تاریخسیره نبوی

صلح حدیبیه

اشتیاق و علاقه مسلمانان مهاجر به شهر مکه مکرمه  کماکان در درون آنها شعله ور بود، شهری که از آن با ظلم و جور بیرون رانده شدند. مسلمانان شهر مکه همچنان در انتظار فرصتی برای برگشتن به شهرشان و زیارت بیت العتیق بودند که ناگهان پیامبر اکرم(صلی الله علیه و سلم) مسلمانان را خبردار کرد که خواب دیده و در خواب مژده ورود به شهر مکه مکرمه به ایشان داده شده است، مسلمانان همدیگر را بشارت می دادند که بزودی وارد شهرشان خواهند شد، برای اینکه مطمئن بودند خواب پیامبر اسلام حق است.

در روز دوشنبه پیامبر اکرم(صلی الله علیه و سلم) همراه با هزار و چهارصد نفر به قصد انجام دادن عمره، راهی سفر به سوی مکه مکرمه شدند که تنها سلاح سفر (یک شمشیر) به همراه داشتند و لا غیر. در ذوالحلیفه احرام به عمره بستند. وقتی که به نزدیکی‌های شهر مکه مکرمه رسیدند، به مسلمانان خبر رسید که قریش لشکریان خود را آماده مقابله با مسلمانان کرده و نمی گذارند که وارد شهر مکه مکرمه شوند و طواف کعبه را به جای آورند.

پیامبر اسلام وقتی که به ذوالحلیفه رسیدند، حضرت عثمان(رضی الله عنه) را به سوی قریش روانه فرمودند و به ایشان یادآوری کردند که به قریشان بگوید تنها برای طواف کعبه آمده اند و قصد دیگری ندارند. حضرت عثمان بسوی قریشیان  شهر مکه رهسپار شد. قریشیان از حضرت عثمان پرسیدند برای چی آمده ای؟ ایشان در جواب گفتند: پیامبر اکرم مرا فرستاده که شما را دعوت کنم بسوی آیین اسلام و اینکه ما مسلمانان نیامده ایم تا با شما بجنگیم، بلکه تنها برای زیارت کعبه آمده ایم؛ قریشیان در جواب گفتند: پیامتان را شنیدیم.

قریشیان شهر مکه حضرت عثمان را مدتی نگه داشتند. به پیامبر اسلام(صلی الله علیه و سلم) خبر رسید که حضرت  عثمان را کشته اند، پیامبر اکرم یارانش را دعوت فرمودند تا با ایشان بیعت ببندند و این در حالی بود که ایشان در زیر سایه درختی بودند. مسلمانان همراه ایشان با پیامبر اکرم بیعت بستند که این بیعت، بیعت الرضوان نام گرفت که خداوند متعال این آیه را نازل فرمود: «لقد رضی الله عن المومنین اذ یبایعونک تحت الشجره» (الفتح:۱۸) یعنی: «بیگمان که خداوند متعال از مؤمنینی که در زیر سایه درخت با پیامبر اکرم پیمان بستند راضی شدند.»

قریشیان؛ عروه بن مسعود را بسوی مسلمانان فرستادند، عروه پس از بازگشت از نزد مسلمانان رو به قریشیان گفت: ای قوم من؛ بنده نزد بسیاری از پادشاهان – کسری و قیصر و نجاشی رفته ام، اما هیچکدام از پادشاهان را به مانند محمد بن عبدالله گرامی تر از سوی یارانش نیافته ام! وقتی که وضو می گیرد، برسر آب وضو با هم مناقشه می کنند، وقتی که محمد بن عبدالله صحبت می کند همه صدای خویش را پایین می گیرند، وقتی به ایشان نگاه می کنند، بااحترام هر چه بیشتر به ایشان می نگرند. ای قوم من محمد بن عبدالله چندین پیشنهاد داده آن را قبول کنید.

قریشیان فوراً سهیل بن عمرو را برای انعقاد قرارداد نزد پیامبر اسلام فرستادند. سهیل نزد پیامبر اکرم(صلی الله علیه و سلم) آمد و مدت زیادی با هم صحبت کردند و بعد اتفاق کردند که با هم صلح کنند، شروط قرار داد به شرح ذیل می باشد:

۱- امسال پیامبر اکرم(صلی الله علیه و سلم) و یارانش به مدینه برگردند و حق زیارت بیت العتیق را ندارند و سال آینده به مدت سه شبانه روز می‌توانند به قصد زیارت وارد شهر مکه مکرمه شوند.

۲- مدت ۱۰ سال صلح و امنیت، بدون جنگ بین طرفین حاکم باشد.

۳- هرکس بخواهد با قریش یا با محمد بن عبدالله وارد عهد و پیمانی شود، اشکالی وجود ندارد.

۴- هرکس بخواهد بدون اذن سرپرست یا ولی پیش محمد بن عبدالله بیاید، باید او را برگرداند، ولی هر کس از یاران محمد بن عبدالله پیش قریشیان بیاید، برگردانده نخواهد شد.

پیامبر اکرم(صلی الله علیه و سلم) حضرت علی(رضی الله عنه) را امر فرمودند که قرارداد را بنویسند. پیامبر اکرم به حضرت علی فرمودند: بنویس؛ «بسم الله الرحمن الرحیم» سهیل بن عمرو گفت: اما رحمان! من نمی دانم رحمان کیست؟  بنویس: به نام خدا

مسلمانان گفتند: والله به غیر از «بسم الله الرحمن الرحیم» چیز دیگری را نمی نویسیم. اما پیامبر اسلام(صلی الله علیه و سلم) فرمودند: بنویسید به نام خدا. بعد فرمودند: این قراردادی بین محمد رسول الله… سهیل گفت: قسم به خدا اگر می دانستیم تو فرستاده خدا هستی، تو را از زیارت بیت العتیق (مکه مکرمه) منع نمی کردیم، باید بنویسید محمد بن عبدالله. پیامبر اکرم فرمودند: والله من
فرستاده خداوند متعال هستم هر چند که مرا قبول ندارید. بعد دستور دادند بنویس محمد بن عبدالله. متن قرارداد نوشته شد. قبیله خزاعه هم پیمان پیامبر اسلام و قبیله بنوبکر هم پیمان قریش شدند.

هنگامی که نوشتن قرار داد به پایان رسید، ناگهان ابو جندل بن سهیل که از چنگ مشرکان مکه فرار کرده بود و زنجیری در گردن داشت از راه رسید!!

سهیل گفت: ای محمد! این اولین شرط است، باید ابو جندل را به ما برگردانی.

پیامبر(صلی الله علیه و سلم) فرمودند: ما پیمان را نمی شکنیم، بعد رو به ابو جندل کرد و فرمودند: باید برگردی. ابو جندل ندا داد ای مسلمین!! چطور مرا بازپس می گردانید درحالی که من مسلمان شده ام؟ حضرت عمر(رضی الله عنه) گفتند: از وقتی که مسلمان شدم تا بدین روز هیچ وقت از عملکرد پیامبر شکایتی نداشتم، پیش پیامبر(ص) رفتم و عرض کردم ای رسول خدا! آیا شما پیامبر خدا نیستید؟ پیامبر(ص) فرمودند: بلی. گفتم مگر ما مسلمانان بر حق نیستیم و دشمنانمان بر باطل نیستند؟ فرمودند: بلی. گفتم: پس چرا با این همه خفت و پستی برمی گردیم و خداوند درباره ما و مشرکان آیه ای نازل نمی کند؟ پیامبر(ص) فرمودند: من پیامبر خدا هستم و او مرا تنها نخواهد گذاشت.

بعد از آن پیش ابوبکر(رضی الله عنه) رفتم، آنچه عرض پیامبر(ص) کرده بودم، به ابوبکر هم گفتم. ابوبکر هم آنچه را پیامبر(ص) به من گفته بود، همان را به من گفت و بعد اضافه کرد، بدان که خداوند متعال بزرگوار و ناظر است.

بعد از آنکه قضیه قرارداد تمام شد، پیامبر(ص) به یارانش فرمودند: بلند شوید و شترانی را که برای قربانی با خود آورده بودید سر ببرید، بعد موی سرتان را بتراشید، اما کسی اینکار را انجام نداد.

وقتی که دیدند کسی کارها را انجام نمی دهد، خودشان به پیشنهاد ام سلمه شترش را سر بریدند و موی سر خود را تراشیدند.

 وقتی اصحاب این کار را از پیامبر(ص) مشاهده کردند، بلند شدند و شترشان را قربانی و موی سرشان را تراشیدند.

وقتی که پیامبر(ص) برگشتند، خداوند متعال سوره الفتح را نازل فرمودند: «انا فتحنا لک فتحا مبینا * لیغفرلک الله ماتقدم من دنبک وما تاخر» (الفتح:۱-۲) یعنی: «ای پیامبر(ص) ما پیروزی آشکاری را برایتان میسر گردانیدیم تا خداوند متعال گناهان گذشته و آینده شما را ببخشاید.»

حضرت عمر گفت: ای پیامبر(ص) آیا این پیروزی است؟ فرمودند: بلی. اصحاب گفتند: این پیروزی برای شماست پس ما چی؟ خداوند متعال آیه ی دیگر را نازل کردند: «هوالذی انزل السکینه فی قلوب المومنین لیزدادو ایمانا مع ایمانهم» تا آخر آیه که می‌فرمایند: «فوزا عظیما» این پیروزی و رستگاری بزرگی است. (الفتح:۱۵)

وقتی که پیامبر(ص) به مدینه رسیدند، ابو بصیر الکردی از چنگال مشرکان فرار کرده بود و مسلمانی خود را در خدمت پیامبر آشکار کرد، مشرکان مکه دو نفر را در پی ابوبصیر فرستادند و گفتند: ای پیامبر(ص) کجاست قراردادی که ما با هم داشتیم؟ آن دو نفر مشرک ابوبصیر الکردی را با خود بردند، تا به نزدیکی ذوالحلیفه رسیدند، زیر درخت خرما مشغول خوردن خرما خوردن بودند. ابوبصیر الکردی به یکی از آن دو نفر گفت: عجب شمشیری داری! مرد گفت: زیاد تجربه اش کرده ام، ابوبصیر الکردی گفت: می‌توانم شمشیرت را نگاهی کنم. وقتی که شمشیر را از دست آن مشرک گرفت، فوری یکی از آن دو نفر را از پای درآورد و آن یک نفر دیگر فرار کرد. ابوبصیر الکردی بسوی مدینه بازگشت و در خدمت پیامبر قرار گرفت. پیامبر(ص) گفتند: کارتان جالب نبوده. ابوبصیر الکردی وقتی که این کلام را از پیامبر(ص) شنیدند. دانست که پیامبر(ص) او را باز می‌گرداند. برای همین از نزد پیامبر(ص) رفتند و بسوی سیف البحر به راه افتادند و در آنجا ابوجندل هم به او ملحق شد‌. هر کسی که از نزد قریشیان خارج می‌شد و مسلمانی خود را اعلام می‌داشت، به ابوبصیر الکردی و ابوجندل ملحق می‌گشت. تاجایی که شمار افراد به چندین مسلمان رسید.

مسلمانان فراری از دست مشرکان مکه، به هر کاروانی که از شام به سوی مکه خارج می‌شد،
حمله ور می‌شدند و اموال آن را به غارت می‌بردند. قریشیان مکه چاره ای نداشتند جز اینکه چند نفر را روانه مدینه کردند و از پیامبر(ص) عاجزانه درخواست کردند که این بند از قرارداد را ملغی فرمایند و اشکالی ندارد که هر کس از مکه به مدینه بیاید و مسلمان شود، در مدینه بماند و به مکه برگردانده نشود.

این چنین آن پیروزی بزرگی را که خداوند به مسلمانان مژده داده بود، به وقوع پیوست که آن اعتراف مشرکان مکه به قدرت مسلمانان و تنزل مشرکان از آقایی و رهبری منطقه بود. پس
جای تعجب نیست که خداوند متعال فرمودند: پیروزی آشکار برای مسلمانان است. (فتحا مبینا)

منبع: اسلام ویب
ترجمه: عبدالله احمدی (شنو)

از طريق
عبدالله احمدی
منبع
sozimihrab
نمایش بیشتر

عبدالله احمدی

نویسنده و مترجم و فعال دینی ✅ ساکن : آذربایجان غربی - مهاباد - روستای حمزاباد

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا