ادب،هنر

عاقبت گناه (داستان)

جوانی پاک با دختری پاک ازدواج کرد، این جوان زندگی شیرینی را با همسر و فرزندی که خداوند متعال به آنها بخشیده بود طی می کردند، شغل این جوان بازرسی از طلا و جواهرات در فرودگاه بود و مشکلات از همین جا پدیدار گشتند.

داستان را از زبان خودش بشنویم:

کارم در فرودگاه بازرسی از طلا و جواهراتی بود که زنان در سفر با خود حمل می کردند. با همه نوع از زنان روبرو می شدم. بعضی از این زنان در کمال بی شرمی، برای اینکه به آنها اجازه داده شود و طلا و جواهرات را با خود ببرند و بازرسی نشوند، حاضر بودند خود را در اختیارم بگذارند، اما من اهمیتی نمی دادم.

اما با گذشت ایام، کم کم احساس کردم که میل به گناه پیدا کرده ام و بعد از مدتی دیدم من همان جوان سابق صاحب همسری مهربان و فرزندی شیرین نیستم و در منجلاب گناه فرو رفته ام.

خواستم دست بردارم، اما دوستان نابابی که راه شیطان را پیشه کرده بودند، به تکاپو افتادند و نگذاشتن و البته موفق هم شدند و بار دیگر من تسلیم آنها شدم. همسرم اوضاع گوناگون و درهم ریخته مرا مشاهده می کرد، دید که نمازهایم را نمی
خوانم و… و هر چی سعی کرد تا مرا برگرداند به زندگی قبلی، اما متأسفانه من فقط و فقط بر سرش داد می کشیدم و بعضی اوقات او را کتک می زدم.

همسرم را کم کم ترک کردم، احساس کردم که دیگر احتیاجی به او ندارم؛ اما او در کمال مهربانی در کنارم بود و مرا ترک نمی کرد؛ چون او همسری بود که از پروردگارش می ترسید و می دانست که خداوند متعال مراقب اوست.

روزگار به همین روال طی می شد و من روز به روز در منجلاب گناه غوطه ورتر می شدم، زنان هرزه و دوست دختر و مشروبات الکلی و… و کم کم روی آوردم به استعمال مواد مخدر و در این میان همسرم سعی می کرد که من را از این منجلاب نجات دهد، اما من جوابش را نمی دادم.

هر روز احتیاج بیشتری به مواد مخدر پیدا می کردم، کم کم طلاهای همسرم را فروختم و بعد ماشینم و کم کم اسباب و اثاثیه منزل را هم فروختم تا بتوانم مواد مخدر به دست آورم.

روزی با یکی از دوستان نابابم نشسته بودم، بهم گفت: قیمت مواد مخدر خیلی بالاست، چرا به یکی از کشورهای همسایه سفر نکنیم و از آنجا مواد مخدر خریداری و با خود بیاوریم، از این طریق  سود خوبی بدست می آوریم.

با هم سفر را انجام دادیم و مواد مخدر را خریداری کردیم؛ در راه بازگشت شیطان مدام مرا وسوسه می کرد که ثروتمند می شوی و  از آنجا که فکر می کردم  اعتبار داریم و در راه کسی ما را بازرسی نمی کند، چون دوستان ما هستند و ما را می شناسند و محال است که به ما شک کنند و اگر هم شک کنند محال است وسایل ما را بازرسی کنند.

وقتی که به بازرسی نزدیک شدیم، مامور بازرسی جلو آمد و وسایل ما را بازرسی کرد و در بین وسایل مواد مخدر را پیدا کرد.

مرا گرفتند و تحویل دادگاه دادند و قاضی دادگاه ۷ سال زندان حکم برایم صادر کرد و الان پشت میله های زندان گرفتار شده ام و این تاوان شهواتی است که دنبال آن بودم و وقتی که پدرم فهمید که به زندان افتاده ام، دچار سکته شد و از خوردن غذا امتناع ورزید، تا اینکه دار فانی را وداع گفت و مادر پیر بیچاره ام و همسر و فرزندم تنها مانده اند.

و همه اینها به خاطر این بود که من دنبال گناه و محرمات رفتم و این شد عاقبت گناه.

خداوند متعال می فرمایند: (افمن زین له سوء عمله فرآه حسناً فإن الله یضل من یشاء و یهدی من یشاء فلا تذهب نفسک علیهم حسرات ان الله علیم بما یصنعون) (فاطر:۸)

یعنی: آیا کسی که عمل های بدش (توسط شیطان و شیطان صفتان) در نظرش مزین و آراسته شده است و آن را زیبا و آراسته می بیند (همانند کسی است که واقع را آنچنان که هست می بیند و از قوانین آسمانی پیروی می کند؟) خداوند متعال هر کس را بخواهد گمراه می سازد و هر کس را بخواهد راهیاب می نماید. پس خود را با غم و غصه آنان هلاک مکن. خدا بس آگاه از کارهایی است که می کنند.

منبع :” کما تدین تدان “

ترجمه عبدالله احمدی

ویراستار: حسن زاده

برچسب ها

عبدالله احمدی

نویسنده و مترجم و فعال دینی ✅ ساکن : آذربایجان غربی - مهاباد - روستای حمزاباد

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

لطفا نظرات خود را با حروف کوردی یا فارسی تایپ کنید
نظرات حاوی مطلب توهین آمیز یا بی احترامی به اشخاص ، عقاید دیگران، و مغایر با قوانین کشور منتشر نمی شود
نظرات پس از تائید منتشر می شود

همچنین ببینید

بستن
بستن