داستاندعوت اسلامی

داستان عبرت آموز!

دیروز که از سر کار بر گشتم، همسرم گفت: تا غذا آماده می شود برو حمام و لباسهایت را عوض و برای رفع خستگی کمی استراحت کن، لباسها را عوض کردم و دراز کشیدم بعد از مدتی فهمیدم که موقع اذان عصر است.

رفتم آشپزخانه و به همسرم گفتم چه غذایی داریم؟ دو سه بار صدایش کردم اما او جواب نداد، خیلی ناراحت شدم ای خدا چرا جواب نمی دهد، پسرم به آشپزخانه آمد گفتم پسرم یک لیوان آب برایم بیار ولی او هم جواب نداد، تعجّب کردم چون او دارای اخلاق خوب و پسندید ه ای بود.

خواستم از آشپزخانه بیرون بیام همسرم گفت: پسرم برو پدرت را بیدار کن غذا آماده است.

پسرم به طرف اتاقم رفت با صدای بلند گفتم پسرم کجا می روی من اینجایم، بعد از دو دقیقه پسرم از اتاقم بیرون آمد و به مادرش گفت: مادر جان دو سه بار پدر را تکان دادم اما بیدار نشد.

این دفعه همسرم به طرف اتاقم آمد من هم دنبالش رفتم، دیدم می خواستند کسی را بیدار کنند که لباس هایش مثل لباس من و خیلی هم شبیه من بود.

بعد از چند دقیقه همه به گریه اُفتادند، با خود گفتم خدایا این مرد کیست! چرا کسی حرف هایم را نمی شنود؟ چرا کسی مرا نمی بیند؟ پسرم بیرون رفت بعد از مدت کوتاهی همراه با پدر و مادر و برادرانم بر گشت، دیدم مادرم آن نفر خوابیده را در آغوش گرفت و شروع کرد به گریه کردن، جلو رفتم اما بی فایده بود دیدم پدرم هم روی صندلی نشسته و گریه می کند، برادرانم همراه با چند نفر دیگر، آن کس را شستند و او را کفن کردند و برای نماز میت او را به مسجد بردند، دیدم همسایه ها و دوست و خویشاوندان همه آماده شدند تا بر او نماز میت بخوانند.

من هم داد می زدم اهای بر چه کسی نماز می خوانید من که زنده ام چرا مرا نمی بینید؟ چرا حرف هایم را نمی شنوید؟ فایده نداشت آنها را ول کردم تا نمازشان تمام شد.

رفتم سر تابوت را بر داشتم و کفن را از روی چهره اش باز کردم، تبسّمی کرد و گفت: وقتت تمام شد چهل سال است که من رفیق تو هستم من زیر خاک می روم و تو هم برای سوال و جواب روانه می شوید.

می خواستم حرف بزنم و خود را تکان دهم اما نمی توانستم، بلاخره خاک بر سرم ریختند و تنها ماندم، با خود گفتم آیا واقعا این پایان زندگی من است؟ چون من خیلی بدهکارم، خیلی کارها را به امید آینده انجام نداده ام، خواسته ام از کارهای زشت دست بردارم اما تصمیم قاطعی نگرفته ام.

بعد صدای پای دو کس را شنیدم با خود گفتم ای وای بر من سوال و جواب نکیر و منکر ی که در دنیا تعریفشان می کردند داره شروع می شود، خدایا مرا بر گردان ….. خدایا مرا بر گردان…. تا کردار نیک و شایسته انجام دهم، اما صدای را شنیدم که می گفت: هرگز هرگز دیگه بر نخواهی گشت.

خیلی ناراحت بودم که ناگهان صدای دخترم را شنیدم که آهسته و آرام می گفت: پدر جان پدر جان بلند شو غذا آماده است، چشمانم را که باز کردم دیدم که دختر نازنینم است، او را در آغوش گرفتم و بوسیدم ، دوباره گفت: پدر جان زود باش عجله کن غذا سرد می شود.

تمام بدنم غرق عرق بود قلبم به شدّت تپش می زد و احساس خستگی می کردم، با خود گفتم: ای نفس گناه کار و خبیث تو به دنیا بر گشتی ببینم چه کار می کنی و چه پیش می اندازی، مادام که نمی دانی کی می میری باید شب و روز نیکی کنید.

بلاخره روزی فرا می رسد تا شمع اجلتان به پایان برسد، تو هم خدا را سپاس کن که فرصت در دست داری و آن را غنیمت بدان، دست از گناه و معصیت بردار تا بهشت جاویدان از آن تو باشد.

نویسنده: ناشناس.

مترجم: علی ملازاده.

پیرانشهر: ۳۰/ ۱۴۰۰/۸

از طريق
علی ملا زاده
منبع
https://sozimihrab.org
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا