اندیشه

شادکردن بندگان خدا هنر است نه …!

اهمیت شاد کردن بندە ای نزد خداوند بزرگ

شخص بیماری پیش دکتر می رود و بیماری اش را با دکتر در میان می‌گذارد و دکتر توصیە می کند کە برای معالجە بیماری اش بە اروپا برود. مرد بیمار نیز آنجا را ترک و برای درمان بیماری اش تصمیم می گیرد که به آلمان سفر کند. در راه بازگشت به منزل می خواهد مقداری گوشت برای فرزندانش بخرد و برایشان ببرد! در نزدیکی قصاب، زن مظلومی را می بیند که چربی های اضافی گوشتی را که قصاب در سطل زباله انداخته است را جمع آوری می کند.

مرد بیمار که این صحنه را می بیند، دلش به حال زن می سوزد و از او می پرسد: خواهرم! چرا این چربی ها را جمع آوری می کنی؟

در این هنگام داستانی را که قبلاً شنیدە بودم، بە یاد آوردم. داستانی را کە شخصی برایم تعریف کردە بود و می گفت: کە این داستان را خودش با گوشهای خود از یکی از بزرگان محله -خداوند خیر و رحمتش را شامل حال مردم و ملتش گرداند- شنیدە است. این هم داستان یکی از شاگردان ایشان بود که درس اسلام دوستی (محبت اسلام) را پیش ایشان خواندە بود.

آن بزرگ می گوید: یکی از مریدانش به خانقاه رفت و آمد می کرد کە خداوند بزرگ نعمت فراوانی از مال و دارایی به او داده بود، حدود چهل سال سن داشت. او در نفس کشیدنش، نارحتی احساس می کرد و تنگی نفس داشت. آن مرد پیش دکتر متخصص می رود و بعد از انجام آزمایشات خون و  عکسبرداری، دکتر به او می گوید: یکی از رگهای قلبت گرفته شده و لازم است که به کشور آلمان رفتە و آنجا عمل جراحی انجام دهید. بیمار راهنمایی های دکتر را می پذیرد و آنجا را ترک می کند و بە فکر رفتن به آلمان می افتد، تا بیماری اش را درمان کند. در راه رفتن به منزل می خواهد مقداری گوشت برای فرزندانش بخرد و برایشان ببرد! در بیرون از مغازه قصابی، زن فقیری را می بیند که مشغول جمع کردن چربی ها واستخوانهای گوشتی است که قصاب آنها را در سطل زباله انداخته است.

مرد بیمار هم که این صحنه را می بیند، خیلی دلش به حال زن می سوزد و از او می پرسد: خواهرم! برای چه این ته مانده های گوشت و استخوان را جمع آوری می کنی؟‌

زن می گوید: برادرم! تعدادی بچۀ بدون پدر دارم که برای آنها می برم، توانایی این را ندارم که گوشت سالم بخرم و این استخوان ها را در داخل آب می جوشانم، شاید این گونه مقداری طعم گوشت به مشامشان برسد! مرد بیمار زمانی که این حرفها را از زن می شنود، به قصاب می گوید کە مقداری گوشت برایش وزن کند و همچنین می گوید: هر زمان که این زن آمد و گوشت خواست، به حساب من (مرد بیمار) برایش گوشت وزن کند و بە او بدهد.

وای به این خوشی و شادی که به دل این زن بینوا می افتد کە به سرعت دست به سوی آسمان بلند کردە و شروع به دعا و شکرانه نعمت می کند و از ته دل برای این مرد خیّر دعا می کند، که او را از جمع آوری تکه های چربی داخل سطل زباله نجات داده است! خدا خودش می داند که این چە شادی و نشاطی است که بە دل این زن بینوا افتاده است، فقط خدا خودش می داند که این زن چه دعایی در حق این مرد خیّر کرده است.

مرد بیمار به خانه می رود و زمانی که همسرش به استقبالش می آید، چیز عجیبی در صورت شوهرش مشاهده می کند و از او می پرسد: ای مرد صورتت نورانی شده، خستگی و بیزاری در صورتت دیده نمی شود! رنگ تیرە صورتت به رنگی قرمز و شفاف و زیبایی تبدیل گشتە است! اثری از تنگ نفسی که قبلاً داشتی، بە جای نماندە و چیزی از آن را مشاهدە نمی کنم! همچنین از آن همه عرقی که از صورتت سرازیر می شد و بهت فشار می آورد، چیزی دیده نمی شود!

 ‌مرد هم کە از حرفهای همسرش متعجب و شگفت زدە شدە بود، به همسرش خبر داد که دکتر بهش گفته است که برای معالجە، باید به آلمان برود و یکی از رگهای قلبش را عمل جراحی کند! کە به امید خداوند صبح حرکت می کنم. شخص بیمار ویزیت آلمان را تهیە و با هواپیما به آلمان می رود. قبلا به وسیلۀ یکی از دوستانش در آلمان، نوبت دکتر متخصص برایش گرفته می شود و زمانی که پیش دکتر متخصص می رود، قبل از هر چیز از او می خواهد که آزمایشات و عکس جدید از قلبش گرفته شود، چون بعد از چند روز دیگر عمل جراحی خواهد شد.

زمانیکه عکس و نتایج آزمایشات انجام شده را برای دکتر می آورد و متخصص به آنها نگاه می کند، از فرط تعجب با چشمانی باز بە آنها خیرە می‌شود و از شخص بیمار می پرسد: قبل از اینکه به اینجا بیایی، عمل جراحی انجام داده ای؟

بیمار می گوید: خیر

دکتر می گوید: نتایج عکس و آزمایشات شما، همه چیز را طبیعی و نرمال نشان می دهد و هیچ بیماریی در آن دیدە نمی شود! آیا جواب آزمایشات مصر را با خود آورده ای؟

بیمار می گوید: بلە بدون شک.

نتایج آزمایشات مصر را کە نشان می دهد، دکتر می گوید: که تو همان شخص بیمار نیستی!

آن مرد بیمار پیش دکتر مصری و مسلمانی کە در همان بیمارستان کار می کرد، می رود و با تعجب حرف های پروفسور جراح را برایش بازگو می کند و می خواهد از گفته های او مطمئن شود. دکتر مسلمان هم به هر دو نتیجە

آزمایشات نگاه می کند و به بیمار می گوید که دکتر اشتباه نگفته و خداوند را سپاسگزار باش که خودش تو را شفا داده است!

دکتر مصری از او می پرسد: آیا کار قابل توجهی انجام داده ای؟

او هم می گوید: کار زیاد مهمی انجام نداده ام، تنها چیزی که یادم باشد اتفاقی بود که در قصابی برایم پیش آمد!

‌دکتر از او می پرسد چه اتفاقی در قصابی افتاد؟

او هم مسئلۀ گوشت و آن زن بینوا را برایش تعریف می کند و می گوید: بیش از این کاری نکرده ام.

دکتر به مرد بیمار می گوید: برادرم سپاس خداوند را به جای آور که با مقداری گوشت، این همه هزینە جراحی را بە خود بازگرداندی!

این کار، نزد تو ارزش چندانی ندارد، ولی شاد کردن دل بندە ای نزد خداوند بسیار ارزشمند و بزرگ است. چه چیزی می تواند جای این کار تو را بگیرد که تو خانواده ای را خوشحال کردە ای!

 الحمدلله که خداوند این کار را از تو پذیرفته و دعای این بیوه زن و فرزندانش را در مورد تو قبول کرده است!

مگر نمی دانی که پیامبر خدا(صلی اللە و علیە و سلم) در این باره فرموده اند: محبوبترین فرد نزد خداوند، کسی است که به حال مردم، سودمندترین باشد و پسندیده ترین عمل در چشم خداوند، شادی ای است که آدمی در دل مسلمانی می‌نشاند یا غصه و گرفتاری ‌ای که از او می‌ زداید و یا اینکه وام او را پرداخت می‌ کند یا گرسنگی را از وی رفع می ‌کند و اگر من در پیِ رفعِ نیاز برادری به راه افتم، برایم خوشایندتر و محبوبتر است از اینکە در این مسجد- مسجدالنبی- یک ماه به اعتکاف بنشینم!

 

نویسنده: حسن پنجوینی

ترجمه: ناهید ایرانی

برچسب ها
نمایش بیشتر

ناهید ایرانی

استان آذربایجان غربی - مهاباد مترجم فعال دینی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن