ادب،هنر

 رُفتگری که میلیونر می‌شود!(داستان)

تا صبحگاه روزجمعه کسی نمی‌دانست که این روز بهترین و خوش ترین روزی است که در زندگی یک کارگر رخ می دهد…

حاجی بنگلادشی مُسنی تازه از مسجد میقات خارج شده بود و با عجله  قصد رفتن به مسجدالحرام را داشت؛ چون می‌خواست قبل از برگشتن به بنگلادش عمره دیگری هم انجام دهد، مرد کارگری را دید که در آن طرف خیابان تنعیم نزدیک مسجد میقات مشغول جارو زدن بود؛ با عجله به طرف راهرو خیابان آن طرف دوید و آن مرد کارگر بنگلادشی را صدا ‌زد و از وسط اتومبیل‌ها می‌دوید، و از ماشین ها ترسی نداشت… رهگذران خیابان و مردمی که در آنجا بودند و پلیس گشت همه به این منظره نگاه می‌کردند و حاجی و کارگر وقتی به هم نزدیک شدند از ته دل با هم گریه ‌کردند!!

فوزالعبدلی، خبرنگار سابق عربستان سعودی ، از مکه، خبر اتفاق عجیبی را برای روزنامه می‌فرستد و اینگونه موضوع را بیان می‌کند: ده ها هم شهری با تعجب به این منظره نگاه می‌کردند، یار حسین جیهارمرد کارگری که به مدت پنج سال کوچه و خیابان های مکه را تمییز می‌کرد، از خانواده ثروتمندی بود که در مملکت خودش پول و ثروت زیادی داشت ، ولی بخاطر مشکلاتی که برادر بزرگش برایش پیش آورده بود آنجا را ترک کرده بود.

مردمی که پیرامون آن جا بودند به طرفشان رفتند تا ببینند  چه اتفاقی افتاده؟! ناگهان تعجب کردند وقتی فهمیدند این حاجی بنگلادشی برادر این مرد جاروکش است…و زمانی این برادر بزرگ ، همه ارث پدرش را برای خود نگهداشته بود  و به این برادر کوچکش چیزی نداده بود! و چندین دفعه هم برادر کوچکش را بخاطر درخواسا سهم ارثش که شامل چندین خانه مسکونی و نزدیک به ۵ میلیون دلار بود به زندان انداخته بود!!

مرد کارگر جارو کش که هنوز در بغل برادر بزرگترش بود به زبان روان عربی همه ماجرا را برای مردم حاضر در آنجا تعریف کرد و گفت: ما از خانواده‌ه ای بزرگ و نامدار بنگلادش هستیم و یکی از پدربزرگانم در این مملکت وزیر بوده و هنوز هم پست های مهمی در دولت داریم؛ ولی این برادر بزرگتر به من ظلم کرد و ارثی که حق خودم بود را از من گرفت و چند دفعه هم بخاطر اینکه ارثم را از او خواسته بودم مرا به زندان انداخت … زمانی که مردم این حرف ها را شنیدند و مرد کارگر هم معذرت خواهی برادر بزرگترش را بخاطر این همه آزار و اذیتی که از او دیده بود قبول کرد، به او تبریک گفتند و برادر بزرگتر از او خواست که به وطنش برگردد تا همه حقش را بدون کم و کاستی به او برگرداند.

آن گونه که مرد کارگر شرح حال زندگی خود را بیان می‌کرد، این برادر‌ش از ظلم و ستمی که به این برادر کرده احساس پشیمانی می‌کرد و بخاطر ظلمی که به برادر کارگرش کرده بود خداوند او را به بیماری سرطان مبتلا کرده بود! و بعد از اینکه از بیماری خود اطلاع پیدا کرده و دانست که ثروت و سامان، دیگر به درد او نمی‌خورد تلاش زیادی کرد تا برادرش(کارگر) را پیدا کند و از او حلالیت بخواهد و ثروتش را به او برگرداند و حتی چند بار هم برای پیدا کردن برادرش جایزه های بزرگی تعیین کرد و اطلاعیه داد که هر کس مکان و آدرس اخوی اش را به او بدهد، مژدگانی دریافت خواهد نمود ؛ ولی موفق به پیدا نمودن او نشد… خیلی مشتاق این بود که حق برادرش را ادا نماید و حتی به جایش به حج رفت تا بخشی از بدهکاری او را اینگونه پرداخت بنماید…

او می گوید: من هرگز نمی دانستم که گمشده‌ام را در اینجا و در خانه خدا پیدا می‌کنم! همواره  به این فکر می‌کردم که چگونه و کجاز برادرم را پیدا کنم و از او حلالیت بخواهم؟ و لااقل قبل از مردنم کاری بکنم که همه حق و حقوقش را (حتی بیشتر از حقش) به او برگردانم! شب و روز دعا می کردم برادرم را پیدا نمایم …

خدا را شاکرم که حالا خداوند دعای مرا مستجاب کرد و با لطف و عنایت او توانستم قبل از اینکه بمیرم او را در خانه خدا و مکه مکرمه پیدا کنم!! اکنون و پس از این همه دوری و تحمل رنج احساس نمی‌کنم که او تنها برادرم است بلکه او یکی از پسرانم به حساب می‌آید و از همه، برایم عزیزتر است ….برادرش اکنون در جوار خانه خدا به عنوان یک کارگر کار می کند..

بالاخره دو برادر یکدیگر را یافتند و خیلی خوشحال شدند و در حضور مردم اعلام کرد که تمامی دارایی و سامانش را به او باز می گرداند! همه مردم حاضر در آنجا  از جریان اطلاع پیدا کردند… سپس به طرف یکی از رستورانها رفتند و مردمی هم که آنجا جمع شده بودند آنجا را ترک کردند و در مورد این رخداد و اتفاق عجیب با هم گفتگو می‌کردند و از اینکه این کارگر که تا دیروز چیزی برای خوردن نداشت اکنون صاحب میلیارده دلار است!

یکی از حاضران می‌گفت: باور کنید من همیشه به این مرد کارگر کمک می‌کردم و نمی‌دانستم که من به مرد میلیونر کمک می‌کنم؟!

عده‌ای هم می گفتند: خداوند به این حاجی خیلی مهربان بوده و کاری کرده که دنبال برادرش بگردد و حقی را که از او سلب نموده به او باز گرداند… و بعضی دیگر هم به یکدیگر می‌گفتند: ای برادر! بیایید به این دو برادر کمک کنیم و آنها را با سبکی و با چشم حقارت نگاه نکنیم چون آنها هم انسان هستند، و خدا خودش می داند که چه چیزی آنها را به این روز انداخته است؟

مرد خبرنگاری که آنجا حضور داشت می‌گوید: از کارگر میلیونر پرسیدم: آیا می‌خواهی به سرزمین و میهن خود برگردی؟

او هم بدون تأمل گفت: بله در نزدیک ترین فرصتی که برایم پیش بیاید به وطنم بر می‌گردم و این دوران فقیری و غریبی و آواره بودن را به پایان می‌رسانم… چون خودم در این مدت ، فقیری را تجربه نموده ام  ان‌شاءالله همیشه به فکر افراد فقیر و مستمند می‌باشم… و این مدت تجربه‌ی خوبی بدست آوردم؛ افراد فقیر و ناتوان را بیش از پیش درک کنم، و از همه این ها  بهتر اینکه توانسته ام در مدت این پنج سال دوری از خانه و کاشانه ام قرآن را هم حفظ کنم و خواندن و نوشتن و تکلم به زبان عربی را به خوبی بیاموزم.

 زمانی که این رویداد را خواندم دو چیز به ذهنم خطور کرد: اول اینکه: کسانی که از سرزمین‌های دیگر برای کار کردن به میهن ما می‌آیند و عده ای از آن ها جاروکشی و تمیزکاری کوچه و خیابان ها را متقبل می شوند سعی کنیم از آن ها احترام بگیریم و نباید شغل هایی چون جاروکشی و رفتگری را  پست بدانیم.

دوم: کسی که به هر دلیلی فقیر ست، نباید بر این باور باشیم که او تا آخر عمر فقیر می‌ماند و این فقیری مانند لباس تنش باشد؛ که خیلی آدم ثروتمند را دیده ام که فقیر شده اند و هزاران فقیر را هم دیده ام که ثروتمند شده اند!

 فقیر بودن عیب نیست و ارزش انسان به ثروت و سامان نیست… خداوند انسان را محترم شمرده، به شرطی که انسان مصداق این آیه ۷۰ سوره اسراء باشد.

 وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّیِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَىٰ کَثِیرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلًا

و به راستى ما فرزندان آدم را گرامى داشتیم، و آنان را در خشکى و دریا [بر مرکبها] برنشاندیم، و از چیزهاى پاکیزه به ایشان روزى دادیم، و آنها را بر بسیارى از آفریده‌هاى خود برترى آشکار دادیم.

پس ما هم باید با این دیدگاه و با این  نگاه به انسان نگاه کنیم. مرد بعد از نوشتن این دو موضوع، موضوع دیگری به فکرش رسید که پیامبر خدا(ص) می‌فرماید: «خودتان را از دعای مظلوم دور نگه دارید چون بین او و خدایش پرده‌ای وجود ندارد.» آیا این جوان بنگلادشی که برادر بزرگش این همه ظلم در حقش کرده است و مجبور به تحمل آوارگی و به دوش کشیدن این همه رنج و مصیبت شده است، روزانه چند بار از خدایش خواسته است که حقش را از برادرش بگیرد!! و رحم و کرم و مهربانی خداوند به جوش آمده و برادرش را در این دنیا به بیماری سرطان مبتلا کرده و همه زندگی دنیا را برایش به مانند زهر مار کرده است!! باید از خداوند بترسیم و برای به دست آوردن ثروت و مال‌اندوزی به مردم ظلم و ستم نکنیم؛ چون ممکن است که خداوند همانند این مشکلات را برایمان بفرستد، یا دچار سانحه تصادف شویم و نتوانیم این پول حرام را هم بخوریم!! ‌

نویسنده: حسن پنجوینی

ترجمه : ناهید ایران

برچسب ها

ناهید ایرانی

استان آذربایجان غربی - مهاباد مترجم فعال دینی

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

لطفا نظرات خود را با حروف کوردی یا فارسی تایپ کنید
نظرات حاوی مطلب توهین آمیز یا بی احترامی به اشخاص ، عقاید دیگران، و مغایر با قوانین کشور منتشر نمی شود
نظرات پس از تائید منتشر می شود

همچنین ببینید

بستن
بستن