تاریخ

وفای به عهد ( داستان)

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَوْفُواْ بِالْعُقُودِ (مائده/ ۱) ای مومنان! به پیمانها و قراردادها وفا کنید.

وَأَوْفُواْ بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِکُمْ وَإِیَّایَ فَارْهَبُونِ (بقره/ ۴۰)و به پیمان و عهدِ من وفا کنید تا به پیمان شما وفا کنم، و تنها از من بترسید.
فصل زیبا و قشنگ و گرم تابستان نیز به خوبی و خوشی و با سفر و استراحت و گردش و تفریح و دید و بازدیدهایش به اتمام رسید و صِدّیقه خانم هم یواش یواش خودش را برای شروع سال تحصیلی جدید آماده کرد.
بله، صدیقه دختر متین و با محبّت و مهربانی است که امسال قرار است درکلاس پنجم ابتدایی درس هایش را ادامه دهد و چون دارای اخلاق خوب و پسندیده است دوستان زیادی در مدرسه دارد و برای دیدن آنها لحظه شماری می کند.
او نیز مانند هزاران و میلیون ها دانش آموز دیگر قبلاً به همراه پدر و مادر مهربانش به بازار رفته و وسایل لازمش را تهیه کرده است و کیف و کفش و مقنعه و مانتوی زیبایش را گرفته و چند بار هم جلو آینه ایستاده و قیافه ی خودش را تماشا کرده است. آخر او امسال بزرگتر شده و به یازده سالگی رسیده و به همین دلیل هم از نظر عقلی و هم از نظر جسمی تغییر کرده و دو سال هم از سن تکلیفش گذشته و مسئولیتش هم از هر لحاظ بیشتر شده است.
او قبل از شروع سال تحصیلی قول داده و پیمان بسته است که وظایف و مسئولیت های خودش را امسال بهتر از سال گذشته انجام دهد و به قول هایی که داده و می دهد، عمل کند و به قول بچّه ها بد قولی نکند! و خدا و پدر مادر و آموزگار و دوستانش را نرنجاند.
بله شاید تعجّب کنید ولی اصلاً تعجب نمی خواهد، بد قولی یکی از آثار و نتایجش، رنجش خدا و دیگران است. حالا شاید بپرسید چرا خدا؟ چون صدیقه هم مثل سایر دانش آموزان و بچّه مسلمان ها در جشن تکلیف قول داده که تا حد ممکن عباداتش را به درستی و در وقت خود و طبق دستور خدا انجام دهد و مسلّم و معلوم است اگر کوتاهی کند خدا و پدر مادر از او ناراحت می شوند و این مسئله ای است که همه ی ما و شما خوب آن را می دانیم و به خوبی درک میکنیم.
پس بچّه های عزیز، همین الان فکر کنید و تصمیم بگیرید و قول هایی را که داده اید به یادآورید و در فکر انجام دقیق آنها باشید و بدانید که عمل به قول های خوب باعث رضایت و خشنودی خدا و طرف مقابل می گردد. البته این را هم بدانید که همه ی قول و پیمان ها خوب نیستند و ما باید به قول و عهدهایی وفا کنیم که خوب و پسندیده باشند و ضرری برای ما و دیگران و جامعه نداشته باشند و ما را از خدا دور نکنند!
بله، عزیزان!
صدیقه خانمِ داستان ما هم، قول و پیمان هایش را به یاد آورد و تصمیم جدی گرفت که در عمل به قول هایش بسیار جدی و کوشا باشد.
ماه مهر، و روز اوّل مهر فرارسید و شور و شوق وصف ناپذیری مهمان دل های بچّه های مدرسه گردید و دانش آموزان تمام مدارس ایران طبق برنامه و ساعت رسمی کشور روانه مدرسه ها شدند و بچّه ها بعد از حدود ۱۰۰ روز تعطیلی دوباره همدیگر را دیدند و هر کس در حال پیدا کردن دوستان خودش بود و در این میان دانش آموزانی هم بودند که تازه وارد بودند و در اصل دوست و رفیقی در این مدرسه نداشتند و به همین خاطر با حالتی کنجکاوانه به حیاط و معاون و دور و بر مدرسه نگاه می کردند و در این فکر بودند که امسال را چگونه خواهند گذراند؟ آیا می توانند دوستان خوبی پیدا کنند؟ آیا معلّمانشان آدم های مهربان و دلسوزی هستند؟ آیا مدیر و معاون سخت گیر و خوش اخلاق هستند یا خیر؟ و دهها سؤال دیگر؟
بله، عزیزان!
روزها گذشت و چندین هفته سپری شد و درس ها طبق برنامه توسط معلّمان گفته شد و تکالیف و تحقیقها برای دانش آموزان تعیین گردید و تازه واردها هم، یواش یواش به مدرسه ی جدید عادت کردند و با هم کلاسی ها و آموزگارانشان آشنا شدند و حتی با هم قول قرارهایی گذاشتند، از جمله ی این قول و قرارها و یا بهتر بگویم از جمله ی این تعهدات و مقررات کلاسی که همه ی دانش آموزان کلاس پنجم آنرا تعیین و تأیید و امضاء می کردند به شرح زیر بود:
-همه قول می دهیم که به وظایف خود به خوبی عمل کنیم.
-همه قول می دهیم که به همدیگر و آموزگار احترام بگذاریم.
-همه قول می دهیم که از وسایل مدرسه و کلاسمان مواظبت کنیم.
-همه قول می دهیم که همدیگر را اذیّت نکنیم.
-همه قول می دهیم که دروغ نگوییم و تهمت نزنیم.
-همه قول می دهیم که به همدیگر در کارهای خوب کمک کنیم.
-همه قول می دهیم که درس هایمان را خوب بخوانیم.
-همه قول می دهیم که در کارهای گروهی و تحقیقی کوشا باشیم.
-همه قول می دهیم که بهداشت فردی و کلاسی و مدرسه و اجتماع را رعایت کنیم.
-همه قول می دهیم که در یادگیری و آموزش و خوش اخلاقی نمونه باشیم.
بعد از توافق بر انجام و رعایت این بندهای مهم، آموزگار از بچّه ها درخواست کرد این تعهدات و توافق نامه را درد فتر های خود یادداشت کنند و از یکی از دانش آموزانی که در منزل کامپیوتر داشت، خواست، این توافق نامه را درصفحه ای با کادری زیبا و با خطی قشنگ بنویسد و پس از جلد گرفتن، در کلاس آویزان نماید تا در جلو چشم همگی باشد و از یاد نرود.
آن روز هم هر طوری بود، گذشت. صدیقه با یکی دیگر از همکلاسان جدیدش به نام صفیه آشنا شد و پس از گفتگوهایی از او درخواست نمود، به گروه تلاش گران که صدیقه سرگروه بود، بپیوندد و با آنها در کارهای گروهای و تحقیقی و پژوهشی مشارکت کند، صفیه نیز بلافاصله این درخواست را قبول نکرد، چون هنوز صدیقه و بقیه ی اعضای گروه را نمی شناخت و همچنین لازم بود با پدر و مادرش مشورت کند و پس از راهنمائیهای آنان موافقت خود را اعلام نماید.
به هر حال، صفیه پس از مشورت و اجازه ی پدر و مادر با علاقه و رغبت زیادی وارد گروه تلاشگران گردید و با بقیه ی اعضای گروه از جمله رقیه و سمیه و هدیه آشنا گردید و او هم مانند آن ها، قول داد در انجام وظایف و کارهای جمعی و گروهی از هیچ کوششی دریغ نکند و حتّی از کمک های پدر و مادر و برادر بزرگترش نیز نهایت استفاده را ببرد.
صبح یکی از روزهای مهرماه است. صدیقه پس از اقامه ی نماز صبح و پس از صرف صبحانه با پدر و مادرش خداحافظی می کند و به طرف مدرسه به راه می افتد ولی در خانه و در مدرسه و حتی در بین راه نیز به تعهدات و قول هایی که به خانم آموزگار داده فکر می کند و در ذهن خودش طرح و برنامه می ریزد تا آنها را با کمک دوستان هم گروهش انجام دهد و رتبه ی ممتاز گروهی را در کلاس و مدرسه کسب نماید.
صدیقه پس از چهار ساعت درس و پس از تعطیلی مدرسه، از دوستانش خداحافظی می کند و به خانه برمی گردد.
او به شدت مشغول است، و دائماً در فکر است و لحظه ای نه در مدرسه و نه در خانه بی کار نمی نشیند آخه او اصلاً دوست ندارد وقتش را بیهوده تلف نماید.
بعد از صرف ناهار و کمک کردن به مادر و انجام سایر کارهای خانه مشغول مطالعه می شود و یک دفعه یادش می آید که امروز باید به خانه ی دوستانش برود و در مورد تحقیق گروهی که وفای به عهد است مقاله و روزنامه ی دیواری تهیه کند.
مادر جان!لطفاً به من بگو ساعت چند است؟
ساعت ۲۰ دقیقه به ۵ . یا به عبارت دیگر ۱۶ و ۴۰ دقیقه است.
پس اگر عجله نکنم به وقت خود به آنجا نمی رسم؟
کجا؟
پیش دوستانم، یعنی هم گروه هایم که من سرگروهشان هستم. و به آن ها قول داده ام که راس ساعت ۱/( ۴)۵ (۱۵/۱۷) آنجا باشم و کارمان را با یاد خدا شروع کنیم.
پس چرا قبلاً چیزی نگفته اید؟
چرا مادر جان. من قبلاً به تو گفتم ولی ظاهراً یادت رفته است.
پس عجله کن و خودت را آماده کن و برو.
چشم مادر جان، همین حالا آماده می شوم.
در همان حال که صدیقه می خواست آماده حرکت شود صدای زنگ تلفن منزل به صدا در آمد.
رینگ، رینگ، رینگ
الو، سلام علیکم.
منزل آقای صادقی؟
بله بفرمایید.
ببخشید با حفصه خانم کار داشتیم. خودم هستم. خواهش می کنم بفرمایید.
حفصه خانم حالتون خوبه الحمدلله، انشاءالله که همه خوب هستند. راستی حفصه خانم می خواستم عرض کنم اگر امکان دارد همین الان بیا بیمارستان و دو ساعت به جای من در بخش زایمان بمان، چون من کار مهمی برایم پیش آمده و باید محلّ خدمتم را ترک کنم و خودت هم می دانی، این قسمت نباید خالی از ماما باشد و امروز خانم دکتر هم ،تشریف ندارند و لذا وجودت بسیار ضروری است.
پس خواهش می کنم هر چه زودتر لباس هایت را بپوش و خودت را برسان.
چشم خواهر عزیز، همین حالا زود آماده می شوم و سریع خودم را به بیمارستان می رسانم.
صدیقه که خود را آماده ی رفتن پیش دوستانش کرده بود، بی صبرانه منتظر بود تا مادرش از صحبت کردن تمام شود و با او خداحافظی کند ولی ظاهراً بخت یارش نبود و مادرش پس از گذاشتن گوشی تلفن با عجله به طرف کمد لباس هایش رفت و مانتو شلوارش را در آورد که بپوشد و بدون معطّلی از خانه به بیمارستان برود!
صدیقه گفت: مادر جان مگر نمی دانی من باید بروم و ساعت ۱۵/۱۷ پیش دوستانم باشم! پس وضع و حال برادرم، فاروق چه می شود، آخه او هم حدود یک ساعت دیگر تعطیل می شود و به منزل بر می گردد و پشت در می ماند!
مادر، حفصه خانم، یک لحظه به خود آمد و گفت نگران نباش، همین حالا به پدرت زنگ می زنم و از او خواهش می کنم به خانه برگردد.
به طرف تلفن رفت و گوشی را برداشت و تلفنچی جواب داد، بفرمائید با کی کار داشتید؟
با آقای صادقی.
تلفنچی! ببخشید. حفصه خانم در اتاق خودشان نیستند و جلسه دارند و اکنون در اتاق رئیس شرکت هستند.
حفصه خانم! جلسه ساعت چند تمام می شود؟
تلفنچی! حدود یک ساعت دیگر. چون همین چند دقیقه پیش رفتند داخل اتاق رئیس و تازه جلسه شروع شده است. حفصه خانم، اگر کار مهمی دارین وصل کنم به اتاق رئیس.
حفصه خانم! نه ، خیلی ممنون، زیاد مهم نیست.
حفصه خانم، گوشی را گذاشت روی زمین و نگاهی اندوهگینانه به صدیقه انداخت که داشت خودش را آماده رفتن به پیش دوستانش می کرد و یادش آمد که این هفته مرتب از دوستان و مخصوصاً دوست تازه واردش و سایر اعضای گروه و موضوع تحقیق « وفای به عهد» برایش حرف زده و کلی خودش را حاضر و آماده کرده است!
صدیقه که متوجّه اوضاع شد گفت: مادر جان، نگران مباش. خاله، خاله ی مهربانم. همین حالا به او زنگ می زنم تا بیاید خانه و یا کلیدها را برایش می ببرم.
صدیقه با شتاب گوشی را برداشت و شماره خاله اش را گرفت. و چند ثانیه بی صبرانه منتظر ماند تا خاله اش گوشی را بردارد ولی انگار آنجا هم کسی نبود و خاله هم به بازار رفته بود!
اِی وای، خدایا چکار کنم!
مادر و دختر هر دو در حالتی عجیب قرار گرفته بودند هم صدیقه و هم حفصه خانم هر دو قول داده بودند و هر دوی آنها خود را مسئول می دانستند چون تا حالا بدقولی نکرده بودند و هیچ کدام دوست نداشتند پیش دوستانشان شرمنده شوند.
بالاخره، وقت وعده رسید و دقایق به سرعت سپری شد و حفصه خانم با حالتی ناراحت ولی متفکرانه از دخترش صدیقه خداحافظی کرد و در هنگام رفتن و در وسط درب منزل گفت: عزیزم، صدیقه باید ببخشید حتماً برات جبران می کنم و فکری برات می کنم ولی من مجبورم بروم و تو را تنها بزارم و از تو دختر گلم می خواهم ناراحت نشوی و به درس و مشقت برسی تا برادر و پدرت برمیگردند!
حفصه خانم رفت و صدیقه به تنهایی در خانه ماند. ولی صدیقه از یک طرف ناراحت بود و از طرفی خوشحال. ناراحتی به خاطر نرفتن پیش دوستانش و خوشحال به خاطر احترام گذاشتن به حرف و تصمیم مادرش.
مدّتی در فکر فرو رفت. به اطراف نگاه کرد. به طرف روشویی رفت و وضوی گرفت و مقابل آیینه ایستاد و با خودش گفت: نباید ناراحت و ناامید شوم. چون خدا کارساز است!
پس با امید به خدا به اتاقش رفت و وسایل داخل کیفش را بیرون آورد ولی حوصله ی آنچنانی نداشت. احساس کرد گرسنه است. به طرف آشپزخانه رفت و دَرِ یخچال را باز کرد و سیبی را از یخچال در آورد و پس از شستن سیب، آن را به چهار قسمت مساوی تقسیم کرد و شروع به خوردن اولین قسمت کرد. حالش کمی خوبتر شد. انگار وضو گرفتن خوردن سیب او را تقویت کرده بود و دلش می خواست خدا کاری کند تا دوستانش از او ناراحت نشوند و عذر او را قبول کنند. دوست داشت اکنون، مادر بزرگش زنده می بود و او را دلداری می داد!
دوست داشت پَر می داشت و با دو بال پرواز می کرد و خودش را به هم گروهایش می رساند.
دوست داشت پدر و مادرش کارمند نمی بودند و این حالت برایش پیش نمی آمد. دوست داشت با برادر بزرگترش هم شیفت می بود و به تنهایی در خانه نمی ماند.
دوست داشت احساساتش را با صدای بلند بگوید و افرادی هم آن احساسات را بشنوند.
در همین حال و احوال و در همین وقت که صدیقه آرزوهای زیادی داشت، ناگهان صدای زنگ خانه به گوشش رسید.
خدایا، کی می تواند باشد! پدر که در شرکت است.
مادر تازه به بیمارستان رفته است و فاروق هم هنوز تعطیل نشده است.
و خاله اش هم که خانه نبود و لذا از پنجره به طرف درب حیاط خیره شد و سرش را هم بیرون برد ولی کسی را ندید. آخه اتاق صدیقه با درب حیاط فاصله زیادی نداشت. و پشت درب حیاط هم از او ناپیدا بود.
هر طوری بود صدیقه از پله ها پایین رفت و نزدیک درب حیاط ایستاد. کمی مضطرب بود. چون نمی دانست چه کسی و یا چه کسانی پشت در هستند و از پدر و مادرش هم شنیده بود که افرادی پیدا شده اند که در مواقعی که ببینند بزرگ ترها خانه نیستند و یا برای آنکه معلوم کنند کسی خانه است یا نه؟ زنگ را می زنند و بعد دنبال کارهای خلاف از جمله دزدی و ….. می روند.
صدیقه با این افکار پشت در ایستاد ولی به ناچار تصمیم گرفت هر طور شده درب را باز کند و اگر ناشناس و یا خلافکار بودند جیغ بکشد و سریع درب را بر روی آنها ببندد.
در این حالت اضطراب و سکوت، گوشش را به درب حیاط چسباند ولی صدایی نشنید. هر طوری بود با ترس و لرز کلید را چرخاند و درب را باز کرد و به هر دو طرف درب نگاه کرد ولی کسی را ندید و فوراً درب را بست و بعد از چند لحظه به طرف اتاقش حرکت کرد که دوباره صدای زنگ را شنید.
آه خدایا، کمکم کن.
این چه کسی است که مزاحم من دانش آموز می شود!
به طرف درب حیاط رفت و این دفعه بدون درنگ و معطّلی درب را باز کرد و آن چه را فکرش نمی کرد با چشمانش دید.
بله هر چهاردوستش را که هم گروهش بودند در حالی دید که باورش نمی شد. از شدّت خوشحالی و با حالت خندان به طرفشان رفت و از آنها استقبال کرد. خیلی تعجّب کرد و گفت: بچّه ها، شما مرا ترساندید. چرا بار اول خودتان را نشان ندادید؟ راستی فهمیدم پشت آن تیر برق و دیوار بودید، نه؟
همه دوستانش زدند زیر خنده و خنده کنان وارد حیاط خانه صدیقه شدند تا با همدیگر بنشینند و کار کنند و درباه ی موضوع تحقیق کلاسشان مقاله ای جالب تهیه نمایند.
صدیقه، دوستانش را راهنمایی کرد، و آنها به اتاق صدیقه رفتند و کیف ها و وسایلشان را روی زمین گذاشتند و دور هم جمع شدند.
صدیقه از هم کلاسی هایش پذیرایی کرد و چند دانه سیب قرمز و زرد رنگ و تعدادی انگور سفید آماده نمود و جلو دوستانش گذاشت و گفت: بچّه ها، بسم الله. یادتان باشد این میوه ها، میوه های خوبی هستند و برای بدن مفیدند پس بخورید تا سالم باشید و انرژی بگیرید، چون باید فکرهایمان را به کار اندازیم.
پس از صرف میوه، بچه ها دور هم جمع شدند و چون وقت کمی داشتند بدون مقدمه شروع کردند به بحث و گفتگو در باره موضوع تحقیق کلاس که خانم آموزگار به آنها سپرده بود. به « وفای به عهد »
بحث و گفت و گو در خصوص وفای به عهد از طرف اعضای گروه تلاش کاران یا به عبارتی تلاش گران شروع شد و هر کس چیزی می گفت.
رقیه از اعضای گروه که دستش را زیر چانه اش قرارداده بود و به یک پشتی بلند تکیه داده بود و داشت فکر می کرد، دستش را بلند کرد و گفت: من یادم است پدرم، چند سال پیش روزی به برادر کوچکترم قولی داد و به آن قولش هم وفا کرد و یک هلی کوپتر جنگی کبری را برایش گرفت و برادرم بسیار خوشحال شد و هنوز هم آن را نگه داشته و با آن بازی می کند، البته من هم گاه گاهی به آن بازی کرده ام ولی حالا به آن علاقه ندارم.
سایر اعضای گروه نیز هر کدام خاطره ای را در این خصوص بازگو کردند و مدّتی را سپری نمودند و به قول مشهور گفتند و خندیدند ولی چیزی را کتباً ننوشتند. چون حرف زدن با نوشتن خیلی فرق دارد و آن ها هم آن قدر ماهر و ورزیده نبودند که یادداشت برداری کنند و مطالب گفته شده را به شیوه ای ساده و مناسب بنویسند و به عنوان مقاله و تحقیق تحویل آموزگار بدهند و امتیاز مناسبی کسب نمایند.
در این گیر و دار و بحث و گفت و گوها بود که پدر صدیقه آقای صادقی و برادرش فاروق صادقی به منزل برگشتند و پس از خوش آمدگویی به دوستانِ صدیقه از اتاق آنها خارج شدند و مشغول شستن دست ها و عوض کردن لباس هایشان شدند.
بچّه های اعضای گروه هم که به خود آمدند متوجّه شدند که غروب آن روزی پاییزی هم نزدیک است و وقت آن رسیده است که از همدیگر جدا شوند و پس از خدا حافظی به خانه های خود بازگردند.
البتّه، صدیقه برای آنکه کارشان و بحث و گفت و گویشان بی نتیجه نماند به عنوان مسئول و سرگروه و از بچّه ها اجازه گرفت تا در این زمینه یعنی بحث مورد تحقیق از پدرش هم که اهل مطالعه و پژوهش بود کمک و راهنمایی بگیرد و نتیجه و راهنمایی های او را روز بعد به اعضای گروه، اعلام کند.
با این اصل موافقت شد و بچّه ها به خانه هایشان برگشتند و آن ها هم از پدر و مادرشان در خصوص تحقیق مورد بحث « وفای به عهد» سئوالاتی کردند و اولیاء آنان نیز خاطراتی را در این زمینه از دوران کودکی و نوجوانی و جوانی و حتی بزرگسالی بیان کردن و هرآنچه را در این مورد می دانستند همیشه و در همه جا روی قول خود بایستند و سعی کنند با هیچ کس و مخصوصاً با خالقشان که خدای قادر و تواناست، به هیچ عنوان و بهانهای بد قولی نکنند.
بله، روز بعد بچّه های گروه تلاشگران در مدرسه همدیگر را دیدند پس از احوال پرسی و سلام علیکم تصمیم گرفتند برای بهتر نوشتن مقاله و یا بهتر بگویم برای خلق کردن اثری مناسب و مفید از آموزگارِ خود هم سوالاتی بپرسند و راهنماییهایی را در این مورد بشنوند.
آموزگار، بعد از خوردن زنگِ تفریح بچّه های گروه تلاش گران را صدا زد و به آن ها گفت: تلاشگران عزیزان، اگر می خواهید خوب بنویسید به چند نکته ای که می گویم خوب دقت کنید چون فقط دو روز دیگر وقت دارید تحقیقتان را تحویل دهید و اگر نجنبید از دیگر گروهها عقب می افتید!

و امّا توصیه های معلّم راهنما:
– خوب فکر کنید و خوب نگاه کنید.
-از نوشتن مطالب و جملات و خاطرات نترسید.
-از گفته ها و شنیده های دیگران، یادداشت برداری کنید.
– کارها و وظایف و مسئولیت ها را تقسیم کنید.
– از امکانات موجود در خانه هایتان نهایت بهره را ببرید.
– خود را دست کم نگیرید و اعتماد به نفس داشته باشید.
– از قرآن و کتاب های احادیث و تاریخ استفاده کنید.
– از نوشتنتان هدف داشته باشید و لذت ببرید.
– با همکاری اولیاء تان از کامپیوتر و نرم افزارها و اینترنت کمک بگیرید.
-خیلی ساده و روان جملات را پشت سرهم بنویسید و مطالب و پاراگراف ها را به همدیگر وصل کنید و نتیجه بگیرید.
حقیقت این است که تمامی پنج نفر اعضای گروه با شنیدن و نوشتن این توصیه های ده گانه معلّم، جان تازه ای به خود گرفتند و از همه ابعاد کاملاً تقویت شدند و از همان لحظه تصمیم گرفتند که بر اساس راهنمائیهای آموزگار و کمک همدیگر و مشورت اولیاهایشان شروع کنند و از نوشتن نهراسند.
بله بچه های گروه، مصمم شدند مقاله ای خوب تهیه کنند و حتماً امتیاز مناسب بگیرند پس با توکل به خدا هر کس قسمتی از کارها را به عهده گرفت تا انجام دهد.
صدیقه گفت: من مقدمه ی مقاله و آیات مربوط به « میثاق» را جمع آوری می کنم و می نویسم.
رقیه گفت: من هم با کمک دوستم که در کانون مسجد محله مان کار می کند آیاتِ مربوط به «عهد و وفا» را جمع آوری و تهیه می کنم و می نویسم.
سمیه گفت: من هم با کمک پدرم نتایج عمل به قول و پیمان و عهد را بررسی می کنم و در چند جمله خلاصه می کنم.
هدیه گفت: پس من هم طراحی مقاله و نقاشی های مربوط به نوشته ها و جمع بندی مطالب را با یاری مادرم و خواهر بزرگترم که دانشجوی سال سوم است به عهده می گیرم و انشاءالله با این احساسی که در ما بوجود آمده است، خوبترین و مفیدترین مقاله را طی دو روز آینده به آموزگار تحویل می دهیم.
همه ی بچّه های گروه یک بار دیگر توصیه های آموزگار را مرور کردند و در همان لحظات که میخواستند به حیاط آموزشگاه بروند، چشمانشان به تعهدات و مقررات تنظیم شده ی کلاسشان افتاد و لذا یک بار دیگر عزم خود را برای یادگیری در خصوص « وفای به عهد » جزم و جمع کردند و با این تصورات و امیدها از یکدیگر جدا شدند و به خانه هایشان برگشتند تا حرف هایشان را به عمل تبدیل کنند و آنچه را می دانند روی کاغذ بیاورند و به بقیه ی دوستانشان هم یاد بدهند و اجر و ثواب و پاداشِ معنوی کسب نمایند.
خلاصه ی مقاله ی تهیه شده:
اساساً انسان موجودی خیرخواه و دوستدار و طرفدار وفا و قول پیمان است و از انجام دادن کارهای نیک و پسندیده خوشحال می شود و آرامش پیدا می کند و در صورت انجام کارهای بد و ناپسند دلش رنجیده می شود و دچار ترس و اضطراب و دلهره می گردد و در یک حالت افسردگی روحی و روانی قرار می گیرد و وجدانِ بیدارِ او، او را سرزنش می کند هر چند شیطان هم کارهای زشت و ناپسند را برایش زیبا جلوه می دهد و او را برانجام امور زشت تشویق و ترغیب می کند.
این انسان فطرتاً طالب عدالت و سعادت و خوشبختی و آزادی و خداپرستی است و همچنانکه معلوم و مشخص همه است فلسفه و هدف والای همه احکام عبادی از جمله نماز و روزه و حج و زکات و صدقات و … تنظیم و کنترل اخلاق و رفتار است و اگر این اعمال واجب و مستحب اخلاق و رفتار آدمی را درست نکنند و یا به عبارت دیگر به شیوه ی مثبت در نیاورند، تمرین های ورزشیِ بیش نیستند و فاقد ارزش می باشند!
پس ما، انسان ها و ما دانش آموزان و همه ی اقشار مختلف جامعه اعم از روحانی و بازاری و معلم و کشاورز و کارمند و دانشجو و … در صورتی ارزش بیشتری خواهیم داشت که با اخلاق باشیم و از رفتارهای مضر و ناپسند و زشت دوری کنیم و خود را با آموزه های دینی و اخلاقی تقویت کنیم. و با اخلاق و صفات نیک و پسندیده دیگران را به سوی نیکیها و خوبیها دعوت کنیم و در دام و کمین های شیطان و شیطان صفتان نیفتیم و زندگی شیرین و جالب را به زندان و تلخی و تباهی تبدیل نکنیم.
با این مقدمه، به خوبی متوجه می شویم که « وفا داری» و عمل به قول و پیمان در نزد همه ی انسان ها و جوامع و مکاتب و نزد تمامی احزاب و گروه ها و دستجات و … چیز خوب و با ارزش و پسندیده و مقبول است ولی در دین اسلام در آیات قرآنی که به « عهد و میثاق و… » از آن یاد شده است، اهمیت دو چندانی دارد و وقتی که از این کلمات و مفاهیم ( پیمان – میثاق – عهد – عهدنامه – پیمان نامه ) صحبت می شود انسان به ناچار به یاد عهد نامه ظالمان و کفار و مشرکین قریش می افتد که آنرا تهیه و تنظیم کردند و در کعبه نصب نمودند و پیامبر و یارانش را در معاصره گذاشتند و ما دانش آموزان نیز در کتاب تاریخ آنرا خوانده ایم و از طرف دیگر به یاد بیعت مسلمانان مدینه و اطراف می افتیم که چگونه با رسول خدا عهد بستند و پیمان دادند تا دزدی نکنند و خیانت ننمایند و یکدیگر را به ناحق نکشند و تهمت نزنند و رسول خدا را در امر ترویج دین مبین اسلام یاری نمایند و خلاصه از هر کار زشتی بپرهیزند و خود را پاک و پاکیزه نمایند و همچنین به یاد بیعت عمومی مسلمانان با خلفای راشدین می افتیم که چگونه بعد از فوت پیامبر عزیز با خلفا و جانشینان آن حضرت پیمان بستند و تعهد دادند تا زمانی که از قرآن و سنت پیروی می کنند مطیع و فرمانبردار اوامر و دستورات آنها باشند.
و همچنین به یاد می آوریم تعهدات و پیمان نامه های ظالمانه ی حاکمان جهان را در سرکوب مسلمانان و محاصره هم کلاسیهایتان در فلسطین عزیز و غزه و (محلّ تولد امام محمّد شافعی) (رض) و محاصره مردم و کودکان عراق و کشمیرو ایران و …
و در همین حال به یاد می آوریم، جشن تکلیف و مسئولیت خودمان را که قول دادیم نماز بخوانیم و روزه بگیریم و در یک جمله،
وفادار به تعهداتمان باشیم!
آیا شما تا به حال فکر کرده اید و متوجّه شده اید که وفای به عهد چقدر خوب است؟
اصلاً آیا شما متوجّه شده اید که چه قول هایی داده اید؟ چه پیمانهایی را امضا نموده اید؟ آیا شما می دانید که وفا و وفاداری یک ارزش عقیدتی و اخلاقی بسیار مهمّی است که هر گوشی عاشق شنیدن آن است و هر شخصی طالب عمل به آن؟
آیا هیچ متوجّه شده ای که وفاداری به عهد و پیمان ها باعث ایجاد احساس امنیت و راحتی و آرامش و سعادت و خوشبختی انسان ها و جامعه و مردم می شود؟ اصلاً آیا شما می توانی بدون وفا داری به زندگی دنیا ادامه دهی؟ آیا چای را بدون قند می خوری؟
آیا ادامه حیات بدون نفس کشیدن و خوردن آب امکان پذیر است؟ آیا تا به حال به قول و قرارهایت که به فرزندان و دوستان و دیگران داده ای فکر کرده ای و آیا به همه ی آنها عمل کرده ای؟ اگر عمل کرده ای که خوش به حالت و اگر به آنها عمل نکرده ای، لحظه ای بیندیش و تجدید نظر کن و خودت را سرزنش نما و در فکر جبرانِ آن ها باش.
لُب مطلب و خلاصه بحث وفاداری در پرسش های زیز نمایان می شود در صورتی که جواب این سوالات و پرسشهای شما بله بود، بدان که وفاداری. و اگر غیر از این بود می بایست مقصود و نیتت را تغییر دهی و آماده انجام قول و پیمان هایت گردی!
و امّا پرسش ها:
پرسش اول: آیا نسبت به پیمان ها و قول ها و عهدهایی که به خداوند داده ای وفادار هستی؟
پرسش دوم: آیا به رسو ل الله (ص) سیره ی مبارک او و سنت های ایشان وفادار هستی؟
پرسش سوم: آیا در زندگی روزمرّه ات با مردم و جامعه وفادار هستی؟
پرسش چهارم: آیا نسبت به کسانی که با تو نیکی نموده اند، از جمله پدر و مادر و معلم و همسایه ها و … وفادار هستی؟
پرسش پنجم: آیا نسبت به کسانی که در سفرِ زندگی با آنها آشنا شده ای وفادار هستی؟
پرسش ششم: آیا به سایر قول و قرارهای و نذرهایت وفاداری بوده ای و هستی؟
پرسش هفتم: آیا نسبت به حیوانات و پرندگان و خزندگان و چرندگان و محیط زیست وفادار هستی؟
پرسش هشتم: آیا نسبت به همکاران و هم کلاسانت وفادار هستی؟
این هشت پرسش و دهها پرسش دیگر، همگی من و تو را به یاد تعهدات و پیمانهایمان می اندازند و به ما یاد آوری می کنند که متّقی باشیم، یعنی احساس مسئولیت کنیم و به عهد و وفاهایمان وفا کنیم، همچنانکه قرآن کریم در دهها آیه رعایت این عهد و میثاق و قول هایمان می کند و البتّه رعایت این عهد و پیمانها تنها و تنها به نفع خودمان است و نفعی برای خدا ندارد و با عدم رعایت آن ها هم ضرری متوجه خدا نخواهد بود و این ما و جامعه هستیم که متضرر می شویم و دچار سردرگمی و ناراحتی و پریشانی و بی حالی و سستی و خوف و اندوه می گردیم و آسایش و آرامش فردی و خانوادگی را از دست می دهیم.

بر اساس مفاهیم آیات قرآنی و احادیث پیامبر، اسلام دین کامل و جامعی است و ما هم باید تمامی دستورات دین را بپذیریم و از همه فرامین الهی اطاعت نمایم تا سعادتمند و خوشبخت گردیم.( یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ ادْخُلُواْ فِی السِّلْمِ کَآفَّهً وَلاَ تَتَّبِعُواْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُّبِینٌ.)۲۰۸بقره{ای کسانی که ایمان آورده‌اید ! همگی ( اسلام را به تمام و کمال بپذیرید و ) به صلح و آشتی درآئید ، و از گامهای اهریمن ( و وسوسه‌های وی ) پیروی نکنید ( و به دنبال او راه نروید ) . بی‌گمان او دشمن آشکار شما است .
رسول خدا (ص) در حدیثی فرموده است:
« لا دینَ لِمَن لا عهدَ لَهُ » کسی که به عهد و پیمانش وفادار نیست، دین ندارد.
یعنی منظور این نیست که این انسان از دایره اسلام خارج گردیده، نه، بلکه مقصود آن است که ایمانش تکمیل نیست و احتیاج به تقویت ایمان دارد و یکی از راههای تقویت ایمان، وفاداری و رعایت قول و پیمانهایی است که انسان با خدای خویش و رسول الله بسته است.
برای وفادار بودن به خدا و رسول الله (ص) باید به سه سلاح بسیار مهم مسلح و مجهز باشیم.
-ایمان قوی و محکم.
– تقوا و احساس مسئولت خالصانه.
-انجام اعمال صالح و نیک به خاطر رضایت خدا و رسولش.
اگر این سه صفت و ویژگی مهم را داشته باشیم می توانیم به وعده هایمان وفادار باشیم و به آینده هم خوشبین بنگریم و در غیر این صورت باید منتظر مجازات و خشم الله تعالی در آن جهان باشیم.

احمد ابراهیمی

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن