تاریخ

نیکی به پدر و مادر(داستان نوجوان و کودک خردسال فلسطینی)

داستان نیکی به پدر و مادر

نیکی به پدر و مادر یا بدرفتاری با آنها، داستان هایی است که ما از راه الهام رخدادها یا واقعیت هایی که در آن به سر می بریم، با چشم خود می بینیم و آن ها را در میان سطرهای کتاب ها می خوانیم.این ها داستان هایی است که آن ها را به کودکانمان یاد می دهیم تا آنان بفهمند که نیکیشان به ما مقصود و آرزوی ما است. اکنون زیباترین داستان هایی که ما را به نیکی به والدین تشویق می کند، برای کودکان و جگرگوشه هایمان، می خوانیم:
داستان پدر
یک پیرمرد فلسطینی خواست که شخم زنی زمین منزلش را در یکی از مناطق روستاهای فلسطینی نو کند تا در آن تربچه بکارد؛ اما به یاد آورد که تنها پسرش که می توانست در کشاورزی او را یاری دهد، اکنون مدتی است نیروهای اسرائیلی او را زندانی کرده اند و وی تنها مانده است؛ از این رو پدر ناچار شد که نامه ای به تنها فرزندش بنویسد و در آن میل و شوق دیدار خویش را با پسرش بیان کند و از وی درخواست نماید که در کنارش باشد تا او را در کشت زمین یاری دهد. پدر پس از چند روز نامه ای از طرف پسرش دریافت کرد تا در آن به او هشدار دهد که زمین خانه را شخم نزند؛ زیرا او در آن اسلحه پنهان نموده است. بعد از سه روز، سربازان اسرائیلی به منزل این پیرمرد هجوم بردند و برای جستجوی اسلحه به زمینی که نامه ی پسر آن را ذکر کرده بود، رو آوردند و به حفرآن پرداختند؛ اما هیچ چیزی در زمین نبود، آنان دست خالی از منزل خارج شدند. پس از گذشت چند روز پیرمرد نامه ی دیگری از پسرش دریافت نمود که در نوشته بود: پدرم الآن می توانی در زمین تربچه بکاری؛ زیرا من در نامه چنین نوشتم؛ تا ارتش اسرائیل بیایند و زمین را زیر و رو کنند و من با این کار خود تو را در شخم زمین بیشتر و بهتر یاری کنم، امیدوارم که از من راضی باشی و اگر خدا بخواهد، سال آینده تو را در شخم و کاشت زمین یاری خواهم کرد و امیدوارم که وقتی بزرگ می شوم زیباترین اتاق را داشته باشم.
داستان مادر
مادر با فرزندانش نشسته بود وبه آنها در مرور درس هایشان و نوشتن تکالیف مدرسه کمک می کرد و به کودک پنج ساله اش، کاغذی داده بود تا بر آن نقاشی بکشد تا هنگام کمک به برادرانش در درس هایشان، او را ناراحت نکند.

مادر ناگهان به یاد آورد که به خدمتکاران نگفته است که ناهار را برای مادرشوهر پیرش که با آنها در یکی از اتاق های بیرون از منزل در حیاط خانه می زیست، آماده کنند. او به اندازه ی توانش، به مادر شوهرش خدمت می کرد و شوهرش خوشحال بود از این که به مادرش خدمت می کند…

مادر بزرگ به علت بیماری شدیدش نمی توانست از اتاقش بیرون بیاید. زن برای بردن ناهار به سویش شتافت و از او پرسید: آیا نیاز به خدمات دیگری دارد یا نه؟! سپس او را تنها گذاشت…

هنگامی که برای تدریس نزد فرزندانش برگشت ، دید که کودک خردسالش دایره و مربع های را روی کاغذی که به او داده بود، کشیده است. شکل هایی که مادر نمی فهمید که منظورش چیست؟ مادر در باره ی نقاشی کودکش از وی پرسید، کودکش با کمال بیزاری پاسخ داد: مادرم! من منزل خودم را نقاشی کرده ام که هنگام بزرگسالی در آن زندگی خواهم کرد و شروع به نشان دادن مربع ها به مادرش نمود و می گفت:

این آشپزخانه است و این اتاق پذیرایی از مهمانان و این اتاق خواب است. فرزندش همه ی اتاق ها ی منزل را معرفی کرد و تنها یک مربع خارج از محوطه ی خانه مانده بود که در باره ی آن چیزی نگفت!!

مادرش از او پرسید که وی در جواب گفت: این اتاقی است که برای تو ساخته ام که همانند مادربزرگم در آن زندگی کنی. مادر از چیزی که از فرزندش شنید یکه خورد و از خودش پرسید: آیا وقتی پیرشدم تنها و بیرون از خانه در حیاط خواهم ماند!؟ بی آن که از سخن گفتن با پسرم و فرزندانش بهره مند شوم و از سخنان و شادی و بازیشان لذت ببرم؟! در آن زمان با چه کسی صحبت کنم؟ آیا من بقیه ی عمرم را تنها میان چهار دیوار سپری خواهم کرد؟!

مادر به سرعت خدمتکاران را صدا زد و از آنان خواست که اثاث و وسایل اتاق مادر بزرگ را به اتاق پذیرایی مهمانان بیاورند؛ همان اتاقی که زیباترین اتاق خانه بود. خدمتکاران اسباب و وسایل را به آنجا منتقل نمودند و تخت و خواب پیرزن را به اتاق پذیرایی آوردند…

هنگامی که شوهرش از کار برگشت، از آنچه دید، شگفت زده شد و تعجب کرد. پس از همسرش پرسید: علت این تغییر چیست؟! او در حالی که اشک ها در چشمانش موج می زد به شوهرش گفت: من برای خودم و تو در دوران پیری و ناتوانی بهترین و زیباترین اتاق ها را برگزیدم!!
http://mawdoo3.com

نویسنده : عمار نقاوه
ترجمه: حمید محمودپور – مهاباد

برچسب ها
نمایش بیشتر

حمید محمود پور

@نویسنده و مترجم @ آذزبایجان غربی - مهاباد @ شغل : دبیر آموزش و پرورش

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن