تاریخ

ناامیدی از خلق و امیدواری به خدا(داستان بسیار جذاب)

همواره در زندگی ات خوش بین باش

سه وزه حیدری از مهاباد

من زنی هستم که در اواخر دهه سوم عمرم قرار دارم و در خانواده ای مرفه چشم به دنیا گشوده ام و به آرامی زندگی را شروع نموده ام تا اینکه دانشگاهم را به اتمام رساندم و شغلی عالی و مناسب را دست و پا نمودم، در آمدم خوب بود و کارم را دوست داشتم، در دانشگاه با اراده و اختیار و از روی علاقه حجاب را انتخاب نمودم و به همین خاطر زندگیم تغییر کرد ، افرادی که به خواستگاریم می آمدند را آن گونه نمی دیدم که بتوانم با آنها ازدواج نمایم …

 با کارم خودم را مشغول می ساختم و کار پر مشغله ام همه چیز را از یادم برده بود تا اینکه به سن ۳۴سالگی رسیدم ؛ وقتی به خود آمدم  با سؤالات فراوان اطرافیانم در مورد ازدواجم مواجه شدم ؛ همه می پرسیدند که چرا تا به این سن ازدواج ننموده ام؟

جوانی آشنا که دو سال از من مسن تر بود به خواستگاریم آمد که در کارش بارها شکست خورده بود و هیچ سرمایه ی مادی نداشت ولی چون مادیات برایم اصلاً مهم نبود و چون من خودم دارایی و اندوخته کافی داشتم و می توانستم هر آنچه را که اون نمی تواند برایم تهیه کند ، فراهم نمایم و در این راستا کمکش باشم و بدین گونه امید است که زندگی آرام و سعادتمندانه ای داشته باشیم ؛ پس با ازدواج با او موافقت نمودم..

 خودمان را برای عقد و عروسی آماده کردیم ، نامزدم از من خواست که فتوکپی شناسنامه ام را به او بدهم تا مقدمات ثبت ازدواجمان را فراهم نماید.

فردای آن  روز مادرش به شیوه ای عجیب به من زنگ زد و از من خواست که فورا به وی سری بزنم !

از نحوه سخن گفتن مادرش نگران شدم  و دلهره ای عجیب به درونم رخنه نمود ؛ پس فوراً به دیدنش رفتم …

وقتی به آنجا رفتم دیدم که او فتوکپی شناسنامه ام را در دست دارد ! با تعجب و نگرانی از من پرسید: آیا این تاریخ تولد تو که در شناسنامه ات نوشته شده درست است ؟ ! در پاسخ گفتم :  آری!

از سؤالش بیش از پیش نگران شدم و دلهره ام بیشتر شد سپس مادرش به من نگاه کرد و گفت: پس تو داری به ۴۰ سال نزدیک می شوی؟

دهانم خشک شد و چشمانم حدقه زد… باور کنید نمی توانستم آب دهانم را قورت بدهم  پس با لحنی آرام به وی گفتم: من سی و چهار سال سن دارم ؛ نه چهل سال.

 او گفت: تفاوتی نمی کند ؛ چون دختران از سن سی سالگی به بالا احتمال حاملگی در آنها کاهش می یابد و من می خواهم که نوه ام را در آغوش بگیرم و هرگز دوست ندارم عروس و پسرم با رفتن به این پزشک و آن پزشک بروند تا شاید فرزندی به دنیا بیاورند و با استمداد از آمپول و دارو امیدواریشان را به حاملگی و فرزند دارشدن بیافرینند که فکر می کنم این هم محال باشد!!

نمی توانستم چیزی بگویم چون فکر می کردم صدایم گرفته است، پس بلند شدم و با یک دنیا غم و غصه از آنجا برون رفته و به خانه ام باز گشتم…

مادر نامزدم که به شدت نگران و مخاف ازدواج ما بود نامزدی ما را به هم زد و با این کار ضربه سخت و سنگینی به من زد، چون فکر می کردم که با پسر وی خوشبخت می شوم!!

نامزدم خیلی تلاش کرد که مشکل را حل نماید ولی نتوانست ، او مدام به من امید می داد که بالاخره روزی مادرش را برای ازدواج ما راضی می نماید ؛ ولی فایده ای نداشت…

 من هم به این نتیجه رسیدم  که نباید زانو در بغل گرفته و منتظر گذر بیهوده زمان باشم پس به این قناعت رسیدم که دیگر جواب تلفن های نامزدم را ندهم و بیش از این حرف هایش را نشنوم و از دل بستگی هایم نسبت به او بکاهم و بیش از این خودم را ناراحت و افسرده ننمایم…!!

شش ماه بعد از آن زندگی ام سخت شده بود ولی هر جوری بود آن شش ماه هم گذشت !! بعد از آن به سفر حج عمره رفتم تا همه غم ها و اندوه هایم را در خانه خدا از یاد ببرم، در آنجا به انجام مراسم سرگرم شدم و به خدای کعبه متوسل شدم و به راز و نیاز مشغول شدم ، در نمازم به آرامی یادی از زندگی گذشته ام می کردم که خانمی کنارم نشسته بود با صدای دلنشینی قرآن می خواند این آیه را می شنیدم  که چندین دفعه آن را تکرار می کرد: و کان فضل اللهِ عَلیکَ عظیما   النساء/۱۱۳  یعنی لطف خدا در حق تو بزرگ است …

بدون اختیار اشک از چشمانم جاری شد ؛ آن خانم محترم به من نگاهی کرد و بغلم کرد و با احترام و مهربانی دست بر شانه هایم کشید و سوره الضحی را برایم خواند تا به این آیه مبارک رسید که می فرماید: وَ لَسَوفَ یُعطیکَ رَبُّکَ فَتَرضی، بزودی خداوند به تو چیزی می دهد که خشنود خواهی شد . به خداوندگار عالم احساس کردم که این اولین باریست که این آیه را می شنیدم و یا می خواندم ، در حالی که قبلاً بارها و بارها این آیه ها را خوانده بودم و تا کنون نیز هر روز بارها آن را می خوانم…

 آرام شدم، آن خانم علت گریه ام را پرسید و من همه ی ماجرای زندگیم را بدون کم و کاست برایش تعریف کردم….

 او گفت: دخترم ؛ اگر به سوره انشراح نگاهی بیندازی می بینی که خدای بزرگ در بین دو سختی، خوشی قرار داده است و مطمئن باش که تو هم اکنون در آن سختی هستی که بعد از آن خوشی خواهد آمد ان شاءلله … و آنچه برای تو رخ داده مطمئن باش که همه اش فضل و نعمت الهی بوده است ؛ چون بزرگان می گویند: در همه بلاها و ناراحتی ها نعمتی پنهان وجود دارد.

به خاطر حرف های قشنگش از وی تشکر نمودم و از خدا خواستم که در دنیا و آخرت عیب هایش را بپوشاند.

 اطراف کعبه را ترک نمودم ، به هتل محل اقامتم برگشتم ….حالم بهتر شده بود، مدت عمره ام تمام شد و وقت بازگشت به میهن فرا رسیده بود و کارهایم را انجام دادم به فرودگاه رفتم که مقدمات بازگشتم را فراهم نمایم . هنگام بازگشت دیدم که دوستم با شوهرش در همان فرودگاه دو نفری نشسته اند و انتظار حرکت هواپیما را می کشند وقتی مرا شناخت با هم احوالپرسی کردیم  ،  از او پرسیدم : منتظر کی هستید ؟  گفت : منتظر دوست شوهرش هستند که هنوز نرسیده است … وقتی دوست شوهرش آمد من آنها را ترک نمودم….

 پدرم به دنبالم آمده بود و من آنجا را ترک نمودم، همین که به منزل رسیدم کمی استراحت نمودم ….

دوستم زنگ زد و گفت: دوست شوهرش تو را پسندیده و اگر مایل باشی می خواهد از شما خواستگاری کند!! و از آن دوست شوهرش گفت که فردی بازرگان و متدین است و اون همان کسی است که لیاقت شما را دارد!!

موافت نمودم ؛ پس از چند روز به خواستگاریم آمدند و تقریباً بعد از یک ماه ازدواج نمودیم و شکر خدا دلم پر از امید و خوشبختی گشت…

 حرف های آن خانم که هنگام عمره با هم بودیم را به یاد آوردم که در گوشم زمزمه می کرد: دخترم برای تو سختی آمده پس منتظر گشایش و خوشی باش…

با امید و سعادت زندگی مشترکمان را شروع نمودم  آنچه را که من آرزو کردم در همسرم دیده می شد، محبت، عشق، احترام، خوبی در حق اطرافیان و …

 چند ماه گذشت و نشانه ای از حاملگی در خود نمی دیدم! احساس نگرانی و استرس می کردم ؛ بخصوص که سنم از ۳۶ سال گذشته بود، از شوهرم خواستم که آزمایش بدهم ؛  نکند من حامله نشوم ؛ او هم مرا با محبت فراوانی بغل نمود و به سینه ی خود فشرد و با عشق فراوان گفت: به جز شما در دنیا من چیزی نمی خواهم!!

طوری وانمود نمود که او اهمیتی به بچه نمی دهد و فقط برایش اهمیت دارم نه کس دیگری ! و البته او حوصله ی سر و صدای بچه ها را هم نداشت ..

 مرتب اصرار می کردم که پیش دکتر برویم ؛ برای همین پیش دکتر متخصص زنان رفتیم اون هم آزمایش برایم نوشت وقتی آزمایشات را برایش بردم او گفت: خانم محترم ؛ شما حامله هستی و به شما تبریک می گویم!!

از شادی و سرور در پوست خود نمی گنجیدم، نمی دانستم چکار کنم، نگو و نپرس که من و شوهرم چقدر خوشحال شدیم ؛ از دکتر بی نهایت تشکر نمودم و از آنجا بیرون آمدیم. در آن هنگام همسرم خود را برای سفر حج آماده می نمود و من هم از وی خواستم که من را هم با خود ببرد تا من هم فریضه ی حج را به جای بیاورم و در آنجا هم در کنار خانه کعبه سپاس خدای را به جای آورم که این همه نعمت را یک جا به من داده است، همسرم راضی نمی شد و چون حامله بودم به شدت با رفتن من به حج مخالفت می نمود والبته پزشک متخصصم هم به شدت با رفتنم به حج مخالفت می کرد….

هم به آنها گفتم: حالا من در اوایل حاملگی هستم و اصرار زیاد به رفتن نمودم و گفتم: کسی که این نوزاد را در شکم من قرار داده بدون اینکه ما منتظرش باشیم توانایی آن را دارد که او را محفوظ نماید.

 در اثر پافشاری من  دکتر و همسرم راضی شدند که راهی خانه خدا شوم . ما عازم سفر شدیم و حالم از قبل نیز بهتر شده بود.

ماه های دیگر بارداریم نیز به اتمام رسید هر چند که به خاطر سن زیادم مشکلات و ناراحتی های زیادی را تحمل می نمودم

به دانستن جنسیت فرزندم اهمیت نمی دادم و مرتب می گفتم: هر چه از طرف خدا – چه دختر چه پسر- باشد خیر است.

هر گاه پیش دکترم می رفتم و از وضع غیر عادی و بزرگی فوق العاده شکمم گلایه می کردم ! مرا توجیه می نمود و می گفت: به علت تاخیر حاملگی و سن بالای تواست!

هنگام زایمانم فرا رسید وقتی به هوش آمدم دکتر بالای سرم بود و گفت: شما آرزو داشتی که اولاد چی داشته باشی؟  به دکتر گفتم: برایم فرقی نمی کند، فقط آرزوم این بود که فرزند داشته باشم! دکتر با خنده به من گفت: چه حالی به شما دست می دهد اگر بگویم سه قلو زاییده ای و گفت: مژده بده خواهرم که خداوند بزرگ سه فرزند را یک جا به تو بخشیده است! آن قدر خوشحال شدم که وصف ناپذیر است…

مثل اینکه خداوند مرا خیلی دوست داشت و می خواست که هر سه تا را یک جا به من ببخشد که من بار دیگر با این سن و سال حامله نشوم و فرزند دیگری نخواهم.

 دکترم در آن آخر متوجه چندقلو بودن فرزندانم شده بود ولی نمی خواست با این خبر مرا مضطرب و نگران کند و ترس و دلهره داشته باشم، دیگر من از خوشی سر از پا نمی شناختم و هوش و حواسم فقط به بزرگی خدا و نوزادهایم بود و دیگر سخنان دکتر را نمی شنیدم .

 شکر خدای را با صدای بلند به جای آوردم و لحظاتی را با خنده و گریه سپری نمودم و همواره می گفتم: خدایا. شکرت، شکر خدای بزرگوار و بخشنده.

در آن لحظات سخنان آن خانم را در سفر حج عمره به یاد می آوردم و آن آیه مبارکه سوره(الضحی) که می فرماید: ولسوف یعطیک ربک فترضی با تمام توانم خدا را شکر می گفتم ؛ آن خدایی که مرا راضی نمود و بیشتر از آنچه را که خودم تصور می کردم نعمت دور و برم ریخته بود.

همسرم که می گفت: من حال و حوصله ی صدای بچه ها را ندارم الان می فهمم که می خواست مرا دلداری بدهد و کاری کند که من غمگین و ناراحت نباشم!

 نمی دانید وقتی که خبر تولد بچه ها را شنید چقدر خوشحال و شادمان بود ؟ من می ترسیدم که چیزی بر سرش بیاید از بس که خوشحال بود!

 وقتی بچه ها را دید شکر خدای را بجای آورد و از آنها چشم بر نمی داشت.

حالا که من این خاطرات را می نویسم کنار دریا نشسته ام ، من و همسرم و فرزندانم برای استراحت و تعطیلات سالیانه به اینجا آمده ایم…

 خواهش می کنم که این خاطراتم را به همه دخترهایی که هنوز ازدواج نکرده اند و ازدواجشان عقب افتاده نشان دهید و یا برایشان بازگو نمایید و آن دسته از زنانی که از داشتن فرزند تا حالا محروم بوده اند تا امیدوار باشند و به کرم خداوند چشم بدوزند و همیشه تا می توانند از این دعاها و نیایش ها انجام دهند که:

 پروردگارا اگر من لیاقت رحمت شما را نداشته  باشم که به آن برسم، رحمت شما فراوان است که به من ببخشایی چون رحمت توست که همه را در بر می گیرد.

ربی إن لم اکن أهلاً لبلوغ رحمتک، فرحمتک اهل لان تبلغنی لانها قد وسعت کل شیءِ

نویسنده: حسن پنجوینی

ترجمه: سه وزه حیدری

برچسب ها
نمایش بیشتر

سه وزه حیدری

@ مترجم وشاعر @ آذزبایجان غربی - مهاباد ☑ دانشجوی روان شناسی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن