تاریخ

زن و دو شوهر گدایش ( داستان)

زن و دو شوهر گدایش ( داستان)


گویند مردی ثروتمند ولی خسیس و بد دهن ، ظهر یک روز بهاری با تازه عروسش بر سر سفره نهار نشسته بود ،  در این هنگام ، ناگهان یکی در خانه را زد، زن جلو می رود که در را باز کند، مردی فقیر را می بیند که تقاضای خوراک و آب می نماید ، زن شوهرش را صدا می زند که بیا و نیاز این مرد فقیر را برآورده کن ، مرد خسیس می آید ، کمکش نمی کند هیچ ؛ بلکه آن فقیر را با سخنان زشت و رکیک و هُل دادن از جلو در می راند ، خودش سر سفره بر می گردد و با غرولند کردن شروع می کند به ناسزا گفتن به آن بیچاره ! که این چه وقت است  ، که جلو در می آید و نمی گذارد مردم ناهار بخورند و استراحت کنند!!؟
روزگار می گذرد و بعد از مدتی زن و مرد از هم جدا شده و طلاق می گیرند …

زن با مرد دیگری ازدواج مجدد می کند و از شوهر پیشینش خبری ندارد ، آن مرد ،  فقیر و تنگدست می شود و به گدایی می افتد!
زن که خانه و زندگی ممتازی دارد و با مرد دیگری ازدواج نموده است دو باره تاریخ برایش تکرار می شود ؛ یک شب که با شوهر جدیدش سر سفره شام نشسته بود ، ناگهان  یکی زنگ خانه را به صدا در می آورد، زن بلند می شود و در را باز می کند ، می بیند که مرد فقیری دم در ایستاده و کمک طلب می کند ، زن که به چهره آن فقیر می نگرد متوجه می شود که که شوهر خسیس و ثروتمند سابقش است  که حالا ژنده پوش و فقیر گشته و گدایی می نماید ! برای همین به آرامی و بدون اینکه شوهرش متوجه شود ، به آشپزخانه بر می گردد و مقداری آب و غذا برایش می آورد و او نیز آنجا را ترک می کند .

 وقتی زن به سر سفره برمی گردد ، شوهرش که وی را رنگ پریده می بیند از وی سؤال می کند چی شده چرا رنگت پریده است؟!  زن جواب می دهد و می گوید والله نمی دانم ! چی بگویم ؟

چیز خیلی عجیبی را دیدم ؛ چند سال پیش که با شوهر سابقم زندگی می کردم ، حادثه مشابهی برایم اتفاق افتاد ، یک روز که نشسته بودیم و ناهار می خوردیم ، مرد فقیری در زد و شوهرم چون مردی خسیس و بدجنسی بود با هُل دادن و فحش و ناسزا وی را از جلوی در طرد کرد ؛ الان که جلو در رفتم دیدم اون شوهر سابقم است که حال و روزگارش به ایجا رسیده که گدایی می کند ، به یاد آن روز افتادم و از کار خدا تعجب نمودم ؛ چرا که این دومین حادثه مشابهی است که برایم اتفاق می افتد!
شوهرش در پاسخ گفت : راست می گویی ، تاریخ تکرار می شود ؛ ولی خوب است که بدانی آن مرد گدا که شوهر سابقت او را از خانه راند من بودم ، آن روز وضع مالیم خیلی ناجور بود و جلوی در شما آمده بودم تا روزگار سیاهم را درک نموده و به یاریم بشتابید !!!

 مشیر شیرکاوانی – لندن

 ترجمه : سه وزه حیدری

نمایش بیشتر

سه وزه حیدری

@ مترجم وشاعر @ آذزبایجان غربی - مهاباد ☑ دانشجوی روان شناسی

نوشته های مشابه

‫۲ نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن