اما نپذیرفت  و به کارش ادامه داد . خواستم کمی از حقوق ماهیانه را به او بدهم ، دوباره نپذیرفت و گفت : پسرم پولت را نگهدار و به زندگیت برس . نگران من نباش من پول زیادی دارم …این هم ششمین دروغ !       

۷ – مورد هفتم

 همراه با کار در اداره به درسهایم ادامه داده و فوق لیسانس گرفتم و با توجه به تحصیلات ، حقوقم بیشتر شد و  شرکت آلمانی که برایش کار می کردم به من فرصت دایر کردن یک شعبه در آلمان داد.  خوشبختی رامی دیدم وزندگی تازه و شروعی دیگر را احساس می کردم . بعد از رفتن به خارج و مهیا شدن موقعیت کار ، با مادر تماس گرفتم تا برای اقامت و زندگی با ما بیاید . اما راضی نشد و تو ذهن خودش نمی خواست مزاحم شود و گفت : پسرکم من به زندگی مرفه عادت ندارم و همین جا می مانم.

 ۸ – ( و آخرین موردی که یادمه )

سالها گذشت ، مادر پیر و ناتوان در آخر عمر به سرطان مبتلا شد و باید یکی از او پرستاری می کرد؛ اما من کجا و مادر کجا؟! من تو خارج و دستم به جایی نمی رسید ! کارها یم را رها کردم و به ملاقاتش رفتم . بعد از عمل و مرخصی از بیمارستان در خانه بستری بود . تا چشمش به من افتاد میخواست لبخند بزند ولی نمی توانست ، دلم آتش گرفت و به شدت گریستم ! خیلی لاغر و ضعیف شده بود . آن کسی نبود که می  شناختم . اشک هایم سرازیر شد؛ ولی باز مادر مرا دلجویی می داد و( باز هم به فکر دروغ بود ) گفت: پسرم …گریه نکن به خدا هیچ دردی ندارم!

وبعد از آن حرف، چشمهایش را بست و دیگر هرگز باز نکرد!

توصیه می کنم :

به تمام کسانی که مادرشان در قید حیات است قبل از اینکه از نبودش حسرت بخورند و اشک بریزند ، قدر این نعمت را بدانند و به کسانی که مادرعزیزشان را از دست داده اند می گویم : مادرت خیلی برای تو سختی کشید و خستگی چشید ، پس یادت نرود که  برایش دعای خیر بکنی و بر او رحمت بفرست .

ترجمه: ابوبکر مامشی

از طريق
ابوبکر مامشی
منبع
http://sozimihrab.org/
برچسب ها
نمایش بیشتر

ابوبکر مامشی

@نویسنده و مترجم @ آذزبایجان غربی - مهاباد @ شغل : امام جماعت و خطیب و فعال دینی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن