اندیشه

وفاداری پیامبر صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم به میهن!

 

وفاداری به میهن

وَمَا لَنَا أَلَّا نُقَاتِلَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَقَدْ أُخْرِجْنَا مِنْ دِیَارِنَا وَأَبْنَائِنَا  [ البقره، ۲۴۱ ] .

چگونه ممکن است در راه خدا پیکار نکنیم، در حالی که از خانه و فرزندانمان رانده شده‌ایم‌؟

دوستی با میهن امری غریزی و فطری است.

وطنم هرچند که ستم بر من روا داشته باشد، باز هم برایم عزیز است، و خانواده ام هر چند بر من بخل ورزیده باشد، اما باز هم برایم گرامی هستند.

چه وقتی تعالیم اسلام با فطرت بشری و غریزه ی انسانی در تعارض بوده است!! همه ی ارشادات قرآنی و توجیهات نبوی منسجم با گرایش های نفسِ معتدل بوده است.

پیامبر صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم که خود یک انسان است هنگامی که ورقه بن نوفل به او گفت: «آن چیزی که دیده ای همان ناموس (=حضرت جبرائیل) است که بر حضرت موسی نازل شد… سپس ورقه گفت: و تو را دروغگو می نامند و با تو جنگ خواهند کرد و تو را از شهرت بیرون خواهند نمود، در اینجا بود که پیامبرصَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم  سخن ورقه را قطع کرد و پرسید؟ «آیا آنان مرا بیرون خواهند نمود؟»  شاید ما درجه ی فشار و غمی را که قلب پاک پیامبرصَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم  را فرا گرفت درک کنیم هنگامی که این سخن را شنید: «و تو را بیرون خواهند نمود».

ما همه در دامن میهن خویش احساس آرامش، راحتی، امنیت درونی و روحی می نماییم. آمیخته ای از احساسات قوی که چه بسا بسیاری آن را احساس نمی نمایند جز کسی که آن را از دست داده و به دور از میهنش زندگی می کند و غربت او را تکه تکه می کند و وحشت او را طرد می نماید، این حالت زمانی است که میهن مانند مادری مهربان باشد و کسی که نزدیک بودن به آن را برگزیند در آغوش بگیرد و عذر کسی را که به سویش عذر آورد، بپذیرد.

ولی آیا ممکن است این مادر به زن سنگدل غریبه ای تبدیل شود که به روی فرزندانش غرش می کند و آنان را تهدید نماید و فرزندان نیکوکارش را در صورتی که با عادات زشت و اعمال قبیحش مخالفت نمایند طرد و به تبعید تهدید کند؟!! اما فرزندش با وجود این حالت دوستی و محبت او را در دل داشته باشد و بر دستانش بوسه زند و پیشانیش را در جلوی پایش بر خاک بمالد و در مسیر فراق و جدایی، چشم به سوی او باشد و با زبانی که وفاداری ، آن را بازگو می نماید برایش دعا کند و او را ستایش نماید ؛ چنانکه پیامبر صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ در وقت هجرت و ترک مکه، خطاب به آن می گفت:«والله إنک لخیر أرض الله وأحب أرض الله إلى الله ولولا أنی أخرجت منک ما خرجت) به الله قسم تو بهترین زمین خدا و دوستداشتنی ترین نقطه ی زمین در نزد خداوند هستی، اگر من را از تو بیرون نمی کردند، هرگز از تو بیرون نمی رفتم.

سپس بعد از اینکه فراق مکه ، پیامبر صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ را خسته نمود و شوق و علاقه (به میهن) جوانی و زیبایی او و یارانش وفادارش را با خود برد، با دلی صادق و زبانی مصرّ بر دعا چنین دعا نمود: «اللهم حبب إلینا المدینه کما حببت إلینا مکه » پروردگارا! مدینه را برایمان دوستداشتنی بگردان چنانکه مکه را در نظر ما محبوب و دوستداشتنی نموده ای.

اما بعد از فراق مکه، مشغول شدن به امر دین و گسترش دایره ی اسلام او را از آن غافل ننمود یا بهتر بگوییم: شهری که برای او امنیّت آن بیشتر از مکه بود و حالی بهتر داشت و قدر و جایگاهی که در آنجا کسب نمود، او را از مکه غافل ننمود بلکه در میان دو بال شوق و وفا پیروزمندانه به آن برگشت و موفق و ستوده شده داخل آن شد. وی در مقابل خداوند پیروزِ قدرتمند به زادگاه و محل رشد کودکی اش، مأوای آزمایشات، مکان خاطراتش، محل فرود آمدن وحی و مکان مقدساتش در حالی بدان داخل شد که آن را از پلیدی بتها پاک نمود و مردم آن را از ذلت بندگی برای غیر خدا، نجات بخشید.

گفته شده است: هر وقت بخواهی وفاداری و تعهد کسی را بدانی، به دلتنگی او برای میهنش، شوق و علاقه به برادرانش وگریه ی زیاد او بر زمان گذشته اش بنگرید.

علی رغم موافقت با شما در خصوص دوستی طبیعی با میهن و اهمیّت وفاداری به آن، اما باید بدانیم که این موضوع همه بر وفاداری به مکه پایه گذاری شده و مکه تنها یک وطن نیست بلکه مکانی  مقدس و با فضیلت است.

وفاداری به مدینه و اهل آن:

علاوه بر وفاداری به میهن ها، شهرهایی هستند که با دو بازویش مرا در آغوش می گیرد و با شتاب پستان شفقت، مهربانی و بخشش را در دهانم می گذارد و به من پناه می دهد و حالم را رعایت می کند و در پناه آن رعایت و حمایت می شوم و در سایه ی آن عزّت و و سربلندی به دست می آورم و برایم شیردهنده ای نیکو است و هنگامی که به حد کمال می رسم و اندامم استوار ، نیرویم به درجه ی قوت می رسد، در این حالت چه موضع گیری ای باید داشته باشم؟

آیا شکایتم از آزرده شدن از آن ، بخاطر نافرمانی و انکار، سبقت می گیرد؟  آیا با افسوس خوردن و نالیدن و خشم گرفتن و استمرار نقد با آن روبرو می شوم؟  آیا از روی تکبر و خوار شمردن ، رویم را از فرزندان آن بر می گردانم؟ آیا در تضعیف آن و ترویج فتنه و انواع فساد در آن سهیم خواهم بود؟  چه کاری انجام خواهم داد زمانی که سختی ها،  آن را فرا گیرد و پیشامدهای ناگوار ، آن را تیره و تار کند؟ آیا در این وقت من در پیشاپیش دزدان خواهم بود تا خیرات آن را چپاول کنم؟ یا ترجیح می دهم که نامم در لیست فرار کنندگان نوشته شود؟

ما را رها کنید با این  عبارت های دردآور و عباراتی که واقعیتی درناک را توصیف می نماید تا اینکه از آن دور شده و به سوی عالمی دیگر حرکت کنیم که از بافت خیالی ما نیست بلکه سرور وفا کنندگان ؛ آن را برای ما به نمایش گذاشته است…

هنگامی که خبر حرکت و بسیج عمومی قریش در حمایت از کاروانشان به رسول خدا صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم رسید؛ از اصحاب، مشورت خواست  ابوبکر صدیق برخاست و به بهترین وجه ،  نظر خود را اظهار داشت ؛ سپس مقداد بن عمرو برخاست و عرض کرد: ای رسول خدا! به سوی هدفی که خداوند به تو نشان داده است حرکت کن، بدون شک ما با تو هستیم، ما هرگز سخنی را که قوم بنی اسرئیل به موسی علیه السلام گفتند که «بروید شما و خدایتان بجنگید ما اینجا نشسته ایم» به شما نخواهیم گفت ؛ ما به تو می گوییم: بروید شما و خدایتان بجنگید قطعاً ما همراه شما جنگ خواهیم کرد؛ سپس رسول خدا صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم از اصحابش مشوت خواست، منظورش این بود که از رأی انصار با خبر گردد؛ زیرا آنان هنگامی که در عقبه با وی بیعت بسته بودند، گفتند: ای رسول خدا! ما از تو حمایت نمی کنیم تا زمانی که به میان ما بیایی و هروقت به میان ما رسیدی، در پناه ما خواهی بود، از تو منع خواهیم کرد آنچه را که از فرزندان و زنانمان منع می کنیم

رسول خدا صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم از آن می ترسید که انصار جز در مدینه او را یاری ندهند و اینکه بر خود واجب ندانند که همراه وی به مقابله با دشمنانش بروند! وقتی که رسول خدا صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم این را گفت، سعد بن معاذ به نمایندگی از انصار زبان به سخن گشود و گفت: ای رسول خدا! مثل اینکه اشاره شما به طرف ما است؟ شاید فکر می کنید که انصار وظیفه خود را تنها در این می دانند که فقط شما را در شهر خود – مدینه -یاری کنند؟!

پیامبر صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم فرمود: آری، سعد گفت: ما به تو ایمان آورده ایم و تو را تصدیق نموده ایم و شهادت داده ایم آنچه را که با خود آورده ای حق است و در این خصوص با تو عهد و پیمان بسته ایم که گوش به فرمان و مطیعت باشیم؛ ای رسول خدا! به هر طرف می خواهی حرکت کن ؛ ما همراهت خواهیم بود  رسول خدا صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم از گفته ی سعد مسرور گشت و فرمود: « سیروا و أبشروا فإن الله قد أوعدنی إحدى الطائفتین والله لکأنی أنظر إلى مصارع القوم » در پرتو عنایت خدا حرکت کـنید و مژده باد! بی گمان خداوند یکی از دو گروه را به من وعده داده است. انگار من به قوم خویش می نگرم که نقش زمین می شوند.

پدر و مادرم فدایت این پیامبر، علی رغم اینکه اهل مدینه از او به عنوان رهبر و پیامبر راضی شده بودند، به دستوراتش عمل می کردند و در خدمت او بودند و توجیهات و سخنان حکمت آمیز او را می شنیدند و عمل می کردند، باز می خواست با گوش خود جواب صریح آنان، و موضع گیری صادقانه شان در خصوص رویارویی با دشمن را بشنود؛ زیرا این امکان بود که شیطان در دل بعضی ها این وسوسه را ایجاد کرده باشد که کشاندن آنان به جنگ با دشمن بر خلاف عهد و پیمانی است که اندکی قبل از هجرت با او بسته بودند. اگر بخواهی این موضع گیری پیامبر صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم را در لیست نمونه ای وفاداری ثبت نمایی کار درستی انجام داده ای و اگر بخواهی آن را این گونه تأویل نمایی که این رفتار پیامبر صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم دلیل بر رفتار نیک و خوی مشورت نمودن وی با آنان بوده است باز سخن درستی است و اگر بگویی این عمل پیامبر صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم از ذوق کامل و احساس لطیف وی بوده است، دور نرفته ای….

در کتاب های سنت، احادیث زیادی در ستایش از مدینه و دعای پیامبر صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم برای اهل آن در راستای وفاداری به مدینه و اهل آن روایت شده است؛ در صحیح بخاری آمده است که پیامبر صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم برای مدینه چنین دعا کرد: «اللَّهُمَّ حَبِّبْ إِلَیْنَا المَدِینَهَ کَحُبِّنَا مَکَّهَ، أَوْ أَشَدَّ وَصَحِّحْهَا وَبَارِکْ لَنَا فِی صَاعِهَا وَمُدِّهَا، وَانْقُلْ حُمَّاهَا فَاجْعَلْهَا بِالْجُحْفَهِ» خدایا مدینه را برایمان محبوب گردان؛ آنچنانکه مکه را محبوبمان کرده ای و بلکه بیشتر ؛ خدایا مدینه را آکنده از صحت و سلامتی فرما و در صاع و مدّ مدینه (محصولات و فرآورده هایش) برکت و فزونی عنایت کن و بیماری و مرض را از اینجا بردار و در جحفه بیفکن   و نیز فرمود: «الأَنْصَارُ لاَ یُحِبُّهُمْ إِلَّا مُؤْمِنٌ، وَلاَ یُبْغِضُهُمْ إِلَّا مُنَافِقٌ، فَمَنْ أَحَبَّهُمْ أَحَبَّهُ اللَّهُ، وَمَنْ أَبْغَضَهُمْ أَبْغَضَهُ اللَّهُ» «انصار را دوست ندارد مگر مؤمن و با آنان، دشمنی نمی کند مگر منافق. پس هر کس، آنها را دوست داشته باشد، خداوند او را دوست می دارد و هرکس، آنها را دشمن بدارد، خداوند، او را دشمن می دارد». [صحیح بخاری ۳۷۸۳]

و فرمود: «آیَهُ الإِیمَانِ حُبُّ الأَنْصَارِ، وَآیَهُ النِّفَاقِ بُغْضُ الأَنْصَارِ»: محبت انصار، نشانه ایمان، و دشمنی با آنها، نشانه نفاق است. [بخاری ۱۷]

هنگامی که رسول خدا صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم اموال به غنیمت گرفته شده از هوازن را در میان یارانش تقسیم کرد و مقدار زیادی از آن را به قریشیان و قبایل عرب داد و چیزی به انصار نداد، این گروه از انصاریان خشمگین شدند تا جایی که بگو مگوهایی در میانشان برخاست و یکی از آنان گفت: قسم به خدا! رسول خدا تنها به قوم خود توجه دارد!  سعد بن عباده بر رسول خدا داخل شد و گفت: ای رسول خدا! انصاریان بخاطر دادن غنایم به قومت و قبایل عرب  و ندادن چیزی به آنان، از تو خشمگین هستند.

پیامبر صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم پرسید: فأین أنت من ذلک یا سعد؟ تو در این میان چه کاره هستی!؟ گفت: ای رسول خدا، من به هر حال مردی از قوم و قبیله ی خودم هستم!؟ پیامبر فرمود: «فاجمع لی قومک فی هذه الحظیره» حال که این طور است، مردمت را به نزد من در این محوطه گردآور.

سعد از محضر نبی اکرم صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم خارج شد و انصار را در آن محوطه گرد آورد. وقتی انصاریان همه برای ملاقات با پیامبراکرم صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم گرد آمدند، سعد گفت: این مردم انصارند که برای ملاقات با شما گرد آمده اند! رسول خدا صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم نزد آنان آمد و حمد و سپاس و ثنای خداوند به جای آوردند، و آنگاه فرمود: شما- ای جماعت انصار- در دل هایتان نسبت به من خشمگین شدید، به خاطر پر گیاهی از مال دنیا که بواسطه آن خواستم دل مردمانی را به دست بیاورم تا مسلمان شوند؛ و شما را به اسلامتان واگذار کردم؟! نمی پسندید- ای جماعت انصار- که مردم ، گوسفند و شتر ببرند، و شما رسول خدا را نزد بار و بنه خودتان ببرید؟! سوگند به آنکه جان محمد در دست اوست؛ حتی اگر هجرتی در کار نبود، من خود مردی از انصار بودم و اگر مردم همه یک ملت شوند و انصار یک ملت، من به ملت انصار خواهم پیوست! بار خدایا، انصار را و فرزندان انصار را و فرزندان فرزندان انصار را رحمت فرما!» مردم آنقدر گریستند که موهای ریش آنان اشک آلود گردید، و سپس گفتند: ما از اینکه رسول خدا سهم و بهره ی ما شده است، بسیار خشنودیم! آنگاه، رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- بازگشت، و مردم متفرق شدند.

انسان ساعت های پایانی عمرش را با سرعت در توصیه به کسانی می گذراند که به شدت او را دوست دارد یا اینکه بعد از مرگ خویش بر او می ترسد یا بخاطر ضعفش بر او نگران است، اما وصیت رسول خدا صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم  در خصوص چه کسانی بوده است؟  فرمود: « یا معشر المهاجرین، اسْتَوْصُوا بِالْأَنْصَارِ خَیْرًا، فإن الناس یزیدون وإن الأنصار على هیئتها لا تزید، وإنهم کانوا عیتبی التی أویت إلیها فأحسنوا إلى مُحْسِنِهِمْ، وَتَجَاوَزُوا عَنْ مُسِیئِهِمْ» ای جماعت مهاجران! برای انصار [پیامبر] طلب خیر و نیکی بکنید، چون که تعداد مسلمانان زیاد می شود و تعداد انصار به حال خود باقی می ماند و فزونی نمی یابد و آنها [انصار ] کسانی بودند که پشتیبان من بودند که به آنها پناه بردم پس شما به نیکوکاران آنها احسان و نیکی کنید و از گناهکاراشان بگذرید و آنها را ببخشید.” [این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند.]

آیا این پیامبر شایستگی آن را ندارد، که بعد از وفات او گریه کنند و به خاطر از دست دادن وی به شدت ناراحت شوند، حسان بن ثابت در مرثی هی پیامبر صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم  چنین گفته است:

چرا چشمانت نمی خوابند، گویی به حدقه ی آن سرمه ی بی خوابی زده شده است؟

بخاطر بی تابی بر هدایت کننده ی مردم که مقیم گشته است، ای بهترین کسی که پا بر روی سنگریزه نهاده است دور نشو.

پهلویم تو را از خاک محافظت می کند، حسرتم این است که ای کاش قبل از وفاتت در بقیع الغرقد دفن می شدم و  فراق تو را نمی دیدم.

پدر و مادرم فدای کسی که وفات او را در روز دوشنبه دیدم که وی همان پیامبر هدایت کننده است.

بعد از وفات وی به خود می پیچم، ای وای بحالم ! ای کاش متولد نشده بودم!.

آیا بعد از وفات وی در مدینه در میان آنها اقامت خواهم نمود، ای کاش با سمّ مار سیاه صبح کرده بودم (با نیش مار می مردم)

یا در شام گاه امروز یا فردا فرمان خداوند بزودی بر ما جاری شود، پس قیامت برپا گردد تا با پاک ترین انسان ها از جهت شکل و سیما و داراى اصالت و بزرگوارى در ریشه و نسب ، ملاقات نماییم.

ای فرزند آمنه که ذکر و یادت مبارک است مادرت که زنی پاکدامن بود تو را پاک و تمییز با نیک بختی به دنیا آورد.

تو، نوری بودی که همه ی وجود و هستی را نورانی ساخت، هر کس به سوی این نور مبارک راهنمایی شود هدایت می یابد.

ای پروردگار! ما را با پیامبرمان در بهشتی گرد هم آر که چشم حسودان را به پایین می اندازد.

در  جنت الفردوس و آن را برای ما واجب بگردان ای خداوندی که صاحب جلالت، برتری و سیادت هستی.

قسم بخدا! تا زمانی که زنده باشم مرگ هر کسی را که بشنوم (به یاد وفات پیامبر می افتم و) بخاطر از دست دادن محمد  صلی الله علیه وسلم گریه  می کنم.

ای وای بحال یاران پیامبر و قبیله اش بعد از غیاب او در تاریکی شدید قبر.

دنیا بر یاران پیامبر تنگ آمده است و چهره ی آنان مانند رنگ سرمه سیاه شده است.

او  را به دنیا آوردیم؛ یعنی وی از ما بود ؛زیرا مادرش از قبیله ی بنی نجار بود و قبر او نیز در میان ماست و نعمت های زیاد او بر ما انکار ناشدنی است.

خداوند بوسیله ی او ما را گرامی داشت و بوسیله ی او یارانش را در هر ساعتی هدایت کرد.

خداوند و فرشتگانی که عرش او را فرا گرفته اند بر این پیامبر صلوات می فرستند و پاکان بر شخصی مبارک که نامش احمد است درود و صلوات می فرستند.

مسیحیان و یهودیان  یثرب (= مدینه) با وفات پیامبر صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم خوشحال شدند. متن عربی اشعار در پاورقی مقاله(۱)

 

وفاداری اعضای پیامبر صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم

در زمان فتح مکه رسول خدا صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم  به جز چهار تن به همه اهالی آن پناه داد و در خصوص این چهار نفر فرمود: «حتی اگر آنان را یافتید که به پرده های کعبه دست آویخته اند، باز هم آنها را بکشید.» این فرمان پیامبرصَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم  در خصوص آنان بخاطر جرایم بزرگی بود که مرتکب شده بودند !

یکی از این چهار تن عبدالله بن سعد بن ابی سرح بود ؛ هنگامی که این شخص، اطلاع یافت که پیامبرصَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم  چنین فرمانی در خصوص آنان صادر کرده است، خود را در نزد عثمان بن عفان پنهان کرد، وقتی که پیامبر صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم  مردم را به بیعت فرا خواند، عثمان بن عفان او را با خود آورد و او را در مقابل پیامبر صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم  حاضر نمود و گفت: ای رسول خدا! با عبدالله بیعت کن ! پیامبر صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم  سه بار سرش را بلند کرد و به او نگاه کرد، هربار پیامبر از بیعت کردن با او امتناع می ورزید ؛سپس بعد از بار سوم با او بیعت کرد  و خطاب به یارانش فرمود: «آیا در میان شما مرد هوشیاری پیدا نشد که مقصودم را بفهمد و هنگامی که مرا می دید از بیعت کردن با او امتناع می ورزم برخیزد و او را بکشد؟» گفتند: ای رسول خدا! ما چه می دانستیم چه در دل داری؟ چرا با چشمت اشاره ای ننمودی؟  پیامبر صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم  فرمود: «شایسته نیست یکی از پیامبران خدا چشمان خیانتکاری داشته باشد».!

حبیب دل ما، رسول خداصَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم  با این مثال، وفاداری و عدم خیانت با هیچ یک از اعضای بدنش بخصوص چشمانش عدم خیانت خویش با مردم را برای ما ثابت می کند.

با این وصف پیامبر صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم  به حد کمال اخلاق رسید تا جایی که همه ی اعضای بدنش نمونه ای برای وفاداری باشد گویا اینکه وجود پیامبر صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم   از صفت وفاداری پر شده و وفاداری نقشِ نخاع در استخوان های بدنش را دارد. همه ی اعضای بدنش متحد و زیر فرمان یکرهبر است و بر اساس یک نظام و قانون حرکت می کند.

چه زیباست این وحدت و یگانگی! و چه زیباست این انسجام و هماهنگی که بسیاری از ما آن را در زندگی خویش از دست داده ایم؛ زندگی ما پر از مبارزات است، مبارزاتی که نه تنها با دیگران است بلکه با خود نیز درگیر شده ایم، دوگانگی ، ما را پاره پاره و تفرقه ما را ضعیف گردانیده و فرمانروایان فراوان ما را به  مرز هلاکت و نابودی کشانده اند. در دل ما ایمانی جاری است که حرکت آن در مقابل همه کانال ها ضعیف است؛ زیرا در صورتی که بخواهی با دست چیزی را بگیری پاهایت بر اثر ضعف، کند حرکت می کنند. زبان بخاطر سخنان بی هوده که باعث تشنگی فراوان می شود آلوده می شود و چشمان خیانتکار تیرهایش را به سوی هر چیزی که در آن شک کند، رها می سازد.

ربَّاک ربُّکَ جلَّ مـن ربــاکا                     ورعاک فی کنف الهدى وحماکا

سبحانه أعطاک فیض فضائل              ولــم یُعْطِها فی العالمین سـواکا

ای پیامبر! پروردگارت تو را پرورش داد، بزرگوار است پروردگاری که تو را چنین پرورش داد و تو را در زیر سایه ی هدایتش زیر نظر گرفت و از تو حمایت کرد. پاک و منزه است پروردگاری که فضایل زیادی به تو داد و در جهان این فضایل را به جز تو به کسی نداد.

وفاداری پیامبرصَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم نسبت به جمادات

امام مسلم در صحیح خویش از جابر بن سمره روایت می کند که گفت: رسول خدا صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم  فرمود: «من در مکه سنگی را می شناسم که قبل از بعثت بر من سلام می کرد و من حالا هم آن را می شناسم». هیچ وقت  خاطرات گذشته را فراموش نمی کنیم آنگاه که  در کوچه ها و راه های تنگ از میان خانه های قدیمی به آن مسجد ساده ای که در وسط محله قرار داشت می رفتیم و آن خانه های کوچک با دیوارهای زرد رنگ و آن مغازه بقالی کوچک که ما یحتاج اهل محله از آن خرید می شد و کوچه های تنگی که همسایه ها زیراندازی را در جلوی درِ خانه هایشان پهن می کردند و به سخن گفتن طولانی محبت آمیز با یکدیگر می پرداختند و ما نیز در عالم کودکانه ی خویش با خاک بازی می کردیم اما با آمدن تاریکی آن کوچه های تنگ به منبع ترس تبدیل می شد و در خواب هایمان نیز به دنبال مان می آمد تا آنگاه که بزرگ شدیم.

باید نسبت به زمان گذشته؛ به حوادث، تجربه ها و اشخاص گذشته، به خوشی و ناخوشی آن… وفادار باشیم. این وفاداری از شخصیتی سرچشمه می گیرد که قدر و منزلت خویش را می شناسد. بدون شک گذشته جزئی از انسان و مرحله ای از مراحل تغییر و  تحول در زندگی اوست و وفاداری به گذشته ی دور و نزدیک؛ به تلخی و شیرینی آن، همه خاطرات آن، به شخصیتی اشاره دارد که آسانگیر و نیرومند است، از موانع درونی  و زخم های تازهای که باد خاطرات دوباره آن را زنده می کند، دور است.

بی گمان پیامبر اسلام صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم قله ی اخلاق، تعامل با دیگران با روحیه بلند انسانیت است. چنان که می بینیم محبوب دل ما صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم  ارتباط محبت آمیز و ارتباط انسانی با درخت و سنگ دارد از لمس مهربانانه اش گرفته تا سلام کردن و در نهایت حفظ عهد و پیمان و یاد نیکو.

اگر جمادات بی حرکت و سایه های از بین رفته با پیامبر صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم تبادل محبت می نمایند و اظهار محبت و اشتیاق نموده و با آن وفادار می مانند، آیا عاقلانه است وفاداری آنها بیشتر از انسان های عاقل باشد؟!

در صحیح بخاری از قتاده  روایت است که گفت: از انس شنیدم که گفت: در خصوص کوه اُحُد فرمود: ( هذا جبل یحبنا ونحبه ) : این کوه اُحُد ما را دوست دارد و ما نیز آن را دوست داریم.

علما در خصوص این حدیث تأویلاتی دارند؛ از جمله اینکه  مضاف در این جمله محذوف است و تأویل آن چنین می شود که اهل این کوه ما را دوست دارند که مقصود از اهل ان کوه انصار بوده است چرا که آنان در همسایگی آن کوه قرار داشتند.

قول دوم اینکه پیامبر صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم  این سخن را بخاطر خوشحال شدن با دیدن اهل آنجا و ملاقات با آنان گفته است.

سوم اینکه  محبت دوجانبه است در حقیقت و ظاهر خود. پیامبرصَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم  کوه احد را مانند عقلا مورد خطاب قرار داد؛ و آن هنگامی بود که پیامبر صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم  با تنی چند از یارانش بر بالای آن رفتند و کوه احد لرزید پیامبرصَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم  فرمود: «اُسکُن یا أُحُد: ای کوه احد  ساکن باش و نلرز.

سخن علما هر چقدر در این مورد متعدد و فراوان باشد جز این-که ما به یک حقیقت مهم رسیدیم و آن اینکه پیشرفت انسانیت و وفاداری درونی رسول خداصَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم  به حد اعلا و کمال خود رسید آنگاه که می بینیم با جامدات نیز مانند انسان ها با احساسات و عواطف بشری و انسانی رفتار می کرد!!

و در پایان می گویم:

سَقَى الله أطلالَ الوفاءِ بکَفِّه             فقد دَرَست أعلامُهُ ومَنَازِلُه

خداوند سرزمین وفاداری را با دستان پیامبر صَلَّیاللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم آب دهد بی گمان علائم و نشانهها و منازل آن ازبین رفته است.

نویسنده: محمد بن عبدالله الدویش

ترجمه: خالد ایوبی نیا

 

(۱)  ما بَـالُ عَیــنِکَ لا تَنــَامُ کأنّمَا        کُحِلَتْ مآقِیها بکُحْلِ الأرْمَدِ

جزعاً على المهدیّ، أصبحَ ثاویـاً،      یا خیرَ من وطىء َ الحصى لا تبعدِ

جنبی یقیکَ التـربَ لــهفی لیتنی       غُیّبْتُ قَبْلَکَ فی بَقِیعِ الغَرْقَدِ

بأبی وأمی مــنْ شهدتُ وفــاتهُ        فی یومِ الاثنینِ النبیُّ المهتدی

فَـظَــلِلْتُ بَعْــدَ وَفَاتِـــهِ مُتَبَلِّداً،        یالهْفَ نفسی لَیْتَنی لم أُولَدِ

أأُقِـیمُ بَعْــدَکَ بــالمَدینَه ِ بَیْنَهُمْ؟       یا لَیْتَنی صُبّحْتُ سَمَّ الأسْوَدِ

أوْ حلّ أمــرُ اللهِ فــینا عـــاجلاً         فی روحه ٍ منْ یومنا أوْ فی غدِ

فتقومَ ســاعتنا، فنــلقى طـــیباً          مَحْضَاً ضَرَائِبُهُ کَریمَ المَحْتِدِ

یَا بِـــکْرَ آمِنَـــه َ المُبَارَکَ ذِکْرُهُ،        وَلدَتْکَ مُحْصَنه ً بِسعْدِ الأسعُدِ

نُوراً أضَاءَ عـــلى البَـرِیّه ِ کُلّهـا،         مَنْ یُهْدَ للنّورِ المُبَارَکِ یَهْتَدِ

یَــا رَبّ! فاجْــمَعنا معــاً ونَــبِیَّنَا،        فی جَنّه ٍ تَثْنی عُیُونَ الحُسّدِ

فی جَنــّه ِ الفِرْدَوْسِ واکتُبـْها لَنـــَا       یا ذا الجلالِ وذا العلا والسؤددِ

والله أسْمَعُ ما بَقـِیتُ بهـــالِـکٍ       إلا بکیتُ على النبیّ محمدِ

یا ویحَ أنـصارِ النبیِّ ورهـــطــهِ،      بَعْدَ المغَیَّبِ فی سَوَاءِ المَلْحَدِ

ضاقتْ بالأنـصارِ البلادُ فأصبحتْ      سوداً وجوههمُ کلونِ الإثمدِ

وَلَقـَدْ وَلَـــدْنَاهُ، وَفِیـــنَا قَبْــرُهُ،       وفضولُ نعمتهِ بنا لمْ یجحدِ

وَاللَّهُ أکْرَمَــنا بِهِ وَهَـــدَى بِــهِ       أنْصَارَهُ فی کُلّ سَاعَه ِ مَشْهَدِ

صَلّى الإلهُ وَمَنْ یَــحُفُّ بِــعَرْشِهِ      والطیبونَ على المبارکِ أحمدِ

فرِحتْ نصارى یَثربٍ ویــهودُها        لمّا تَوَارَى فی الضَریحِ المُلحَدِ

نمایش بیشتر

خالد ایوبی نیا

استان آذربایجان غربی - ارومیه مترجم - نویسنده فعال دینی و حافظ قرآن

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن