داستان

فرجامِ دعوای پدر و پسر !

دعوای پدر و پسر

با پدرم در باره قضیه ای اختلاف نظر پیدا کرده و مشاجره کردم تا جایی که تُن  صداها بلند شد و چند کاغذ که در دست داشتم را تند بر میز تحریرم کوبیدم و با عصبانبت قیام کردم و به اتاقم رفتم و در حالی که اندوه و غصه سراپای وجودم را فرا گرفته بود روی تخت خوابم دراز کشیدم و در شرایطی که بالشی را محکم به صورتم چسپانده بودم خوابیدم؛ چرا که خواب یکی از راه های فرار از غم و غصه است!!

فردا صبح رفتم دانشگاه و پس از تمام شدن کلاس، جلوی دروازه دانشگاه پیامکی برای پدرم نوشته و ارسال کردم، در آن پیامک که با چاشنی شوخی همراه بود، نوشتم: شنیده ام کف پا از پشت آن نرم تر است! آیا پای مبارکتان اجازه می دهد با لبانم این گمانه زنی را امتحان کنم؟!!

وقتی به خانه رسیدم و رفتم داخل، متوجه شدم که پدرم در اتاق خود در حالی که اشک بر گونه هایش جاری بود منتظر من است، فوری من را در آغوش فشرد و گفت: اجازه نمی دهم تو پاهایم را ببوسی و امتحان کنی که آیا کف پا از پشت آن نرم تر است؛ زیرا من این را قبلا آزموده ام! زمانی که تو نوزادی بیش نبودی بارها کف و پشت پاهایت را بوسیده ام و نیک می دانم کدام نرم تر است!!

با این سخن پدرم، از خجالت آب شدم و اشک از چشمانم سرازیر و بر گونه هایم جاری شد!!!

‎تا می توانید و قبل از اینکه آنان را از دست بدهید سعی کنید از پدر و مادرتان دلجویی کنید و بدان ها مهر بورزید

و اگر چنانچه از دنیا رفته اند از دعای خیر بی نصیبشان نگذارید.

ترجمه و ارسال: سه وزه حیدری

از طريق
سه وزه حیدری
منبع
http://sozimihrab.org/
نمایش بیشتر

سه وزه حیدری

@ مترجم وشاعر @ آذزبایجان غربی - مهاباد ☑ دانشجوی روان شناسی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا