تاریخ

مادر! من بهت افتخار می کنم( داستان)

سرپرست یک خانواده در یک حادثه رانندگی فوت می کند و همسر، پنج پسر و سه دختر از خود به جای می گذارد که همگی قد و نیم قد و خردسال هستند. این خانواده در یک روستای دور افتاده زندگی به سر می برند و حتی حقوق بازنشستگی مادر فرزندان به حدی کم است که جوابگوی نیازمندی های آنان نیست

این بانوی بلند همت و پاکدامن که خواستگارهای زیادی نیز دارد اما حاضر به ازدواج مجدد نیست و دائم این فرموده ی رسول اکرم (ص) که«هر کس سرپرستی یتیمی را بر عهده بگیرد در روز قیامت مانند این دو انگشت( اشاره و شصت) با هم هستیم» را بر خویش زمزمه می کند. حتی برادر شوهرش نیز بدلیل اینکه خواهان ازدواج با او بوده ولی این خانم حاضر به ازدواج با او نشده، اکنون از آنها روی گردانده و به آن ها بی مهری می کند !
بگذارید ادامه داستان را از زبان یکی از فرزندان این بانوی پرهیزکار و بلند همت بشنویم.
فرزند چهارم خانواده : آری به حقیقت مادرم برای من جای بسی افتخار است، او پیاده از روستا به شهر می رفت و تمامی نیازمندی های ما را تأمین می کرد و با وجود خستگی های زیاد از هیچ یک از کارهای منزل دریغ نمی کرد و کم نمی گذاشت  ، آشپزی، شست و شو، نظافت، خرید و…
او همواره ما را پند و اندرز می داد و نصیحت می کرد ، به راستی او هم معلم ما بود و هم پرورش دهنده ای توانا، جای همه ی فک و فامیل را برایمان پر کرده بود…

 خداوند متعال زحمات مادرم را به ثمر رسانید و ما را بزرگ کرد و سپاس برای خدا اکنون صاحب شغل و برخوردار از امکانات مناسبی هستیم.
از این ها بگذریم!! تنها یک داستان از صبر و استقامت مادرم را برایتان بازگو می کنم که تا چه اندازه صبور و شاکر بود ….هنگامی که کوچکترین فرزندش را که  ۲۲سال سن داشت را  در یک حادثه ی رانندگی به شیوه ای غمناک و اسف بار از دست می دهد!
برادرم چگونه وفات کرد؟!!
ابتدا نمی دانستیم چه به روزش آمده، چون چند روزی بی خبر و  نشان بود، همه جا را دنبالش گشته بودیم اما اثری پیدا نکزدیم به ناچار پلیس را خبرکردیم . مادرم فقط دعا می کرد و خدا را زمزمه می کرد!!
یک روز که از سرکار برگشتم دیدم که دیگر برادرم دم در منتظر من است، او اضطراب داشت و آشفته بود!
پرسیدم: چی شده؟ جواب داد: از یکی از شعبه های پلیس زنگ زده اند که فوراً بیایید اداره پلیس!!
سریعاً حرکت کردیم ، وقتی به اداره پلیس رسیدیم اتومبیل برادر مفقودمان آنجا بود ، سالم و بی عیب! حتی یک خش هم نخورده بود! خندیدیم و با خود گفتیم که چرا گمان بد کرده ایم ! چیز خاصی اتفاق نیفتاده لابد مرتکب خلافی شده و ماشینش را توقیف نموده اند!
وقتی داخل شدیم افسر پلیس گفت : اخویتان ماشینش را این طرف جاده پارک کرده و خودش به آن طرف رفته ، چرا رفته نمی دانیم؟! و  متاسفانه هنگام برگشت یک تریلی او را زیر گرفته و لِه کرده است!
شروع کردیم به گریه ، افسرهای پلیس خیلی ما را دلخوشی دادند و از ما دل جویی نمودند تا کمی آروم تر شدیم!
سپس گفتند: که جنازه ی مرحم اخویتان در بیمارستان ملک فهد در شهر احصاء است… برگشتیم به طرف منزل تا مادرمان را با خود ببریم و جنازه را تحویل بگیریم ، ولی با خود می گفتیم چطور خبر مرگ برادرمان را به مادرمان بگوئیم ؟ چرا که او این برادرمان را خیلی دوست داشت!! با خود فکر کردیم که صلاح در این است که قبلش به خاله مان خبر دهیم تا گر مادرم از حال رفت یا چیزیش شد مواظبش باشد، به دنبالش رفتیم و او را با خود به منزل بردیم در راه وقتی به او خبر دادیم شروع به گریه و داد و فغان کرد !

 با اصرار از او خواستیم آرام باشد و اشکهایش را پاک کند تا مادرمان چیزی نفهمد و پریشان حال نشود! نمی خواستم پریشان حالی مادرم را ببینم، به همین خاطر خاله ام و شوهرش را دم در پیاده کردم و به دنبال پسر خاله ام رفتم ، پس از مدتی که شوهر خاله ام از منزل ما برگشت ، با گریه احوال مادرم را از او جویا شدم، او گفت : مادرت علی رغم اینکه از همه ما به اخوی از دست رفته ات نزدیک تره ولی او از همه ما صبورتر بود! فقط خدا را به یاد ما می انداخت! بعد خطاب به من گفت :  بلند شو! بلند شو که مادرت منتظر توست !

باور نمی کردم موضوع از این قرار باشه ! به طرف ماشینم رفتم و در رو باز کردم!
مادر حالت چطوره؟ خوبی؟! تبسم کرد و همچون یک مؤمن حقیقی و راضی به تقدیر الهی گفت : پسرم تا حالا برادرت علی امانت خدا پیش ما بود ! الان هم خداوند امانتش را پس گرفته!!

 آری مادرم آنقدر به خدا اعتقاد و ایمان داشت که هر ناراحتی و سختی را برایش آسان کرده بود . او مرا صبوری می داد و می گفت : پسرم! آیا اگر کسی امانتی نزد تو گذاشت و پس از مدتی آن را پس گرفت تو باید ناراحت شوی؟ او به من می گفت: خدا را به یاد داشته باش خدا را شاکر باش که برادرت درحال فرمانشکنی و نافرمانی خداوند متعال فوت نکرده است! پسرم ! مصیبت این است که آدمی در حال گناه بمیرد! شکر برای خدا که او جوان مومن و خداشناسی بود ، او اکنون روی برگشتن به سوی خدایش را دارد!
وقتی این برخورد شیرآسای مادرم را دیدم خجالت کشیدم و اشک هایم را پاک کردم! با خود می گفتم: شاید مادرم خیلی ناراحته ولی اینگونه وانمود می کند؟! اگر به بیمارستان رفتیم و جنازه ی تکّه تکّه شده فرزندش را دید چی؟! به سردخانه بیمارستان که رسیدیم در را باز کردند و مسئول آنجا جنازه را بر زمین گذاشت و گفت کاور را باز کنید و ببینید که اوست؟!

 به خدا هیچ کدام از من و شوهر خاله ام و برادر و پسر خاله ام جرأت نگاه کردن آن جنازه نکردیم ؛ ولی  مادرم لب به ذکر و ورد خدا جلو رفت که جنازه پسر له شده فرزندش را ببیند که دایی ام جلوشو گرفت و گفت کجا؟ تو نمی توانی این صحنه را ببینی ؛ ولی مادرم به گفته هایش توجهی نکرد به سوی جنازه رفت و کاور را از صورتش برداشت ! ما همه عقب کشیدیم اما او از خداوند برایش طلب مغفرت می کرد ! مسئول سردخانه پرسید این چه نسبتی با این جنازه دارد؟ گفتیم: پسرش است! او باور نمی کرد! سپس مادرم صورت علی را بوسید و از خداوند برایش طلب مغفرت می کرد و زیر لب می گفت :«انا لله و إنا الیه راجعون»ما از آن خداییم و به سوی او باز می گردیم.
به حقیقت چنین مادرانی شایسته ستایش اند و آنان را باید احترام بی نهایت گذاشت و جواب این بزرگ همتی و صبر و زحمت و خداپرستی را باید با پاداشی که الله متعال برای امثال مادر من بیان فرموده ، جواب داد.
«قطعاً همه ی شما را با چیزی از ترس، گرسنگی و کاهش در مال ها و جان ها و میوه ها، آزمایش می کنیم ؛ و بشارت ده به استقامت کنندگان! آنها که هر گاه مصیبتی بدیشان می رسد می گویند: ما از آن خداییم و به سوی او باز می گردیم اینها همانها هستند که الطاف و رحمت خدا شامل حالشان شده، و آنها هستند هدایت شوندگان!»۱۵۵الی۱۵۷ سوره بقره

امیدوارم همه ما چنین مادران صبور و متقی داشته باشیم ، و الله متعال مردگان همه ما را مورد لطف و رحمتش قرار دهد انشالله

ترجمه : فاروق راک

نمایش بیشتر

فاروق راک

@نویسنده و مترجم و شاعر @ آذزبایجان غربی - مهاباد @ شغل : آزاد

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن