تاریخ و سیره

پیامبر صلی الله علیه و سلم با یارانش چگونه رفتار می کرد؟

 ارتباط محمد صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ با یارانش نوعی عالی از احساسات و روابط بود به گونه ای که آن را نمونه ای منحصر بفرد در ارتباطات میان مردم در گذر تاریخ بشر قرار داد. شاید کسی که به ارتباط و علاقه­ی انبیاء گذشته با حواریون، شاگردان ویارانشان اطلاع داشته باشد چیزی از آن را درک کند. در این گفتار از پیامبر اسلام صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ با یارانش از دسته ای سخن می گوییم که توانست نمونه ای منحصر بفرد در سطح  عملیات متفاوت تربوی، سیاسی، نظامی یا ایمانی به جامعه دهد  و در خصوص معنی تعاون، هماهنگی، تکافل و تفاهم سخن خواهیم گفت که سبب اصلی در موفقیت در همه زمینه هایی که این دسته با مربیان یعنی محمد صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ بدان اقدام کردند، بود. 

پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ برای یارانش به منزله ی پدر ودوست بود

حضرت محمد صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ برای یارانش به منزله­ی پدری مهربان و دوستی بسیار بخشنده بود. ایشان مراقب و مواظب مصالح آنان بود و با شادمانی آنان شادمان می­شد و ناراحتی آنان سبب حزن و ناراحتی وی می­شد. در مشکلات و گرفتاری­ها با آنان شریک بود و آنان را در برطرف کردن آن یاری می­داد و چیزی را به آنان پیشنهاد می­نمود که برایشان شایسته ومناسب باشد. به آنان آنچه را که نمی­دانستند، آموزش می­داد. به این خاطر بود که آنان پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ نسبت به خویش مهربان ونصیحت­گر و آموزگار می­دانستند و در امورشان با ایشان مشورت می­کردند و در آنچه که برای آنان سخت بود، دیدگاه او را جویا می­شدند و ایشان هم بی قراری نمی­کرد و از دست آنان ناله و فریاد سر نمی­داد. یکی از یاران و  جانشینانش یعنی عثمان بن عفان رضی الله عنه می­گوید:  ما در سفر و اقامت رسول خدا صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ را همراهی کردیم؛ ایشان بیماران ما را عیادت می­کرد، در تشییع جنازه مردگانمان شرکت می­نمود با ما به غزا می­آمد و اندک و بسیار را با ما تقسیم می­کرد[i]

ابوسفیان که آن وقت دشمن پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ بود گفت: « ما رأیت من الناس أحدًا یحب أحدًا کحب أصحاب محمد محمدًا»[ii] در میان مردم کسی را ندیده ام که مانند یاران محمد که او را دوست دارند، کسی را دوست داشته باشد.

سعد بن معاذ یار پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ در روز بدر گفت: اى رسول خدا اجازه بده براى شما عریش (سایبان و پناهگاهى) از چوب خرما بسازیم که شما در آن منزل کنى، و چند اسب تندرو نیز در کنار آن پناهگاه برایت آماده ساخته و نگاه می­داریم آنگاه ما بجنگ قریش می­رویم، پس اگر خداوند ما  را بر آنها پیروز کرد چه بهتر و اگر ما شکست خوردیم شما بر یکى از آنها سوار شده خود را بمدینه می­رسانى و به سایر مسلمانانى که در مدینه هستند ملحق می­شوى و بوسیله آنها از خود دفاع می­کنى زیرا علاقه آنان به تو کمتر از ما نیست، و اگر می­دانستند که تو در این سفر بجنگ با قریش دچار می­شوى در مدینه توقف نمی­کردند و بهر ترتیبى بود همراه ما آمده بودند پس به میان آنان بر می­گردی و خداوند به وسیله­ی آنان تو را از کفار منع می­کند و آنان تو را یاری می­دهند و با تو به جهاد خواهند آمد. صحابه محمد صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ او در نفس و اموال خویش داور قرار دادند و گفتند: ای رسول خدا! مال و دارایی ما در دست تو است آنگونه که دوست داری در آن دخالت کن و ما گوش بفرمانت هستیم اگر ما را به زدن به دریا فرمان دهی، فرمانت را اجرا خواهیم کرد و ما در جلو، پشت سر، طرف راست و چپت به مبارزه خواهیم پرداخت.

عمرو بن العاص یکی دیگر از یارانش گفت: هیچ کسى برایم از پیامبر خدا صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ محبوب­تر نبود، و هیچ احدى در نگاهم از او بزرگوارتر نبود. و به سبب احترام و عظمت او، نمى توانستم کاملاً به او نگاه کنم. اگر کسى از من مى خواست که آن حضرت را توصیف کنم، نمى توانستم. چون من نمى توانستم کاملاً به او نگاه کنم.[iii]  از علی بن ابی طالب رضی الله عنه سؤال شد که دوستی شما با پیامبر چگونه بود؟ در جواب گفت: «قسم به خدا! پیامبر برای ما از دارایی و فرزندان وپدر ومادرمان و حتی از آب خنگ در حالت شدت تشنگی، محبوب تر بود.»[iv]

همه یاران پیامبر اعم از کوچک و بزرگ، او را به عنوان پدر می­دانستند تا جایی که آنحضرت که در روایتی از ابوهریره به یارانش می­گفت: «إنما أنا لکم بمنزله الوالد أعلِّمکم»  [v] من برایتان به منزله­ی پدر هستم [و بر خود لازم می­دانم] که شما را آموزش دهم.

هنگامی که از عباس عموی پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ پرسیده شد: کدام یک از شما بزرگتر است؟  گفت:رسول خدا صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ از من بزرگتر است، ولی من قبل از او متولد شده ام! و انس خدمتکار پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ روایت می­کند که آنحضرت روزی او را صدا زد و گفت: «یا بُنَیّ! إذا دخلتَ على أهلک فسلِّم؛ یکن برکهً علیک وعلى أهل بیتک»[vi] پسرم ! هر وقت بر اهل خانواده ات وارد شدی، بر آنان سلام کن که برکت آن برای شما و اهل بیتت باشد.

راز داری یاران پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ

یاران پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ به گونه ای رازداری ایشان را نگاه می­داشتند که برای هیچ یک از نزدیکان خود آنگونه رازدار نبودند. قرآن کریم برای ما حکایت می کند که پیرزنی از پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ اجازه ورود خواست و با او سخنی در میان گذاشت و به گونه ای آهسته سخن می­گفت که کسی صدایش را نمی شنید و شکایتش را به نزد آنحضرت مطرح کرد، خداوند آیه نخست سوره­ی مجادله را در این خصوص نازل نمود. عائشه رضی الله عنها می گوید: «من در همان حجره بودم [که آن زن بر پیامبر وارد شد و سؤالش را پرسید] و من صدایش را نمی شنیدم.»[vii]

انس رضی الله عنه گفت: زمانی که من کودک بودم، در حالی که با کودکان بازی می­کردم رسول خدا صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ به نزدم آمد ، بر ما سلام کرد و مرا برای کاری فرستاد ، پس دیر به نزد مادرم برگشتم، از من پرسید: چرا دیر کردی؟ گفتم: رسول خدا صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ مرا برای کاری فرستاد. پرسید: چه کاری بود؟ گفتم: این یک راز است. مادرم گفت: راز رسول خدا صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ را به کسی مگو.»[viii]

پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ حذیفه بن یمان را به اسراری اختصاص می­داد که که هیچ یک از یاران پیامبر بجز حذیفه از آن خبر نداشتند و آن راز، عبارت بود از نام منافقان. اطلاع از نام منافقان، رازی بین پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ و حذیفه بود. پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ لحظاتی قبل از وفاتش چیزی را پنهانی در گوش فاطمه رضی الله عنها گفت، فاطمه گریه کرد، سپس چیز دیگری در گوشش گفت و فاطمه خندید. سخن سرّی نخست این بود که وفاتم نزدیک شده وبا این بیماری وفات خواهم کرد و سخن در گوش و پنهانی دوم که به فاطمه گفت، این بود که از میان خانواده­ ام تو اولین کس هستی که بعد از من، فوت کرده وبه من ملحق خواهی شد. اما فاطمه رضی الله عنها تا پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ زنده بود این راز را در نزد خویش نگاه داشت وبه کسی نگفت. [ix]

دید و بازدید و مهربانی پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ با یارانش

پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ بدور از یارانش زندگی نمی­کرد، بلکه مانند پدری مهربان دنبالشان را می گرفت و با آنان دید و بازدی می کرد، هر وقت یکی از یارانش را نمی­دید از حال او جویا می­شد اگر بیمار بود به عیادتش می­رفت و در صورتی که به مسافرت رفته بود، از فرزندان او مواظبت و نگهداری می کرد و اگر نیازمند بود او را در برطرف کردن نیازش یاری می رساند و این کار را با کوچک و بزرگ  و بی نیاز و نیازمند آنان بدون استثنا انجام می داد. در غزوه تبوک که بیشتر تعداد مسلمانان در آن گرد آمده بودند تا جایی که تعدادشان به سی هزار نفر می­رسید و بسیاری از یاران پیامبر از خارج مدینه هم در آن حضور داشتند ، آنحضرت صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ مانند عادت همیشگی اش دنبال یارانش را می­گرفت، ناگهان در میان راه بود که پرسید: «کعب بن مالک چی شد؟»[x] در میان هزاران تن از او می پرسید و در میان این تعداد بسیار می دانست که او غایب است و آمادگی برای جنگ با بزرگترین ارتش در آن روزگار؛ یعنی روم او را از یارانش غافل ننمود  و فراوانی تعداد افراد با سختی های غذا دادن به سی هزار سرباز  برای یک ماه  و اسکان آنان او را از  جستجوی احوال یارانش مشغول نکرد و علی رغم همه ی اینها بر دنبال کردن احوال  یارانش حریص بود.

جویا شدن پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ از احوال یارانش تنها خاص مردان و زمان جنگ نبود بلکه همیشه اینگونه بود؛ روزی زن فقیری را ندید از احوال وی جویا شد در حالی که جز تعداد اندکی از یارانش او را نمی شناختند ولی آن زن مسجد را تمیز می کرد و چند روز غایب بود، پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ او را ندید  لذا جویای حال او شد، به ایشان گفته شد که آن زن مرده است. فرمود: «چرا به من خبر ندادید؟ لذا به سر قبرش رفت و بر وی نماز خواند وبرایش دعا کرد.»[xi]

روزی پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ با ارتشش از جهاد بر می گشت، از یارانش عقب ماند و دید که جابر بن عبدالله عقب مانده است از حال او و خواهرانش پرسید، زیرا سعد هفت خواهر داشت  و پدرشان وفات کرده بود ، پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ حال همه ی آنان  را از او جویا شد و جابر به وی خبر داد که ازدواج کرده است.[xii] بی گمان رویدادهای فراوانی هستند که بر اهتمام پیامبر به احوال یارانش و جویای حال شان دلالت می کنند.

خوشحال کردن یاران و هدیه کردن شادمانی به آنان

بی­گمان خوشبختی بزرگ آن است که کسی دیگری را خوشحال ­کند یا در خوشبختی وی مشارکت نماید یا سبب تخفیف دردهای او شود، سعادتی که آن  را درک نمی­نماید جز کسی که از آن  چراغی حیاتی برای خویش قرار دهد و راه آن را تلاشی در مسیر خیر و صلاح قرار دهد. بدون شک زندگانی دارای سختی، مشقت، مشکلات و آزمایشات و دردهاست و آنچه که از آن صفا یابد بعد از اندکی مکدر می شود و مردم همه به دستی مهربان نیاز دارند که در اوقات درد و رنج بر شانه هایشان کشیده شود و در اوقات  درد و رنج ها شکستگی آن را راست گرداند و کسی که تجربه در زندگی دارد می­داند بالاترین مردم از جهت ارزش و منزلت، کسانی هستند که سعی شان در راستای خوشبخت کردن دیگران است.

بی گمان پیامبر صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ این معنی را خوب درک کرد که خوشبخت کردن دیگران را یکی از مهمترین اهداف خویش قرار داد آنجا که به امت خویش می­گفت «إن من أحب الأعمال إلى الله إدخال السرور على قلب المؤمن، وأن یفرِّج عنه غمًّا، أو یقضی عنه دینًا، أو یطعمه من جوع»[xiii]

بی­گمان یکی از دوست داشتنی­ترین اعمال نزد خداوند داخل کردن شادمانی بر دل مؤمن است و این­که یکی از غم­های او را برطرف نمود یا بدهی او را پرداخت کرد یا در صورت گرسنگی او را غذا داد.

و نیز پیامبرصَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ  فرمود:  «إن أحب الأعمال إلى الله تعالى بعد الفرائض: إدخال السرور على المسلم، کسوتَ عورته، أو أشبعتَ جوعته، أو قضیتَ حاجته»[xiv] بی گمان محبوب­ترین اعمال نزد خداوند بعد از انجام واجبات ایجاد خوشحالی برای مسلمانی است در قالب دادن لباس، سیر کردن یا برطرف کردن ما یحتاج زندگی اش.» پیامبرصَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ در راستای نفع رساندن به مسلمانان و خوشبخت کردنشان تمام تلاشش را بکار گرفت. هنگامی که از همسرش عائشه رضی الله عنها پرسیده شد که آیا هیچ وقت پیامبرصَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ  به حالت نشسته نماز می­خواند؟ گفت: آری. زمانی که مردم او را در هم شکستند. [xv] یعنی بعد از اینکه او را خسته کردند و قوت و نیروی او را که در مسیر دعوتشان بود، ضعیف کردند. بلکه پیامبرصَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ اصحابش را به برطرف کردن سختی­های مردم و غم و ناراحتی های آنان و آسان کردن سختی­های آنان تشویق می­کرد. و در حدیثی فرمود: «مَنْ نَفَّسَ عَنْ مُؤْمِنٍ کُرْبَهً مِنْ کُرَبِ الدُّنْیَا نَفَّسَ اللهُ عَنْهُ کُرْبَهً مِنْ کُرَبِ یَوْمِ الْقِیَامَهِ، وَمَنْ یَسَّرَ عَلَى مُعْسِرٍ یَسَّرَ اللهُ عَلَیْهِ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَهِ، وَمَنْ سَتَرَ مُسْلِمًا سَتَرَهُ اللهُ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَهِ، وَاللهُ فِی عَوْنِ الْعَبْدِ مَا کَانَ الْعَبْدُ فِی عَوْنِ أَخِیهِ»[xvi] «هر کس مشکل و غمی از مشکل ها و غم های دنیا را از مؤمنی برطرف کند، خداوند مشکل و غمی از مشکل ها و غم های قیامت را از او برطرف می کند و هر کس با بدهکارِ تنگدستی، آسان گیری کند، خداوند در دنیا و آخرت با او آسان گیری می کند و کسی که (عیب) مسلمانی را بپوشاند، خداوند در دنیا و آخرت (عیوب و گناهان) او را می پوشاند؛ خداوند یاریگر بنده است تا وقتی که بنده یاریگر برادر خود باشد.

پیامبرصَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ  یارانش را همیشه بر آن آموزش می­داد که برای خوشحال کردن دیگران تلاش کنند؛ این­که از احوالشان بپرسند و مصیبت دیدگان و بیمارانشان را یاری رسانند ومشکلاتشان را بر طرف کنند هرچند در این مسیر بسیار خسته شوند یا مال و وقتشان را صرف نمایند به امید این­که از جانب خداوند پاداش دریافت کنند.

منبع: موقع نبی الرحمه

ترجمه: خالد ایوبی نیا

[i]  . أخرجه أحمد (۵۰۶).

[ii]  . البدایه والنهایه: ۴/۶۵٫

[iii]  . أخرجه مسلم (۱۲۱).

[iv]  . شرح الشفا: ۲/۴۰٫

[v]  . أخرجه أبو داود (۸).

[vi] . أخرجه الترمذی (۲۶۹۸).

[vii] . أخرجه النسائی (۳۴۶۰)، وأبن ماجه (۱۸۸)

[viii]  . أخرجه مسلم (۲۴۸۴)

[ix]  . أخرجه البخاری (۳۶۲۴)، ومسلم (۲۴۵۰)

[x]  . أخرجه البخاری (۴۴۱۸)، ومسلم (۲۷۶۹).

[xi]  . أخرجه البخاری (۴۵۸)، ومسلم (۱۵۲۷).

[xii]  . أخرجه البخاری (۲۰۹۷)، ومسلم (۷۱۵).

[xiii] . أخرجه البیهقی فی شعب الإیمان، والطبرانی فی الأوسط.

[xiv]  . أخرجه الطبرانی فی الأوسط.

[xv]  . أخرجه مسلم (۷۳۲).

[xvi]  . أخرجه مسلم (۲۶۹۹)، والبخاری بلفظ مقارب من حدیث ابن عمر (۲۴۴۲).

برچسب ها

خالد ایوبی نیا

استان آذربایجان غربی - ارومیه مترجم - نویسنده فعال دینی و حافظ قرآن

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

لطفا نظرات خود را با حروف کوردی یا فارسی تایپ کنید
نظرات حاوی مطلب توهین آمیز یا بی احترامی به اشخاص ، عقاید دیگران، و مغایر با قوانین کشور منتشر نمی شود
نظرات پس از تائید منتشر می شود
بستن