تاریخ

حاضر نیستم با دختر پادشاه ازدواج کنم(داستان ازدواج پدر صلاح الدین ایوبی)

دختر پادشاه برای من مناسب نیست

این داستان حقیقت دارد و به عنوان یکی از داستانهای شگفت انگیز تاریخ مطرح است.

زمانی که نجم الدین ایوب، امارت تکریت (یکی از شهرهای عراق) را  بر عهده داشت، برادرش اسد الدین شیرکوه از او پرسید چرا ازواج نمی کنی؟ با توجه به این که سن و سالی از شما گذشته! و  بسیاری از دختران آرزوی ازدواج با تو را دارند؛ چون از لحاظ زیبایی ودیانت و پست و مقام چیزی کم نداری؟

نجم الدین اینطور جواب برادرش را می دهد: برادر! هنوز دختر مناسبی که شایستگی من را داشته باشد پیدا نکرده ام!!

اسد الدین تعجب می کند ، به او می گوید: برای شما از دختری خواستگاری کنم؟

نجم الدین پرسید: کدام دختر؟

اسد الدین گفت: دختر سلطان محمد پسر مالک پادشاه سلجوقی یا دختر وزیرش ،اگر بخواهی زیباترین شان را برایت انتخاب می کنم.

نجم الدین پیشنهاد برادرش را رد می کند و می گوید:آنها برای ازدواج با من مناسب نیستند!!

اسدالدین از گفته برادرش نجم الدین بسیار شگفت زده می شود.!!!

که چطور حاضر نیست با دختر پادشاه یا وزیرش که از جایگاه بالایی در دولت و مملکت برخوردار هستند ازدواج کند!!؟ همه آرزوی رسیدن به یکی از این دخترها را دارند.

 سپس اسد الدین از نجم الدین پرسید: حالا چه دختری برایت مناسب است؟

نجم الدین جواب می دهد:

من می خواهم همسر صالحی را انتخاب کنم که  دستم را بگیرد وبه بهشت ببرد، و از او فرزندی داشته باشم که او را به گونه ای شایسته تربیت کند تا در آینده فرماندهی مسلمین برای آزادی بیت المقدس را به دست بگیرد!

این بود آرزوی نجم الدین!!!

برادرش اسدالدین با تندی برخورد کرد و به او گفت: در کجای دنیا چنین دختری پیدا می شود که آرزوی او را در سر داری؟

نجم الدین به او گفت: من قصد و نیتم را برای خداوند خالص گردانده ام، وهر کسی نیت خالصی برای خداوند داشته باشد ، هر چیزی که آرزویش را بکند خداوند حتما به او عطا می کند…..

در یکی از روزها نجم الدین در کنار یکی از بزرگان تکریت نشسته بود ، آن شیخ او را اندرز می داد  و نصیحت می کرد…..

ناگهان دختری آمد و اجازه خواست تا با آن عالم بزرگ در مورد کاری مشورت کند.

هنگامی که شیخ با آن دختر سخن می گفت، نجم الدین هم گفتگوی آنان را می شنید…

از جمله این را شنید که شیخ به دختر می گوید: چرا به آن پسر جوانی که من به خانه ات فرستاده بودم تا از شما خواستگاری کند جواب رد دادی؟

دختر به شیخ گفت: ای بزرگوار! آن جوان از لحاظ جایگاه و زیبایی بهترین فرد بود ، اما  افسوس که برای ازدواج با من مناسب نبود!!

شیخ پرسید: پس چه کسی را برایت مناسب می دانی؟

گفت: می خواهم با جوانی ازدواج کنم که دستم را بگیرد و من را به سوی بهشت ببرد، از او فرزندی به دنیا بیاورم که در آینده سوارکاری باشد که فرماندهی مسلمانان برای آزادی بیت المقدس را به دست بگیرد!

سبحان الله! الله اکبر!!!..

نجم الدین از آن دختر آرزویی را شنید که خودش نیز آن را در دل داشت !

نجم الدین بلند شد و بدون اینکه خجالت بکشد و یا حتی اجازه بگیرد خطاب به به شیخ گفت: من می خواهم با این دختر ازدواج کنم!

 شیخ گفت: پسرم خوب است بدانی که از این دختر فقیرتر در بین فقراء مملکت کسی وجود ندارد!

نجم الدین گفت: این دختر کسی است که من می خواستم!

نجم الدین با او ازدواج کرد (نام او ستی ملک خاتون بود).

 در نتیجه ی این ازدواج و زندگی مشترک قهرمانی مسلمان متولد شد که بیت المقدس به دست او آزاد شد، این قهرمان، کسی به جز صلاح الدین ایوبی کورد نبود .

پیوسته مسلمانان جهان در روزگارشان این آرزو را دارند که شخصی همچون صلاح الدین ایوبی بیاید تا حق سلب شده آنها را برگرداند و محافظ حقوقشان باشد…

 آیا این خواسته وآرزو بار دیگر و در زمانه و عصر ما تحقق خواهد یافت……؟؟

با چنین آرزویی که این جوان پاک وهمسر پاکترش داشتند و به آن هم رسیدند می توان دوباره صلاح الدین های دیگری در جامعه مسلمین پدید آورد که مظلومین را به کرامت و حقشان برساند.

در آخر خاشعانه از خداوند منان مسئلت دارم که هر صاحب حقی را به حقش برساند، و توفیق نماز خواندن را در اولین قبله گاه مسلمین که همان مسجد الاقصی است را نصیب همه مؤمنان گرداند.

منبع: اینترنت

ترجمه: عبدالباسط اصغری

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن