گفتگو

مصاحبه با ماموستا رسول حمزه پور- پیرانشهر

مصاحبه ی اختصاصی سایت «سوزی میحراب» با ماموستا رسول حمزه پور، امام جمعه و جماعت روستای اندیزه -لاجان

-ماموستا حمزه پور : در قدیم روحانیت پیشتاز و راهنمای مردم بودند،هیچ کاری و حرکتی بدون آنها امکان پذیر نبود چون روحانیت در درک نیاز مردم و درک واقعیت ها پیشتاز بوند.

 نتیجه ی بی مدیریتی ماموستاها این است که این همه هرج و مرج و تزلزل در اعتقاد مردم به وجود آمده است ؛ هر روز شاهدیم که چندها جوان بی مسئولیت و بی خیال در دام اعتیاد و کارهای نا مشروع گرفتار می شوند ؛ اما ماموستاها بی خیال اند ؛ مثل اینکه دین کاملا پا برجا است و کوچک ترین مشکلی نداشته ، در وادی دشمنی و قیام علیه یکدیگر به سر می برند .

 اگر فضای مجازی را نگاه کنیم، می بینیم که هر دسته – از ماموستایان ما – دسته ی دیگر را تکفیر می کند که حقیقتا جای نگرانی است…

اینک متن مصاحبه با استاد حمزه پور

 استاد گرامی، لطفا برای خوانندگان « سوزی میحراب » مختصری از بیوگرافی خودتان، بگویید ؛ اینکه کی و کجا متولد شده اید؟ چطورشد که راهی « حجره » شدید؟ در کجا و خدمت کدام اساتید زانوی تلمّذ زده اید؟

 

?  بسم الله الرحمن الرحیم و به التوکل والاستعانه

سروران و عزیزان، گردانندگان وخوانندگان «« سوزی میحراب»»،  السلام علیکم و رحمه الله وبرکاته

بنده رسول حمزه پور، ساکن روستای اندیزه ، شهرستان پیرانشهر استان آذربایجان غربی هستم که در سال ۱۳۵۶ ه‍- ش بنا به توصیه استاد محمد پوریان پسرعموی عزیزم و هم آرزوی خیلی زیاد مادر و دستور پدر بزرگوارم؛ در روستای « زینوانجیان » نزد پسر عمویم جناب « ماموستا ملا محمدپوریان»  شروع به تحصیل نمودم.

 جناب پوریان ، مرد آراسته، اهل علم و قلم و ورع و تقوی بود. انسان خیلی با شهامت،  دارای وِجهه و اعتبار عموم بود، کاملا روستا را در اختیار داشت؛ هیچ کس در ایام شادی« جشن عروسی» به خاطر حرمت استاد رقص و پایکوبی نمی کرد.

ایشان در شناخت ادبیات عرب و ادبیات فارسی و انگلیسی ید بیضایی داشت،  شروع  نزد پسر عمو ی عزیز،  شروعی مبارک و اتفاقی میمون برای من بود.

بر حسب اتفاق، در روستای مذکور جوانان و فارغ التحصیلان دانشگاهی  زیادی حضور داشتند، با توجه به اینکه ماموستا تسلط کامل بر زبان خارجه ی انگلیسی داشت و با آنها با زبان انگلیسی صحبت می کرد، حیرت و تعجب آنها را بر می انگیخت و اینکه او می توانست با زبان تخصصی تحصیلی آنان گفتگو کند برایشان جالب و باور نکردنی بود.

حقیقتا چنین استادی به خصوص برای بنده یک فرشته محسوب می شد.

برتری جناب « پوریان » در تمام زمینه ها ی علم و دانش، سخنوری و خطابه بر همگان نمایان بود ؛ اگر بگویم کم نظیر بود،  سخن گزافی نگفته ام.

بنده از این وضعیت خرسند و خوشحال بودم، چون موفقیت استاد را در تمام زمینه ها می دیدم ؛  به همین خاطر هر روز به درس و تحصیلم امیدوارتر بودم.  درمدت یک سال و نیم،  قرآن و مقدمات نحو و صرف را با موفقیت به اتمام رساندم.

به هر حال استاد کسی نبود که در جریان ها و تغییر و تحولات آن روزگار بی تفاوت باشد ؛ پس بر خلا ف میل باطنیش دست از تدریس کشید و به وادی دیگر رفت.  به علت سر ناسازگاری با حال و احوال آن روزگار مجبور به ترک وطن شد و به کردستان عراق رفت و از آنجا به کشور آلمان نقل مکان کرد.

 در نامه هایش پیدا بود که چقدرآرزوی برگشتن به وطن و کردستان را دارد و تا دم مرگ این آرزو را در دل پروراند.  سرانجام در سال ۱۳۸۶ ه‍- ش اجل به سراغش آمد و این آرزوی دیرینه اش که برگشتن به دیار نیاکان خود « کردستان » بود، را با خود به گور برد.

 امیدوارم  که استاد  شامل رحمت خداوند واقع شود، روحش شاد و یادش گرامی باد…

فاصله ام با استاد، که حقیقتا ضربه ی اصلی را بنده متحمل شده بودم، زیادشد. اگر کار مثل گذشته پیش می رفت، آینده ی من چیزی دگر رقم می خورد.

به چندین روستا و نزد اساتید زیادی رفتم، تازه برایم معلوم شده بود که استاد واقعیم را از دست داده ام و به هر جایی می رفتم به علت نبود استاد ماهر مأیوس می گشتم ؛ چون استاد دل بخواه خود را در حد محال می دیدم و به علت هرج و مرج منطقه،  تقریبا یک سال و نیم ترک تحصیل نمودم..‌.

در نیمه ی دوم سال ۱۳۶۰ ه‍ – ش از استادم نامه دریافت نمودم، مبنی بر اینکه اگر درسَتْ را ادامه ندهید هیچ وقت تو را نخواهم بخشید؛ بنا به توصیه « سرورم » شروع دوباره به درسم دادم، اما به هرطرف که می دویدم مثل اینکه قحط الاستاذ شده بود،  استاد ماهر پیدا نمی کردم.

 در نیمه ی دوم ۶۰ به روستا های منطقه  کاسَکران، برکمران ،کانی بداق و دوآب رفتم ؛اما این کجا و آنها کجا ؟!. ماموستاها در آن زمان خیلی ضعیف و در شناخت کتاب های متداول بی گانه و جیب عزیزان کاملا خالی به نظر می رسید.

به هرحال به جاهای دور و نزدیک رفتم تا اینکه تقریبا گم شده ی خود را در روستای خُرنج نزد استاد جعفر پروینی پیدا کردم،  که الحق والانصاف کتاب ها را خوب بلد و در شناخت ادبیات عرب مشکلی نداشت؛ اما چون طلبه ها زیاد و رشته ی تحصیلم به علم منطق رسیده بود و کاملا از کتاب های پایین غیر مأنوس شده بودم و استاد به علت داشتن طلبه ی زیاد از تدریس کتاب های ابتدائی اباء داشت ناکامیم بیشتر و بیشترمی شد؛  تا اینکه نامه از طرف استاد فرزانه ام  پوریان عزیز به دستم رسید.  گویا از آینده ام کاملا نگران شده است و اصرار کرده بود برای آگاهی از درسم به خدمتش برسم، و بنده مطمئن بودم اگر بروم نمره ی (صفر) به ارمغان خواهم آورد.

 اما خوب تربیتم داده بود، لذا با ید هر چه زودتر خدمتش می رسیدم.

 اگر چه رفتن و امحتانم نزد (سرورم)، افتادن در دهان شیر و قمار با آتش بود.

به هرحال متوجه شد که چیزی در چنته ندارم،  استاد خیلی متأسف و خیلی نگران..

اما بعدا تصمیم گرفتم هر سال خدمتش بروم  و کتابها را نزدش مرور نمایم. اگر چه استادم وضع معیشتیشان مثل امتحان بنده در حدصفر بود،  اما برای بازسازی بنیه ی  بنده، حضور و ماندن در آنجا را لازم می دانستند، که البته مثمر ثمر هم بود. ایشان نامه ی برای اجازه ی درس خواندن نزد استاد فرزانه جناب ماموستا « یوسف فتاحی » امام جمعه و جماعت روستای گرگول سفلی نوشت و حال و وضع بنده را کاملا تشریح کرده بودند، تا دم شهادت خدمت جناب یوسف فتاحی بودم،  برای ارتقای سطحی درسم خیلی از خود مایه گذاشت، احساس کردم بعد از رفتن وگشتن زیاد، بر ساحل  دریایی از علم  و اندیشه نشسته ام و دریچه ای از بحرعلم به رویم گشوده شده است.

کتاب های « عبدالله یزدی و شرح العقاید »را شروع و به اتمام رساندم.

جناب استاد فتاحی دارای ویژگیهای خاص خودش بود، مردی با محاسن زیبا، با اُبُهّت زیاد و شهامت از تمام وجودش می بارید، حقیقتا اسطوره ی علم و دانش بود، در فن سخنوری آنهم در آن روزگار، بی نظیربود …

از هیچ چیز و هیچ کس ترس و هراسی نداشت، دین محمدی را با آب و تاب تمام بیان میداشت؛ درباره ی تمام مکاتب، لائیک ها و کمونیست ها شناخت کامل داشت و در رد آنها تخصص کامل داشت و در نماز جمعه دریایی از علم و آگاهی را به نمایش میگذاشت که برای خیلی ها تحمل کردنش سخت بود و به همین خاطر دشمنان اسلام و انسانیت دست به کارشده و در اول پاییز سال ۱۳۷۰ ه‍_ ش ساعت ۹ شب در دل  تاریک شب، این دریای بیکران واین شمس درخشان را خشک وخاموش نمودند، و ضربه ی غیر قابل جبران را به اسلام و دانش زدند.

تا لحظه نوشتن مکتوبه ی حاضر، جایش را کاملا خالی می بینم.

photo_2015-12-30_00-14-33

امیدوارم این استاد فرزانه غرق رحمت خداوند قرار گیرد و از الله جل جلاله آرزومندم به گواهی رسول الله نزد پروردگارش آرام بگیرد و پاداش سرور عالی جناب را بدهد.

روحش شاد و یادش گرامی باد.

بعد از شهادت آقای – ماموستا – فتاحی باز هم آواره شدم و بنا به توصیه ی جناب پوریا همرا با دوست محبوبم ماموستا اسعد کرمانجی به خدمت استاد سلیمان روحانی در شین آباد نزدیک شهرستان پیرانشهر رفتیم و در خدمت ایشان شروع به – خواندن – کتاب مختصرالمعانی تفتازانی نموده و در آنجا به اتمام رساندم .

استاد روحانی کیست؟ بد نیست کمی ازتوانایی این استاد گرانقدر را برایتان بگویم.

download

دراولین درسم متوجه شدم که به حقیقت عجب استادی گیرم آمده است. آقای روحانی درتدریس دست بالایی داشتند و شناخت بی نظیری از کتاب های متداول داشتند و ردبینی وریزبینی استاد درجاهای حساس و سخت ، غیرقابل وصف و زبان زد خاص وعام بود.

استاد روحانی واقعا اسطوره علم و دانش بود ، روحیه ی خدمت گزاری او نسبت به طالبان علم زاید الوصف  و در یک کلام ، او استاد استادان بود و درزندگی خود تاکنون  مثل او ندیده ام ؛ واقعاٌ کتاب ها را خوب بلد و در تفهیم طالب ، نظیری نداشت.

مدت یک سال نزد ایشان مشغول دانش علم بودم ؛ اگرچه ماندن درشین آباد – جایی که استاد خدمت می کرد- نسبتا کم  بود ؛ اما اغلب کتاب ها یی که قبلا خوانده بودم را بازتکرارنموده ونفع کثیری عایدم شد..

آری، قضا و تقدیر الهی این بود آخر عمر طالب بودنم خدمت حاج ماموستا سید نورالدین واژی باشد،  که مدت ۳ سال خدمت ایشان ماندم و کتاب جمع الجوامع، شرح شمسیه، تهذیب و کمی از تفسیر بیضاوی و تمام مغنی محتاج را نزد ایشان شروع و به اتمام رساندم.

استاد واژی ادبیات متفاوتی  با باقی اساتید  داشت و بعلت دارا بودن شدت و حدّت زیاد در تدریس،  جان تازه به اهل علم می داد.

آقای واژی را انسانی مصمم، با تقوا و پرهیزگار دیدم؛ هر چند می گفتند کاملا به آن اعتقاد داشتند و در فقه و احکام فقهی دانا و خبره بودند …

 درباره ی احکام فقه و مسایل ریز مربوط به آن، توانایی کامل داشت و حتی مسئله ای  فقهی که خیلی از اساتید از درک آن عاجز می بودند، خیلی ماهرانه آن را درک وصفحه ی  کتاب را  هم نشان می دادند و این، یعنی اوج فقاهت آن سرور عالی جناب..

ماموستا-سید-نورادین1

دیری نپایید که جریان های فکری در منطقه به وجود آمدند و اغلب طلاب منطقه، تحت تأثیر تفکر اخوان المسلمین وقت ، دعوت و اصلاح ، امروزی قرار گرفتند، چون مدیران  اخوان با گرایش نو و کتاب های جذاب پا به عرصه ی وجود گذاشته بودند، هر روز شاهد پیوستن جمعی از روحانیون جوان منطقه به آنها بودیم. این حال و احوال استاد را مضطرب و را نگران می ساخت و برای نابود ساختن این ایده و فکر دست بکارشد و این جریان  را به دور از عقیده ی سلف و خلف صالح می دانست… در این راستا از هیچ کاری فرو گذاری  نمی کرد… شر و جنجال در محور پسوه کاملا مشهود بود،استاد خیلی شدید بر سر و کله آنها می کوبید و آنها را خوارج زمانه می پنداشت ؛ اگر چه این ادعای استاد نزد خیلی از دانشمندان و صاحب نظران جای تردید بود…

جای تعجب این بود بدون اینکه بدانم و به خود بیایم مثل استاد شده بودم،  من هم به نوبت خود می گفتم و می کوبیدم.

استاد، استاد بود نمی دانم من در این وسط چه کاره بودم؟ چون وفق مراد استاد حرکت می کردم ؛علاقه ی زیادی به من  پیدا کرد بود و بارها می گفت: تو امید آینده ی من هستی و من هم که شامل الطاف استاد شده بودم به خود می بالیدم  و کاملا شاد و خرم!!

به هر حال در بهار ۱۳۶۷ همراه با ۸ طلبه وارد روستای اندیزه شدم و تا سال ۱۳۹۰ که علاقه ای  قلبی به طلاب داشتم از این نعمت خدادای محروم نشدم، که اگرخداوند قبولش بفرماید خدمت کافی و وافی در این راستا را به طلبه های عزیز انجام داده ام. در سال ۱۳۷۰ خدمت استاد پوریا که برای ملاقات به کشور ترکیه و استان « وان » آمده بود خدمتش رسیدم؛  وقتی که بنده را با این شدت و حدّت دید،  کاملا تعجب کرد و گفت چرا این جوری شده اید؟

بنده را خیلی پند و نصیحت داد و بنده را از این عقیده ی سه آتشه بر حذر داشت و  پیشنهاد کرد چندین کتاب را که برایم یاد داشت نمود مطالعه نمایم. بالشخصه از بیانات استاد عجب دگرگون می شدم و سخن ایشان را مثل مرهمی می دیدم  که با بیانات حکیمانه د را تسکین ‌و آرام می کردند …

استاد فرمود:  عزیزم زمان این طرز تفکر به سرآمده  و تاریخ مصرفش تمام شده است؛ باید با نگاه احترام متقابل به افکار دیگران بنگریم.

نباید فکر کنیم هر چه حق و حقیقت است نزد ما پیدا است و برای دیگران سهمی از حقیقت و راستی قایل نباشیم ، عزیزم اگر تو خدا را آنها هم سهمی از خدا دارند،  پس خدا، حقیقت و راستی را در اندیشه ی خود محصور ندانید.

 تعامل با دیگران نصف علم است، هیچ کس با رفتار خشن موفق نشده، این محبت است که هر محالی را ممکن خواهد کرد…

 

?  استاد گرامی، مشکلات مدارس علوم دینی امروزی را چطور می بینید؟چرا بیشتر مدارس ما تعطیل یا نیمه تعطیل است؟

?  به نظر بنده تعطیلی مدارس مدارس علوم دینی در بعضی از مناطق چندان مهم نیست، اعراب ضرب المثلی دارند « إذا تمّ الشیئ نقص »یا « إذا نقص الشیئ تمّ ».

 از اول انقلاب طلاب علوم دینی خیلی کم بودند، در چند روستایی آن هم محدود دو یا سه طلبه وجود داشت، جمعا طلاب لاجان به ۲۰ نفرنمی رسیدند. اما در مدت کمتر از یک سال حجرها پر از طلبه شدند؛  حتی آن دسته از ماموستاهایی که عمراً طلبه نداشتند « از جمله قروچاوی، خراپه، کنده قولان، و غیره » حداقل ده تا طلبه داشتند؛  و تمام روستاها همین طور بودند.

 چنانکه شاهد بودیم بعد از فارغ التحصیل شدن طلاب، سیلی از ماموستاهای جوان وخون گرم آماده خدمت به روستاها سرازیر شدند، هیچ روستایی خالی به نظر نمی رسید اگر روستای خالی می شد در کمترین وقت۲۰ ماموستا برای خدمت در آن جا آماده می شده به گونه ای که رفت و آمد آنها خیره کننده و گاهی اوقات مضحکه ی مردم شده بود!هر وقت یه کالایی در بازار زیاد شد ارزشش کم وقیمتش نزول خواهد کرد.

 پس در این مقطع نبود طلاب علوم دینی را اشکالی که نمی بینم،  بلکه  یک رحمت خداوند می بینم ….

?  وضع معیشتی علمای دینی را چگونه ارزیابی می فرمایید؟

? خیلی خراب می بینم، درتمام کشورهای اسلامی یا غیره اسلامی، روحانیت یک کارمند محسوب می شود و بدون نیاز و چشم داشتی از مردم در مساجد خدمت خودش را انجام می دهد.

اما در ایران اسلامی این مردم هستند که  با این همه فقر اقتصادی، به اندازه ای که در حد توان داشته باشند خدمت خود را به روحانیت انجام می دهند، که وضع معیشتی روحانیت در حد صفر می باشد.

در این مقطع که دولت نسبت به تامین مادی علمای ما اقدامی عملی ننموده و از طرف دیگر خدمت مردم هم چندان به درد بخور نیست، باید روحانیت کاری دیگر و شغل جانبی پیدا کنند و از این طریق امرار معاش کنند .

اگر صندوقی دایر نماییم تمام ماموستاها شرکت فعال داشته باشند و هر ماه پولی قابل توجه به آن واریز کنند وبعدا بصورت قرض الحسنه وقرعه کشی دوره یی در اختیار آنها قرار گیرد، کار حسنه ای  انجام داده ایم. که قطعا در آینده ای  خیلی کم، ثمرش را خواهیم دید…

? دلایل ضعف مفرط مسلمانان و ماموستایان را در این عصر و زمانه، چه می دانید؟

?  بخشی از این سوال (مفرط مسلمانان) را  درست نمی بینم .

دین اسلام ضعیف که نیست و پل های ترقی خود را هم طی می کند ؛ دنیای کفر را هراسان و نگران کرده است. درکشورهای اروپایی جوانان بعد از انحطاط فکری و اخلاقی مفرط، گرایش عجیبی به اسلام پیداکرده و گروه گروه به اسلام می پیوندند. در کردستان عزیز که این همه بی بند وباری در تالارها انجام می شود و فساد و رشوه خواری بیداد می کند،  باید انتظارعکس داشته باشیم، اما در منطقه ی کردستان هم گرایش سیل خروشان جوانان به اسلام بعید نیست که در شهرهای بزرگ کاملا مشهود است .

اما قسمت آخر « مفرط ماموستایان» قبول دارم که آنها در رویدادها چندان دخیل  وموفق نیستند؛  در قدیم روحانیت پیشتاز و راهنمای مردم بودند،هیچ کاری و حرکتی بدون آنها امکان پذیر نبود چون روحانیت در درک نیاز مردم و درک واقعیت ها پیشتاز بوند. در طول تاریخ روحانیت پیشرو و این مردم بودند که دنباله روی روحانیت بوده اند ؛ اما حالا چون روحانیت از مسیر اصلی خود عدول کرده، بدون درک واقعیت ها، تنبل اما خود خواه، دارند زندگی خود را سپری می کنند و مردم را به حال واگذار کرده اند..

به دلیل سوء مدیریتی روحانیون، وضعیت را جوری می ببنیم که جوانان خود، خط خود را تعیین می کنند چون روحانیت نقشی در شکل گیری شخصیتی جوانان ندارند. گویی روحانیت ما «دَیْن» چند صد ساله خود را پس می دهد، عمری خود را متبوع و مردم تابع آنها بوده اند حالا جواب خدمات مردم را می دهند و دنباله روی را برای خود انتخاب نموده اند!!

نتیجه ی بی مدیریتی ماموستاها این است که این همه هرج و مرج و تزلزل در اعتقاد مردم به وجود آمده است، هر روز شاهدیم که چندها جوان بی مسئولیت و بی خیال در دام اعتیاد و کارهای نا مشروع گرفتار می شوند.

 اما می بینیم ماموستا ها بی خیال مثل اینکه دین کاملا پا برجا و کوچک ترین مشکلی نداشته ، دروادی دشمنی و قیام علیه یکدیگر بسر می برند .

 اگر فضای مجازی را نگاه کنیم، می بینیم که هر دسته – از ماموستایان ما – دسته ی دیگر را تکفیر می کند که حقیقتا جای نگرانی است…

? معمولا خطبه های جمعه و سخنرانی هایتان را بیشتر چه موضوعاتی تشکیل می دهد؟

 

? طبعا خطیب حال و احوال دنیا و رویدادها را می بیند و در این رابطه سخنرانی را پایه گزاری می کند.

خطابه به شیوه ی قدیم – با شرایط و مطالبات امروز مردم – سازگاز نیست و هم ماموستاها و هم خطبه ها باید به روز شوند و الا انحطاط ماموستا و فاصله ی روحانیت با مردم هر روز بیشتر و بیشتر خواهد شد…

?  استاد گرامی، واپسین سخنانتان را می شنویم.

?  سخن آخرم این است که تبلیغ دین باید برمبنای زندگی پیامبر اسلام  پایه ریزی شود، هر وقت ضعفی در مدریریت یا سستی در عقاید مردم دیده شد رجوع به عصر سعادت کارساز خواهد بود.

پیامبراسلام «ص » چند تا ویژگی داشت که آنها در موفقیت پیامبر تعیین کننده بودند : ناصح بودن پیامبر اسلام ، امین بودن پیامبر اسلام ،آموزش و پرورش  پیامبر اسلام  ؛ که متأسفانه عملکرد روحانیت از این سه معیار خالی به نظر می رسد.

پس باید بنیه ی روحانیت از نو پایه ریزی شود و در رفتار، اخلاق و شیوه ی  تربیت بازبینی شود ؛ تا ببینیم کجای کارمان می لنگد که مشکل از ما است نه از دین؛ چون دین ، قوتش، ارزش و عظمتش را به اثبات رسانده است.

 والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

مصاحبه، تهیه و تدوین: کریم تاران مسؤل بخش « معرفی » سایت سوزی میحراب.

نمایش بیشتر

کریم تاران

استان آذربایجان غربی - میاندواب نویسنده و مترجم فعال دینی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن