ادب،هنرجوانان

یتیم نوازی عجیب و غریب(داستان)

پسری در سن جوانی با دختری ازدواج کرد اما تا سه سال بعد از ازدواجشان اراده خداوند چنین اقتضا کرد که بچه دار نشوند و این جوان شیرینی پدر بودن و همسرش شیرینی مادر بودن را نچشند ولی هر دو به ارده و قَدَر الهی ایمان داشتند و کاملا راضی بودند.

او و همسرش تصمیم گرفتند به یتیم خانه ای بروند و سرپرستی پسر بچه ای را به عهده بگیرند تا در حمایت آنان بزرگ شود!!آنان تصمیمشان را قطعی کردند، به یتیم ­خانه رفتند و پسر بچه ای را انتخاب نموده و به منزلشان آوردند. 

 او را پرورش دادند و تحت حمایت و توجه خویش او را بزرگ نمودند تا اینکه به او علاقمند شدند و محبت آن یتیم به گونه ای در دلشان قرار گرفت که گویا فرزند واقعی آنان است….

بعد از چند سالی خداوند با اراده و خواست خویش پسری به آنان داد؛ آنان با تولد اولین فرزندشان بسیار خوشحال شدند… بعد از تولد فرزندشان در خصوص آن یتیم با یکدیگر مشورت کردند در نهایت تصمیم گرفتند که آن یتیم نیز با آنان بماند و کما کان مانند کودکشان از او مراقبت کنند و در این خصوص نیز چیزی به او و پسرشان نگویند!

بعد از چندین سال این دو کودک بزرگ شدند، به سن جوانی رسیدند و پشت یکدیگر را می گرفتند و  از یکدیگر حمایت می کردند و آن زن و مرد بین او و فرزندشان هیچ فرقی قائل نبودند و آنها نیز با یکدیگر محبت داشتند و دوست صمیمی یکدیگر بودند. 

یک روز آن مرد با همسرش به دیدار یکی از دوستانش رفتند. بعد از بازگشت به منزل پسر خویش را دیدند که گریه می کند!! و صورتش خون آلود  شده است،!!  مرد و زنش بعد از اینکه فهمیدند پسر یتیم بزرگ شده ی خودشان این بلا را بر سر پسرشان آورده است بسیار خشمگین شدند و تحت تأثیر احساسات درونی خویش بدون اینکه علت این کار را جویا شوند و حقیقت را بدانند تصمیم گرفتند پسر خوانده ی خویش را از  خانه بیرون کنند؛ بعد از  سرزنش، اهانت و جریحه دار کردن قلب پسر یتیم، به او اجازه دفاع از خود ندادند و او را از خانه بیرون کردند !!!  به او گفتند:  بیرون رود و دوباره به این خانه بازنگردد!!

پسر جوان که کسی را جز آنان نداشت و آنان را پدر و مادر واقعی خویش می ­دانست در حالی از خانه بیرون رفت که چشمانش پر از اشک بود  و غم و اندوه دل او را فرا گرفته بود!! در کوچه و خیابان ها راه می رفت به امید اینکه از پس مانده های مردم چیزی برای خوردن بیابد! اما شب ها به باغچه ای در حیاط خانه بر می گشت و در آنجا  زیر آسمان و بر روی زمین می خوابید به امید اینکه دل پدر و مادرش به حال او بسوزد و با او آشتی کنند! اما فایده ای نداشت و روزهای زیادی بر این حالت باقی ماند….

او هر روز تلاش می کرد از آنان عذر خواهی کند و به آنان متوسل می شد اما فایده ای نداشت و آنان بر دور کردن وی از منزل خویش اصرار داشتند!!      

در یک روز پدر صدای پسرش را شنید که در اتاق خویش با صدای بلند گریه می کند، پس به اتاق او وارد شد، او را در آغوش گرفت و از او پرسید: پسرم چرا گریه می کنی؟!!  بیمار هستی؟!!  چیزی یا کسی تو را عصبانی کرده است،!!  پسرش گفت:  پدرم! فقط به حال برادرم گریه می کنم هر وقت به او  نگاه می کنم می بینم که دچار غم و اندوه است!! پدرش با عصبانیت تمام گفت: او برادرت نیست و او پسرم نیست!! او را فراموش کن!!  پسرش گفت: پدرجان من به این خاطر گریه می کنم که حقیقت دعوای او با من -که در نتیجه ­ی آن از دست او کتک خوردم- را  از شما پنهان کرده ام!!

پدرش گفت: پسرم! دلیلش چه بود؟!!  پسر اندکی سکوت کرد سپس در حالی که گریه می کرد گفت: من با او حرف می ­زدم، در اثنای گفتگویی که با هم داشتیم برایت آرزوی مرگ یا حادثه ی ناگواری نمودم تا این­که از سر راه ما برداشته شوی و ما از دارایی و ثروتت با میل و دلخواه خود استفاده کنیم، او از من عصبانی شد و بی رحمانه شروع به کتک زدنم نمود و به من می ­گفت: خودت بمیری و پدر را برایم تنها بگذاری!! و این جمله را چندین بار تکرار کرد و به من گفت: اگر پدر بمیرد من هم با او خواهم مرد، من او را بیشتر از خودم دوست دارم، من کسی را جز او ندارنم!!

پدر از سخنان پسرش شگفت زده شد!! و با سرعت به سوی باغچه دوید و فریاد می­زد: پسرم کجایی؟! پسرم کجایی؟!

هنگامی که به آنجا رسید… او را دید که بر اثر گرسنگی  و سرما نقش بر زمین شده و جان را به جان آفرین تسلیم کرده است!!

نتیجه

ما باید در تصمیم­هایی که می­گیریم عادل و مهربان باشیم و تسلیم احساسات درونی نشویم. چه بسا دوستانی هستند که برایت از برادر بهترند. و چه بسیارند اشخاصی که برایت از فرزندان و نزدیکانت دلسوزترند.

بسیارند فرزندانی که از پدر و مادرشان نافرمانی می­کنند!! بسیارند برادرانی که به برادرشان ظلم و ستم روا می­دارند!! و نزدیکانی که با نزدیکان خود به گونه­ای ناشایست رفتا می­نمایند.

چه بسا سخنان زننده­ای که آینده­ی انسانی را نابود ­کند که تو را دوست دارد و برایت آرزوی خیر و نیکی می­کند.

بنابر این، طبق گفته­ی پیامبر اسلام صلی الله علیه و سلم «إرحَمُوا مَن فی الأرضِ یَرحَمُکُم من فی السَّماء» به کسانی که بر روی زمین هستند (انسان­ها و دیگر جانداران) رحم کنید تا ذاتی که در آسمان است (خداوند عزّ و جلّ) نیز به شما رحم کند.

و نیز فرمود: «لا یُؤمِنُ أَحَدُکُم حتی یُحِبَّ لأخیه ما یُحِبُّ لِنَفسِهِ»؛ هیچ یک از شما ایمان (کامل) نمی­برد و از آن برخوردار نمی­شود تا آنگاه که آنچه را که برای خود می­پسندد، برای برادر دینی خود نیز بپسندد.

أسأل اللهَ العلیَّ العَظیم أن یُرِیَنَا الحَقَّ حَقًّا وَیَرزُقَنَا إتّباعَهُ وَیُرِیَنََا الباطِلَ باطِلاً وَیَرزُقَنَا إجتِنابَهُ آمین یا رَبَّ العالَمین.

ترجمه: خالد ایوبی نیا

برچسب ها

خالد ایوبی نیا

استان آذربایجان غربی - ارومیه مترجم - نویسنده فعال دینی و حافظ قرآن

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

لطفا نظرات خود را با حروف کوردی یا فارسی تایپ کنید
نظرات حاوی مطلب توهین آمیز یا بی احترامی به اشخاص ، عقاید دیگران، و مغایر با قوانین کشور منتشر نمی شود
نظرات پس از تائید منتشر می شود

همچنین ببینید

بستن
بستن