داستانقرآن

بیمه عمر واقعی(نگاهی به داستان حضرت موسی و خضر)

در یازدهم ماه ژانویه سال ۱۷۵۹ میلادی ( ۲۱ دی ) اولین شرکت بیمه عمر در شهر فیلادلفیای آمریکا دایر شد !

صرف نظر از اینکه برای تحریم و یا تحلیل آن در میان فقهای معاصر اختلاف نظر هست و اکثریت بر تحریم آنند ، ولی من می خواهم نظر خوانندگان را به بیمه عمر از نوعی دیگر جلب نمایم که برای اولین بار بیش از هزار و چهار صد سال پیش در قرآن و در سوره کهف بیان گردیده است !

قرآن داستان موسی و خضر ( ع ) را برایمان تعریف کرده و به ما اطلاع می دهد در میانه گشتی که با هم داشتند به روستایی رسیدند ، از مردم آن روستا طلب غذا نمودند ، اما هیچکس تکه نانی و یا جرعه آبی به ایشان نداد ، خضر متوجه شد دیوارهای خانه ای در شُرف انهدام است ، آن را تجدید بنا کرد ، موسی از وی پرسید ، چرا بابت تعمیر منزل اُجره ای از صاحب آن درخواست ننمودی که بوسیله آن برای خودمان غذایی تهیه کنیم ؟!

این صحبت ها سومین ملاحظه و اعتراض موسی از کارهای عجیب و غریب خضر بود و بعد از آن به جدایی میان ایشان منجر گردید !

ولی قبل از جدا شدن ، خضر سبب و هدف از کارهایش را برای موسی روشن ساخت ، گفت : دیوار مال دو کودک یتیم است و گنجی در زیر آن قرار دارد و پدرشان فردی صالح بوده است ، اگر دیوار منهدم می شد ، گنج آشکار می گشت ، مردم آن را تصرف می نمودند ، خداوند متعال خواست تا آن دو کودک بزرگ شده و گنج را خودشان استخراج نمایند !

پیامبری از اولو العزم ( موسی ) و مردی صالح ( خضر ) بایستی شهرها و روستاها را بپیمایند تا اینکه دیوار خانه دو کودک یتیم که پدر آنها شخصی صالح بوده را اصلاح نمایند ، آیا در حقیقت این واقعه ، نشانه ای آشکار از بیمه عمر خداوندی ندارد ؟

البته تفاوت اساسی میان این دو نوع بیمه عمر، در اینست که تو برای نوع اخیر ، پولی از جیبت پرداخت نمی کنی ، بلکه تقوا و صلاح قلبت به خاطر خدا ، آنرا برایت تضمین خواهد کرد !

” و لیخش الذین لو ترکوا من خلفهم ذریه ضعافا خافوا علیهم فلیتقوا الله و لیقولوا قولا سدیدا ” ( نساء آیه ۹ )
بر مردم لازم است بترسند از اینکه انگار خودشان دارند می میرند وفرزندان درمانده و ناتوانی از پس خود بر جای می گذارند و نگران حال ایشان هستند ، پس از خدا بترسند و با یتیمان با متانت و محبت سخن بگویند .

ای سروران ؛ بیمه عمر واقعی همین است !

نمونه ای دیگر :
آن روز که مردم با ابو جعفر منصور بیعت خلافت دادند ، مقاتل بن سلیمان نزد وی آمد ، منصور به ایشان گفت : ای مقاتل ؛ مرا نصیحتی کن
مقاتل گفت : بواسطه شنیده هایم ، یا اینکه بوسیله آنچه که با چشمان خودم دیده ام ، ای امیر المؤمنین ؟

گفت : بلکه آنچه که خودت مشاهده کرده ای

پس گفت : زمانیکه عمر بن عبدالعزیز وفات یافت ، یازده فرزند داشت و تنها مبلغ هیجده دینار برایشان بر جا گذاشت ، با پنج دینار برایش کفن خریدند ، جای قبرش هم چهار دینار هزینه برداشت و باقیمانده پول میان فرزندانش تقسیم گردید !

هشام بن عبدالملک هم مانند او بهنگام مرگ یازده فرزند داشت ، که سهم هر کدام از آنها از ترکه پدر ، یک ملیون دینار بود !

سوگند به الله در یکی از روزها با چشمان خودم دیدم که یکی از فرزندان عمر بن عبد العزیز تعداد یکصد اسب برای جهاد در راه خدا صدقه داد ، ولی در همان روز یکی از پسران هشام بن عبدالملک را مشاهده کردم که در بازار ، مغازه ها را گشته مشغول گدایی بود !


نویسنده : ادهم شرقاوی
مترجم : امید سلیمانی ـــ بانه

از طريق
امید سلیمانی
منبع
سوزی میحراب
برچسب ها
نمایش بیشتر

امید سلیمانی

# استان کردستان- بانه @@ فعال دینی و اجتماعی @@ نویسنده و مترجم

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن