اصول

چند سفارش لازم در زمینه مطالعه تفسیر قرآن(۲-۱)

در اینجا لازم می دانم چند سفارش و نکات مهمی در زمینه مطالعه تفسیر قرآن را که از مطالعات و تجربیات خویش بدست آورده ام به شخص دعوتگر  و یا به کسی که طالب دعوتگری است، و می خواهد کتاب های تفسیر را مطالعه کند و از معانی آنها بهره مند گردد گوشزد نمایم :

۱-اهتمام ورزیدن به برگزیده های تفسیر:

نخستین نکته ای را که می خواهم به شخصِ مبلِّغ و دعوتگر یادآوری نمایم این است که از اضافه گوئی و مطالب زائد و تکراری خودداری نماید و از بحث های طولانی و اختلافات فقهی و مسائل نحوی و نکات بلاغی بپرهیزد و همچنین از فرهنگ های گوناگون و چیزهای دیگری که بخش اعظمِ کُتِبِ تفسیر را در بر گرفته و حتی خواننده را از ادراک اسرارِ کلامِ خدا باز می دارد جدا دوری جوید و این چیزی است که ابوحیان را بر آن داشت که در مورد تفسیر کبیر یا «مفاتیح الغیب» تألیف امام رازی، این سخنِ مشهور را بگوید: «فیِهِ کلُّ شَیء الاّ التَّفسِیرَ» در آن همه چیز جز تفسیر هست.

البته باید گفت که این گفتۀ ابوحیان دربارۀ تفسیر کبیر مبالغه است، چون در آن تفسیر نکات جالبی وجود دارد که در جای دیگر نمی توان آنها را یافت، امّا آوردن مطالب دور و بسیار طولانی و تکراری در علوم گوناگون و زمینه های گسترده ای با صاحبان مذاهبِ کلامی و فقهی، موجب کاستن بهره گیری از وجودِ قرآن شده است.

از این جهت بر شخص مبلغ و دعوتگر لازم است که هنگام مطالعۀ تفسیر، پیش از آنکه به قیل وقال توجه کند، و سعی و زمان خود را در مسائل و مطالب بی فایده تلف کند، به بیان مراد و مقصود از کلام خدای بلند مرتبه توجه کند، و به توضیح و تبیین آن بپردازد.

آری چه بسا بعضی از علما، ده قول ببیشتر یا کمتر برای فلان و فلان، ذکر می کنند بدون اینکه حکمتِ اختیار، و رازِ ترجیح دادنِ آن را توضیح دهند؛ بنابراین وقتی که از هر دانشمند و طالب علمی توجه نمودن به بیان مراد از کلام خدا خواسته شده است پس چنین توجه و اهتمامی برای افراد دعوتگر لازم و ضروری تر است. چرا؟ چون طبیعی است که شخصِ دعوتگر نمی تواند بوسیلۀ مباحثِ لغوی و بلاغی و با مجادلات کلامی و فقهی، در عقول و عواطف مردم تأثیر بگذارد، بلکه تنها با آشکار نمودن اسرارِ حق و با متجلی نمودن انوار هدایت و راهنمائی در کلمات و آیات خداوند، می تواند در درونِ آنان اثر بگذارد و عقل ها و عواطفشان را متأثر سازد، و به هیجان در آورد و به همین خاطر است که بر شخص مبلغ و دعوتگر لازم است که بر نظریات و سیر تفکّر دانشمندانِ زنده دل توجه کند: نظریات و تفکراتی که هر چند بعنوان روح تفسیر بحساب می آیند، اما گاهی جزءِ ذاتِ تفسیر نیستند.

خداوند می فرماید: « إِنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّهَ»گمان خداوند ( کالای ) جان و مال مؤمنان را به ( بهای ) بهشت خریداری می‌کند .توبه، ۱۱۱٫

معنی و مفهوم این آیۀ مبارکه واضح و روشن است و آن این است: همانا خداوند به مؤمنانی که جان و مال خود را در راه خدا ایثار نموده اند، در عوض بهشت را به آنان اعطا می فرماید و اینکه خداوند اعطای فضل و بزرگی را بعنوان عوض به بندگانِ مطیعِ خود تَقبُّل فرموده است، نشانۀ فضل و کرم، و نیکی و بزرگواریِ اوست نسبت به بندگانش.

اما در این مورد بعضی از مفسران آگاه هستند که گرایش های روشن بینانه ای دارند، که با حرارت صداقت و پاکی نیتِ خویش، قلب های ساکن را به حرکت در می آورند و اراده های مرده را زنده می سازند، از آن جمله گفتۀ حسن بصری و قتاده است، که به عنوان تعلیقی بر آیۀ فوق دارند و می گویند:« بایعهم والله فاغلی ثمنهم»خداوند با ایشان معامله نموده و اما خداوند قیمت گزافی را برای ایشان پرداخته است. و باز حسن بصری گفته است: «أنفسا هو الذی خلقها، و أموالا هو الذی رزقها » فقط خداست که جان ها را آفریده و فقط اوست که اموال را به ایشان روزی ارزانی بخشیده است.

شمّر بن عطیه گفت: «ما من مسلم الا ولله فی عنقه بیعه و فی بها، اومات علیها»: هیچ مسلمانی نیست جز اینکه بر گردن او بیعت و پیمانی در برابر خدا دارد، خواه بدان وفا کند و یا بر آن بمیرد. سپس این آیۀ مبارکه را خواند:« إِنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّهَ».

این بود نخستین یاد آوری و سفارشی که لازم است شخص دعوتگر آن را بخاطر بسپارد و از آن بهره گیرد.

۲- اعراض از اسرائیلیات:

دومین سفارش به شخص مبلغ و دعوتگر این است که از قصه ها و حکایت هائی که از بنی اسرائیلیان روایت شده اند روی بگرداند و از آنها جدا” پرهیز کند، زیرا بدرستی آنچه که دیدگاهِ فرهنگی و آگاهی ما را بویژه در میدان تفسیر، زشت و ناپسند می گرداند همان سلیله قصه ها و روایت هائی هستند که به خاطر تیره ساختن صفای آن، از بنی اسرائیلیان نقل گردیده و بکتب تفاسیر راه یافته اند، با کمال تأسف این سری روایت ها از همان زمان صحابه و بعد تابعین بوسیلۀ افرادی از قبیل: کعب الاحبار، و وهب بن منبه و کسانی دیگر از آن ها از کتاب، داخل اسلام شدند(و جای پایی برای آنها باز گردید) همچنین بعضی دیگر از آن ها از کتاب های یهود و نصاری بدست مسلمانان رسید.

اما چیزی که هست این است: آنها در ابتدای امر اندک بودند، سپس بطور محدودی زیاد شدند، و بعدا” تو.سعه و گسترش یافتند تا اینکه بصورت خاصیتِ حیله گری و آینده نگری، و جنبۀ نفوذِ تعمُّدی بخود گرفتند، گوئی یهودیت هنگامی که در رویاروئی دعوت اسلام در مدینه و خیبر و جاهای دیگر با شکست نظامی مواجه گردید، خواست در مقابل شکستن با سلاح دیگری در برابر اسلام مقاومت کند، و آن سلاح جنگ فرهنگی بود، بنابراین در یک غفلتِ زمانی، سری قصه ها و روایت های زشت و ناپسندِ بنی اسرائیلی در اسلام نفوذ پیدا کردند، و به این صورت مدتی نگذشت که کتاب های مسلمانان را در بر گرفتند و آن ها را مشوّه و آلوده ساختند، و این چیزی است که قرآن کریم تحریفِ کتاب های یهود و نصاری، و نادرستی گفته های ناآگاهانۀ آنان مخصوصا” قوم یهود را نسبت به خدای چاک و منزَّه مسجّل نموده و می فرماید:

«یَسْمَعُونَ کَلاَمَ اللّهِ ثُمَّ یُحَرِّفُونَهُ مِن بَعْدِ مَا عَقَلُوهُ وَهُمْ یَعْلَمُونَ» بقره،۷۵ و «وَمِنْهُمْ أُمِّیُّونَ لاَ یَعْلَمُونَ الْکِتَابَ إِلاَّ أَمَانِیَّ وَإِنْ هُمْ إِلاَّ یَظُنُّونَ ‏» بقره،۷۸و «فَوَیْلٌ لِّلَّذِینَ یَکْتُبُونَ الْکِتَابَ بِأَیْدِیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هَذَا مِنْ عِندِ اللّهِ لِیَشْتَرُواْ بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً» بقره،۷۹و «وَنَسُواْ حَظّاً مِّمَّا ذُکِّرُواْ بِهِ»مائده،۱۳ و «مِّنَ الَّذِینَ هَادُواْ یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِ» نساء،۴۶و همچنین آیه های دیگر، تا اینکه خداوند ایشان را با صفات بد و ناپسند رسوا نمود.

علاوه بر آن، رسول خدا (ص) دست نوشته ای از تورات را در دست عمر بن خطاب دید و خشمگین شد و فرمود: « ای پسر خطاب آیا در میان ملّت خود سرگردانی و بلاتکلیفی ایجاد می کنید؟ همانا( در عوض آن) من صحیفۀ (قرآن) نورانی پاکی را برای شما آورده ام، قسم به کسی که وجودم در دستِ اوست اگر موسی زنده می بود جز تبعیت و پیروی از من چیز دیگری روا نمی داشت.

پس با این وصف چگونه مسلمانان در گرفتن قصه و روایت از یهود و نصاری، بویژه از بنی اسرائیل تا این اندازه از خود تسامح و سهل انگاری نشان می دهند، و مانع آن نمی شوند؟!

در این مورد آنچه بنظر می رسد دو چیز سبب این همه تساهل و بی توجهی گردیده است:

نخست آن برداشت نادرستی است که از حدیثِ بخاری که از عبدالله بن عمر روایت شده بعمل آمده، و از آن سوءِ استفاده کرده اند:«از من برسانید هر چند آیه ای هم باشد، و از بنی اسرائیل صحبت کنید و مانعی در این زمینه وجود ندارد، و آنکه عمدا” بر من دروغ بندد باید جایگاه خویش را در آتش دوزغ آماده داشته باشد.

ابن کثیر در مقدمه تفسیر خود بر جایز بودن سخن گرفتن از بنی اسرائیل، در مسائلی که در دین وجود آن را دروغ نمی پنداریم، به حدیث فوق استدلال کرده است.

سبب دوم که موجب شده است اسرائیلیات در تفسیر یافت شوند، این است: بی تردید بسیاری از این اسرائیلیاتی که در رابطه با بعضی از امور، مورد سکوت قرار گرفته اند، از جمله مسائلی نیستند که مسلمانان صحت و درستی آن را با آنچه که در دست دارند، و موردِ گواهی قرار گرفته است بدانند. اما چیزهای دیگر هستند که جز هیچکدام از موارد فوق نیستند، پس نه مورد تصدیق قرار گرفته اند، و نه مورد تکذیب، بنابراین نقل آنها جایز است، چون بیشتر آنها از جمله روایت هائی هستند که با امور دینی ارتباطی ندارند.

حافظ ابن کثیر در مقدمۀ تفسیر خود که از رسالۀ استادش ابن تیمیه منقول می باشد گفته است: چونکه اهل کتاب(یهود و نصاری) در بیان این نوع قصه ها و روایت ها اختلاف بسیاری با هم دارند، لذا از جانب مفسران نیز در نقل و روایت آن ها اختلاف وجود دارد.از قبیل اختلافاتی که دربارۀ اسامی اصحاب کهف، و تعداد آنان و رنگ سگ ایشان، ذکر می کنند. و مانند عصای موسی و اینکه از چه درجتی بوده است؟ و نیز مانند اسامی پرندگانی که خداوند برای ابراهیم زنده گردانید، و همچنین نوع درختی که خداوند در ورای آن با موسی سخن گفت، و چیزهای دیگری که خداوند آنها را در قرآن بیان نفرموده و در پردۀ ابهام باقی مانده اند، و مربوط به مسائل مادی افراد هستند، نه دینی و معنوی، و نقل آن ها به عنوان قصه، نه بر سبیل استدلال، جایز است.

علامه احمد محمد شاکر در تعقیب و بررسی این مبحث گفته است: همانا جایز بودن بحث و گفتگو دربارۀ آنچه از اسرائیلیاتی که دلیلی بر درستی و نادرستی آنها نزد ما نیست، امری است جداگانه، و اما ذکر آنها در تفسیر قرآن و قرار دادنشان بعنوان قولی یا روایتی در بیان معنی آیات قرآن، و بکار بردن آنها برای توضیح و تبیین ابهامی که در آیات قرآن است، چیز دیگر می باشد، زیرا اثبات این نوع مطالب و مسائل در کنار کلام خدا این توهم را پیش می آورد که آنچه ما بدرستی و نادرستی آن آگاهی نداریم بیان کنندۀ کلام خدا، و توضیح دهندۀ مبهمات آن می باشند! و حال اینکه هرگز اینطور نیست، و خدا و کلام خدا بالاتر و والاتر از آنند که اسرائیلیات بیان کنندۀ آنها باشند.

و اینکه رسول خدا(ص) صحبت کردن در بارۀ اسرائیلیات را مباح کرده است.(در ضمن) بما دستور داده است که: نه آنها را تصدیق کنیم، و نه تکذیب، پس چه تصدیق و تأییدی برای این گونه روایات و گفته ها، قویتر است از اینکه ما بیائیم آنها را در ردیف کتاب خدا:( قرآن) قرار دهیم، و جایگاهی نیز برای آنها در تفسیر و توضیح آیات قرآنی تعیین نمائیم؟!

«خدایا به تو پناه می بریم از چنین کاری و از تو آمرزش می طلبیم.»

خود ابن کثیر در تفسیر آیۀ پنجاه از سورۀ الکهف، بعد از بیان چند قولی در بارۀ ابلیس و نام او، و اینکه از چه قبیله ای بوده ؟ گفته است: در این مورد آثار و روایتهای بسیاری از علمای سلف نقل شده است، و بیشتر آنها از اسرائیلیاتی هستند که بخاطر توجه به آنها نقل می شوند، و فقط خدا بدرستی و نادرستی آنها آگاه است، چون بعضی از این اسرائیلیاتی هستند، بعلت مخالفت آنها با حقیقتی که در دست ما می باشد کذِبشان قطعی است،زیرا در قرآن اخبار غنی و صادق زیادی از گذشتگان، غیر از آنها موجود می باشد، و از جهت دیگر بعید نیست که در اینگونه اسرائیلیات تبدیل و تحریف، و فزونی وکاستی زیادی انجام گرفته باشد، به این دلیل: آنطوریکه برای مسلمانان افرادی متقی و محافظه کار جهت جلوگیری از تحریف منحرفان، و بخاطر مانع شدن از ادخال باطل افراد باطل گو، وجود داشته است مسلما” برای اسرائیلیان وجود نداشته است.

(بعنوان نمونه) از بعضی از گذشتگان نقل شده است که گفته اند:«ق» در اول سورۀ ق، کوهی است که محیط بر تمام زمین می باشد، و به آن کوه قاف گفته می شود!!! حال اینکه خدا می داند، اما این سخن از جمله خرافات بنی اسرائیلی است که بعضی از مردم بخاطر رأی مباح بودن صحبت از روایات ایشان، فرا گرفته شده و نقل نموده اند.

بعضی دیگر نیز روایاتی است که نه مورد تصدیق می باشند، و نه تکذیب، و بعقیدۀ من این نوع روایات را بعضی از کافران و بی دینان، ایجاد نموده اند تا بوسیلۀ آن در میان مردم تظاهر به دین ایشان کنند، کمااینکه در میان امت اسلامی- با وجود مقام و منزلت علما و پیشوایانشان- أحادیثی را به پیامبر نسبت می دهند که در زمان گذشته نبوده اند، پس چطور این گونه افتراها و خرافات بی اساس به ملت اسرائیلی نسبت داده نمی شوند؟! در حالیکه فاصلۀ زمانی آنها طولانی تر، و وجود افراد محافظه کار و پرهیزکار، در میانشان کمتر بوده است، و از جهت دیگر شرابخواری و تحریف کلمات از محل مخصوص خود و تبدیل و تغییر مطالب کتب آسمانی و آیات الهی، در میان آنها زیاد بوده است.

باید دانست: اینکه رسول خدا(ص) در حدیث« وَ حَّدِ ثُوا عَن بِنی اسرائیلَ و لا حَرَجَ» نقل روایات را مباح فرموده، منظور شارعِ مقدس در اباحۀ روایت از ایشانف روایتی است که عقل آن را بپذیرد، پس روایاتی که عقل هل آنها را غیر ممکن می شمارند، و حکم به بطلان آنها می کنند، و یا بیشتر احتمال کذب و نادرستی آنها می رود، از آن جمله روایاتی نیستند که حضرت(ص) جایز شمرده است، بلکه باید از اینگونه روایات پرهیز نمود.

ابن کثیر هنگام تفسیر آیه های ۴۱و ۴۲ از سورۀ نحل ملکه سبأ روایت طولانی از ابن عباس ذکر کرده و راجع به آن گفته است: این روایتی است زشت و نامشروع، و بسیار عجیب و غریب، و سپس می افزاید: آنچه دربارۀ این گونه عبارات و روایات بیشتر بنظر می رسد، این است که آنها از اهل کتاب:( یهود و نصاری) فرا گرفته شده اند، و از جمله چیزهائی هستند که در صُحُف آنها یافت می شوند، مانند روایات کعب، و وهب- اینکه این دو نفر، این قبیل روایات بی معنی، و عجیب و غریب را از بنی اسرائیل برای مسلمانان نقل نموده اند خداوند از گناه ایشان بگذرد، و به آنان رحم کند- زیرا این روایات از جمله اخباری هستند که در میان این صُحُفِ آنان یافت می شوند، بگونه ای که برخی از آنها وجود داشته و برخی دیگر وجود نداشته اند، و پاره ای از آنها تحریف شده و قسمت دیگرشان نسخ و باطل گردیده اند، و خدای پاک و منزه بجای آنها اخبار صحیح تر و مفیدتر، و سخنان واضح و رساتر آورده است، بطوریکه این امت را از استعمال آن اسرائیلیات بی نیاز ساخته است.- ولله الحمدُ و المنّه.

ابن کثیر در تفسیر خود از این نوع بررسیها و تعقیبات بر اسرائیلیات بسیار دارد که بیانگر انکار او بر آنها، و ترک و نپذیرفتنشان می باشد، و در بعضی مواقع بطور کلی ذکری از آنها بمیان نیاورده بلکه آنها را حذف نموده است، البته احیانا” بعنوان تبعیت از افراد پیش از خود فقط پاره ای از آنها را (بصلاح دید خود) ذکر کرده است.

زیرا تردید نیست ابقای قرآن بر همان حالت اجمالیف بصلاحتر است تا اینکه در تفصیل و توضیح آیات آن بسیار غلّو و اغذاق بعمل آید، بدون اینکه از علما و پیشوایان معصوم حدیثی بعنوان استدلال بر اثبات آن نقل گردد. نمونۀ آن تفسیر آیات زیر در سورۀ «ص» است، آنجا که خداوند می فرماید: «وَهَلْ أَتَاکَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرَابَ ‏إِذْ دَخَلُوا عَلَى دَاوُودَ فَفَزِعَ إِذْ دَخَلُوا عَلَى دَاوُودَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ إِذْ دَخَلُوا عَلَى دَاوُودَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ إِذْ دَخَلُوا عَلَى دَاوُودَ فَفَزِعَ مِنْهُمْمِنْهُمْ» آیه، ۲۱و ۲۲٫ ابن کثیر دربارۀ این آیات می گوید: مفسان راجع به این آیات قصه هائی را ذکر کرده اند که بیشتر آنها از اسرائیلیات گرفته شده اند و هیچ حدیثی از پیشوایان و افراد معصوم دال بر لزوم تبعیت از آنها در این مورد نقل نشده است، و تنها حدیثی که در این باره روایت شده حدیثی است از ابن حاتم که سند آن نیز صحیح نمی باشد. زیرا راوی آن یزید رقاشی از انس(رض) است، و یزید رقاشی هر چند فرد صالح و نیکوکاری بوده است، اما حدیث او نزد پیشوایان دینی ضعیف می باشد.

بنابراین بهتر آن است تنها بر خواندن این قصه بسنده شود، و درستی ونادرستی آن بخدای دانا بر همه چیز واگذار شود. زیرا قرآن حق است و هر آنچه که قرآن شامل آن گردد نیز حق است.

دوست می داشتم که ابن کثیر دربارۀ داستان سلیمان در سورۀ«ص» آگاهی می یافت و موقعیت آن را درک می کرد، آنجا که خدا می فرماید:« وَلَقَدْ فَتَنَّا سُلَیْمَانَ وَأَلْقَیْنَا عَلَى کُرْسِیِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنَابَ ‏»«ما سلیمان را دچار بیماری ساختیم و وی را همچون کالبدی ( بی‌جان ) بر تخت سلطنت انداختیم ( تا به ابّهت خود ننازد و به نیروی خویش تکیه نکند و بداند که عظمت و قدرت انسان با کمترین ناخوشی و کوچکترین بیماری متزلزل و چه بسا نابود می‌گردد ) . سلیمان آن گاه ( که بلای خدا را دید ، توبه و استغفار سر داد و به درگاه الله ) بازگشت .‏ آیه ،۳۴٫

اما او (ابن کثیر) موضوع را به درازا کشانیده بگونه ای که یک سری روایات عجیب و غریبی را از ابن عباس و قتاده، و سدی، و مجاهد، و کعب الاحبار، و کسانی دیگر از مفسران سلف ذکر نموده که همۀ آنها از جمله روایاتی هستند که نه عقل آنها را می پذیرد، و نه در این مورد هدایت، و یا نقل قولی در تأیید آنها ذکر گردیده است، و تنها یک حدیث ذکر کرده است که ابن حاتم آن را از ابن عباس روایت نموده و سپس گفته است: اسناد این حدیث به ابن عباس زیاد مُحتَمل است. و اما اگر صحیح باشد که این حدیث از ابن عباس است، ظاهر امر نشان می دهد که ابن عباس آن را از اهل کتاب   یهود و نصاری) بدست آورده است، و حال اینکه در میان آنان نیز طائفه ای بودند که اعتقاد به پیامبری سلیمان(ع) نداشتند و به صراحت او را تکذیب می کردند… ابن کثیر ادامه می دهد تا می رسد به آنجا که می گوید: این داستان را مفصلا” از جماعتی از علمای سلف از قبیل: سعیدبن المسیب و زیدبن أَسلم، و جماعتی دیگر روایت نموده ایم که تمام آن از قصه های یهود و نصاری گرفته شده است.

آری، پس در این صورت چرا سیاه نمودن صفحات کاغذ، و چپرا تلف نمودن اوقات، برای آن چیزی که هیچ علم و کتاب روشنگری آن را تایید نکند؟

ابن کثیر در تفسیر آیات ۵۱-۵۶ از سورۀ انبیاء گفته است:« آنچه که ما در این تفسیر در پیش گرفته ایم اعراض و پرهیز از بسیاری از قصه ها و روایتهای بنی اسرائیلی است، چون در آنها جز وقت تلف کردن نتیجۀ دیگری در بر ندارد، و هم بخاطر اینکه بیشتر آنها شامل دروغهای رایج و متداول در میان ایشان می باشند. و ای کاش از همۀ آنها پرهیز و دوری می جستم نه از بعضی از آنها، زیرا اندک آنها گناهش از نفعش بیشتر است.»

یکی از جملات و عبارات بلیغ و رسائی که نمایانگر انکار و تنفّر از این نوع اسرائیلیات، و بیانگر وجوب پاکی و منزهی قرآن از آنهاست، جملات و عباراتی است که بخاری آنها را در صحیح خود از ابن عباس روایت نموده است، و فقط ابن کثیر آن را از صحیح بخاری نقل کرده و در ذیل تفسیر آیه ۷۹ از سورۀ بقره ذکر کرده است و می گوید:« ای گروه مسلمین چگونه چیزی را از اهل کتاب می خواهید در حالیکه کتاب شما(قرآن) – که خداوند آن را بر پیامبر خویش نازل فرموده است- دستورات خدا را بازگو می کند، و شما آن را با نیت خالص و بدون شک و شبهه بخوانید ، همانا خداوند به شما گفته است که : بی گمان اهل کتاب(یهود و نصاری) کلام خدا را تبدیل و تغییر داده اند، و با(رأی) و دست خویش در کتاب خدا چیزهائی نوشته اند، و گفته اند: این از طرف خداست!! این کار را کرده اند تا اینکه بوسیلۀ آن بهای ناچیزی بدست آورند. آیا مگر آن علم و آگاهی که از طرف خداوند برای شما آمده است شما را از طلب و خواستاری از ایشان باز نمی دارد؟! چرا نه؟ قسم به خدا هرگز از کسی از ایشان ندیده ام که راجع به آنچه که خداوند بسوی شما نازل کرده است از شما سؤال کند.»براستی این پند و اندرز استوار و جالبی است. که بخاری آن را در صحیح خود در سه جا روایت کرده است.

نویسنده: دکتر یوسف قرضاوی

ترجمه: محمد صالح سعیدی

 

ادامه دارد

نمایش بیشتر

ســــۆزی میــــحڕاب

سایت ســــۆزی میــــحڕاب در آذرماه 1392 با همت جمعی از اهل قلم خوشنام و گمنام تاسیس شد ســــۆزی میــــحڕاب بدون جنجال و در اوج عملگرایی به ترویج مبانی میانه روی می پردازد ســــۆزی میــــحڕاب با هیچ جریان و هیچ احدی درگیری ندارد ســــۆزی میــــحڕاب رسالتی جز همزیستی و دگرپذیری ندارد

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا