تاریخ

سوره کهف و شفای مریضی ( داستان بسیار آموزنده)

داستان شخصی که پزشک ها از معالجه اش نا امید شده بودند ولی به طور معجزه آسایی شفا می یابد

بعد از ظهر یک روز زمستانی است، برف همه جا را سفیدپوش کرده است ، شدت سرما تا سر استخوان ها نفوذ می کند، ابرهای سیاه ، روشنی و سپیدی شهر را به تاریکی و ظلمتی غم انگیز تبدیل کرده بود، خیابان ها خلوت و سرد و بی سرو صدا مثل ارواح ، پریشان به چشم می خورد ، با ترمُز اتوبوس از صندلی ،  پایین می پرد، خیالش این طرف و آن طرف می رود، صابر با نگاه اَسرارآمیزی اطراف را می پاید ، چند لحظه می ایستد ، دوباره با قدم های سنگینش به راه می افتد ، این دفعه مثل دفعه های قبل نبود، خیلی فرق کرده بود، اشک در چشمانش حلقه زده بود، از پیشانیش عرق غم می بارید، آه سردی کشید، با غم و غصه با خودش می گفت: چاره چیست؟ باید به بارگاه عدل الهی برگردم. ((انا لله و انا الیه راجعون…))!
دستش را روی زنگ در گذاشت، بعد از چند لحظه خانمش در را باز کرد، از چشمان سمیه غم می بارید، به شوهرش نگاه کرد دید که اوقاتش تلخ و چهره اش غم زده است ، با خودش گفت : تو گویی ؛ صابر با این اوضاع و احوال پریشانش خبر خوشی داشته باشد ! پس به آرامی شوهرش را که وارد اتاق ها می شد دنبال نمود ، که شاید خبر خوش و مژده ای داشته باشد ! صابر بچه هایش را یکی یکی و به آرامی بغل کرد و از ته دل می بوسید ، گویی می خواست از آنان خداحافظی نماید!

 سمیه به طرف آشپزخانه رفت تا برای شوهر تازه رسیده و بچه هایش  غذایی آماده کند ؛ ولی دست و دلش به کار نمی رفت! هر چه کرد نتوانست جلوی خود را بگیرد و شروع کرد به گریه! صابر حرفی نمی زد و در دریای خیالاتش گم شده بود ، بر عکس روال همیشه که با بچه هایش بازی می کرد و با آنها گپ می زد! نه در مورد درس و مدرسه از بچه هایش  سؤال می کرد و …

هنگامی که سمیه سفره را می چید صدای دل رِبای به گوش رسید ، صابر بلند شد و رفت به طرف روشویی تا وضو بگیرد بعد از آن به اتاقی که برای نماز خواندن گذاشته بود رفت که نمازش را بخواند، سمیه و بچه هایش بدون اینکه صابر متوجه شود -پشت سر او ایستادند و نماز جماعت اقامه نمودند ؛آنها این اتاق را به اتاق ذکر و دعا نام گذاری کرده بودند ، صابر در نماز شروع کرد به گریه و زاری در بارگاه خداوند ، انگار که آخرین نماز وی است، حواسش به دور و برش نبود که زن وبچه هایش پشت سر او ایستاده و او را می پایند، مطمئن بود که خداوند پیش او است و مواظبش است.

 بعد از اتمام نماز بچه ها به رسم همیشه دست پدرشان را بوسیدند و به اتاق های خودشان رفتند .

در این حال سمیه از شوهرش دل جویی نموده  و می گوید: عزیزم امروز چیزی شده است؟ حالات شما طبیعی به نظر نمی رسد ،  مسأله چیست؟
صابر : مطمئن باش که من حالم خوب است، سپاس برای خدای سبحان
سمیه : امروز به بیمارستان رفتی؟
صابر : بله رفتم.
سمیه : دکتر چی بهت گفت؟
صابر : چیز زیاد مهمی نگفت
سمیه در حالی که دنیایی غم و غصه در دل داشت ، به دور و برش نگاه کرد، چشمانش پر از اشک شده بود ، همه چیز را فهمید، متوجه شد که شوهرش حالش زیاد خوب نیست ، پس به وی نزدیک شد، سرش را روی شانه صابر گذاشت، و گفت: عزیزم ازت خواهش می کنم چیزی را از من پنهان نکن؛ راستش را بگو امیدی هست که از مریضی ات شفا یابی؟!
صابر نمی خواست بیشتر وی را آزار دهد بنابر این به آرامی و در حالی که چشمانش را به کتابخانه اش دوخته بود گفت : دکتر گفت مریضی شما به شُش هایت رسیده است
سمیه : به شُش ها؟…!
صابر : بله، ولی خودت را ناراحت نکن : … هر دردی درمانی دارد، و تنها شفا دهنده خداست
صابر می دانست که مریضی اش خیلی خطرناک و جدّی است و مریضی وی ، دارویی ندارد ، چرا که دکتر به وی گفته بود  خودت را بی جهت خسته نکن و به این دکتر و آن دکتر نرو و این سه ماه را در خانه استراحت کن و منتظر فرشته مرگ باش! از طرف دیگر می دانست که این مریضی امتحانی است از جانب خداوند برایش ؛ بنا براین نباید  از این امتحان و ابتلا ناراضی باشد و صبورانه پاداش های خدا را جستجو کند !

 هر چند تمام تلاشش را برای بهبودی و دکتر به کار بسته بود و نتیجه ای عایدش نشده بود ؛ ولی توکلش باید به خدا باشد!

 صابر بلند شد به طرف کتابخانه رفت و از آن قرآنی را در آورد و شروع به خواندن سوره الکهف می نماید.
سمیه که تمام وجودش گوش بود برای شنیدن آیات قرآن، که توسط شوهرش تلاوت می شد گفت : چرا در بین این همه سوره های قرآن این سوره- الکهف- را انتخاب کرده ای؟ چرا ادامه سوره هایی که قبلاً می خواندیم نخواندی؟!
صابر: حدیثی از پیامبر خدا شنیده ام که فرمود: اگر این سوره را در شب جمعه بخوانید از مریضی شفا می یابید، و من از ته دل به این حدیث ایمان دارم!
چند لحظه آرامش و یکنواختی همه جا را در بر می گیرد ، سپس صابر شروع کرد به تعریف اینکه چگونه به یقین رسیده است و در این زمینه داستانی را برای همسرش تعریف کرد و گفت: پسر بچه ای همراه مردم روستا به بیرون ده می رود تا نماز باران بخوانند و او بر خلاف همه با خودش چتر می برد ، وقتی که بر می گردند همه مردم خیس می شوند ولی آن بچه به وسیله چتری که با خود برده بود از خیس شدن رهایی می یابد!
صابر به همسرش رو می کند و می گوید : عزیزم: ما باید در این شرایط که من مریضم و شما نیز نگران هستید، بیشتر از هر وقت دعا و مناجات نمائیم!
بله، از آن روز به بعد صابر و سمیه و بچه هایشان هر شب جمعه با خواندن سوره کهف، دعا و مناجات و راز و نیاز با خدای خود شروع می کنند  و از خدا شفای مریضی صابر را خواستارند و بر  او توکل می نمایند.
بعد از سه ماه از اجرای برنامه عبادی و مناجاتی و طبق سفارش قبلی پزشک ، صابر و سمیه در حالی که از سر و رویشان غم و ناراحتی می بارید، به مطب دکتر مراجعه می نمایند!

البته حق داشتند غصه بخورند و ناراحت باشند ؛ چرا که درد بدون درمانی مرد خانه اشان را تحت سلطه قرار داده و آنها دیگر امیدی به بهبودی او نداشتند.
لازم به ذکر است قبل از مراجعه ، رادیولوژی و عکس ها و آزمایشات لازمه را انجام داده بودند ، نتیجه عکس ها و آزمایشات را جلوی دکتر می گذارند ، دکتر، لحظاتی با نا امیدی خاصی به صابر و همسر غمگینش  خیره می شود ، غصه عمیقی همه را فرا گرفته بود و سکوت بر همه حکمفرما بود ….

دکتر که با گوشه چشم به ننتیجه آزمایش ها و عکس های صابر خیره شده بود ، متوجه شد که آثار مریضی تشخیص داده شده در عکس و آزمایشات مشاهده نمی شود و شُش های صابر به خوبی کار می کنند و سالم اند و هیچ اثری از مریضی در عکس ها دیده نمی شود ؛ پس چشمانش برقی زد و از جا پرید و در حالی که  لبخند بر لبانش نقش بسته بود و سراسیمه به آنها نگاه می کرد ، با تعجب فراوان گفت : خدای من! نمی توانم آنچه را که می بینم باور کنم!! مریضی صابر که در درونش کاملاً ریشه دوانیده بود چگونه است که اثری از آن به چشم نمی خورد ؟! نمی دانم … این بیشتر به یک معجزه شبیه است، ای خدای من!!…
حرف های دکتر نور امیدی را به دل و درون سمیه و صابر افکند  و آن دو را  از تاریکی و ناامیدی به سوی روشنایی و امید سوق داد! صورت نا امیدی و یاس آنها با لبخند و قهقهه شاد گشت، صابر و سمیه که از شادی در پوستشان نمی گنجیدند دستهایشان را به سوی آسمان بلند کرده و با صدای بلند از خدای بزرگ خود به خاطر شفای مریضی صابر سپاس گزاری نمودند و دوباره به این نکته یقین و باور کامل پیدا کردند که جز خدا شفا دهنده ای نبوده و نخواهد بود !
نویسنده : فاروق کولدرن
ترجمه از تورکی به کوردی : حسن پنجوینی
ترجمه از کوردی : سه وزه حیدری

نمایش بیشتر

سه وزه حیدری

@ مترجم وشاعر @ آذزبایجان غربی - مهاباد ☑ دانشجوی روان شناسی

نوشته های مشابه

‫۳ نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن