داستان

پسرک زرنگ و حاضر جواب !

پسرک زرنگ

نقل می‌کنند که یکی از پادشاهان به همراه وزیرش به جنگ می‌رود…
در راه پسری را می‌بینند و او را صدا می‌زند که با او حرف بزند…
پادشاه از او می‌پرسد: نامت چیست؟
پسرک به پادشاه نگاهی انداخت و گفت: فتاح هستم.
پادشاه که اسم پسرک را شنید خوشحال شد، و از او پرسید: کجا می‌روی؟
پسرک گفت: به نزد استادم می‌روم.
پادشاه پرسید: چه درسی می‌خوانی؟
پسرک جواب داد: تفسیره سوره(انا فتحنا لک فتحا مبینا)

زمانی که پادشاه این حرف ها را شنید خیلی خوشحال شد و پسر را در آغوش گرفت و بوسید و به او گفت: برو درست را بخوان ؛ موفق باشی …
پادشاه و وزیر لشکریانشان را به میدان نبرد به راه انداخته و در نهایت پیروز شدند…
در راه بازگشت، پادشاه به وزیر گفت: مایلم به نزد استاد آن پسرک بروم و هدیه ای به او بدهم!!

وزیر گفت: بله پادشاه ؛ فرمان شما را اطاعت می‌کنم… پادشاه و وزیر به نزد استاد آن پسرک رفتند و یکی سمت راست و دیگری سمت چپ استاد نشستند و به طلبه نوجوان خیره شده بودند…

او را در حالی دیدند که در گوشه‌ای نشسته بود! پادشاه خطاب به استاد گفت: مایلم آن پسرکی که در آن گوشه نشسته است را از نزدیک ببینم !
استاد گفت: پسرم ؛ عابس بیا ! عابس آمد…

پادشاه از استاد خواست  که اجازه دهد پسرک درسش را بخواند… هنگامی که پسرک تفسیر سوره (عبس و تولی) را خواند پادشاه با تعجب از او پرسید: پس چرا زمانی که از تو پرسیدم اسمت چیست؟ گفتی: فتاح و وقتی هم پرسیدم: چه درسی  می‌خوانی؟  گفتی: سوره(انا فتحنا لک فتحا مبینا)؟!

پسرک گفت: اگر چه من پسر کوچکی بیش نیستم و تو هم پادشاه مملکتی ؛ ولی وقتی اسمم را پرسیدی: می‌دانستم که پادشاه بی‌جهت این سؤال را نمی‌پرسد ؛ برای همین گفتم: اسمم فتاح است و  عنوان درسم را این آیه اعلام کردم  تا شما را که عازم میدان نبرد بودی به پیروزی  مژده دهم و خوشحالتان کنم!!

پادشاه از زیرکی و زکاوت پسرک تعجب کرد و خطاب به وزیر گفت: به او یک دینار بده!!

پسرک دینار را نپذیرفت! وزیر که عصبانی شده بود گفت: چرا هدیه (دینار) پادشاه را قبول نمی‌کنی؟
پسرک گفت: من هدیه پادشاه را رد نمی‌کنم و به آن افتخار هم می‌کنم ؛ اما زمانی که به خانه بر گردم و پدرم از من بپرسد : این دینار را از کجا آورده‌ای؟ چی بگویم ؟!وزیر گفت: بگو پادشاه به من داده است ! پسرک در کمال ادب و احترام گفت: آن وقت پدرم می‌گوید: پادشاهان که تنها یک دینار هدیه نمی‌دهند!

پادشاه از هوش بالای پسرک بیشتر تعجب کرد و به وزیر دستور داد که به وی صد دینار بده!

سپس پادشاه به اتفاق همراهانش در حال رفتن از آنجا بود که پیرمردی با سر و سیمای ژولیده و رفتاری نادرست شروع به اظهار نارضایتی و فحاشی و ناسزا به پادشاه کرد و خطاب به آنان گفت: پادشاه کیست و خود را چه می‌پندارد؟ و…

پادشاه در واکنش گفت: او را دستگیر کنید و همه مردم شهر را جمع کنید تا شاهد مجازات او باشید و بدانند که مجازات بی احترامی به پادشاه چیست؟ و چه بر سر این پیرمرد می‌آوریم؟!

پسرک به دنبال پادشاه دوید و وقتی به او رسید پول را در بغلش انداخت و گفت: بزرگوارم ؛ این پول را به جای آزاد کردن پدرم از من بپذیر! پادشاه گفت: این شخصی که دستگیرش کرده ایم پدر تو است؟ پاسخ داد : بله پادشاه!

پادشاه با تعجب گفت: شما بهترین پسر و بدترین پدر هستید!

پسر گفت:این را نگو ؛ بلکه بگو بهترین پدر و بدترین پدربزرگ، پدرم مرا خوب بزرگ کرده ؛ ولی پدربزرگم او را به خوبی بزرگ نکرده است!
پادشاه که از زیرکی و هوش بالای پسرک مدهوش شده بود گفت: بخاطر احترامی که نسبت به تو دارم هم پول و هم پدرت را به تو می‌بخشم!

ترجمه: ناهید ایران

از طريق
ناهید ایران
منبع
http://sozimihrab.org/
برچسب ها
نمایش بیشتر

ناهید ایران

استان آذربایجان غربی - مهاباد مترجم فعال دینی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن