ادبیاتداستان

سه داستان کوتاه در بستر مرگ

۱ – امام ابن قیم می¬گوید:

یکی از انسان های گناه کار که بسیار در انجام کار خیر کوتاهی می کرد، در بستر مرگ افتاد و مرگ به سراغش آمد ..افراد دور و بر او پریشان شده و اطراف او را گرفتند و مرتب به او گوشزد می¬کرد تا جمله¬ی لا إله إلا الله را بر زبان جاری سازد و او مرتب گریه می¬کرد و اشکاهایش را پاک می¬نمود، وقتی که روحش شروع به بیرون آمدن از جسدش نمود و آثار مرگ بر او نمایان شد، با صدای بلند فریاد زد : لا إله إلا الله !!!

اما لا إله إلا الله چه سودی به من می¬رساند؟!! از روزی که به سن بلوغ رسیده¬ام تابحال حتی یک بار هم نماز نخوانده¬ام!!! … او همچنان فریاد می¬کشید تا این¬که روح از بدنش خارج شد و به استقبال نتیجه کارهایش رفت .

۲- وقتی که آثار مرگ بر عابد زاهد عبدالله بن ادریس نمایان شد….شدت و فشار مرگ بر او فشار وارد ساخت ، شروع به آه و ناله کرد . . دختر او نیز گریه کرد … گفت: ای دخترم! گریه نکن. من در این خانه چهار هزار بار قرآن را از اول تا آخر خوانده¬ام، همه به خاطر این روز بود .

۳- اما عامر بن عبدالله بن زبیر . . . در بستر مرگ بود . . نفس¬های پایانی زندگانی¬اش را می¬کشید . . اهل خانواده¬اش در اطرافش نشسته بودند و گریه می¬کردند … در حالی که با مرگ دست و پنچه نرم می¬کرد، صدای اذان مغرب را شنید . . در حالی که روحش به حلقومش رسیده بود و قسمت پایین بدنش بی روح شده بود و شدت مرگ بر او فشار وارد ساخته بود، با شنیدن صدای اذان به اطرافیانش گفت: دستم را بگیرید و مرا بلند کنید . . ! گفتند: تو را به کجا ببریم؟! گفت: به سوی مسجد. گفتند: با این حال چگونه تو را به مسجد ببریم؟ گفت: سبحان الله . . !! چگونه صدای اذان را می¬شنوم اما اجابت نکنم؟! دستم را بگیرید و مرا به سوی مسجد ببرید .. او را به طرف مسجد بردند، رکعتی را با امام خواند سپس در حالت سجده¬ روح از بدنش پرواز کرد و با این دنیا خدا حافظی نمود.

منبع: قناه ابوترکیی للقصص

ترجمه: واحد ترجمه و پژوهش سایت سوزی محراب

از طريق
سوزی میحراب
منبع
sozimihrab
برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

لطفا نظرات خود را با حروف کوردی یا فارسی تایپ کنید
نظرات حاوی مطلب توهین آمیز یا بی احترامی به اشخاص ، عقاید دیگران، و مغایر با قوانین کشور منتشر نمی شود
نظرات پس از تائید منتشر می شود
بستن