تاریخ

در باره «سقیفه بنی ساعده» چه می دانید ؟ (2-1)

صلاح الدین عباسی

« محلی که اسلام را از خطرناکترین پیچ تاریخ نجات داد»

سقیفه به معنای سایبان و محوطهﺍی است که اطرافش باز و سایبانی روی آن بنا شده باشد تا افرادی که زیر آن سقف جمع می شوند از نزولات آسمانی یا تابش آفتاب در امان باشند. گویا در زمانهای گذشته هر قبیله و طایفهﺍی در جزیرهﺍلعرب محوطه سایبان داری برای خود داشتند تا نشستها و تجمعهایشان را در آن برگزار کنند. بنی ساعده طایفهﺍی ار انصار بودند که نامشان از بنی ساعده بن کعب ابن خزرج گرفته شده است و آن سایبان محل تجمع آنها و منسوب به آن طایفه بود. تقدیر بر آن شد مهمترین تصمیم در خطرناکترین پیچ تاریخ اسلام در زیر آن گرفته شود و نام آن محوطه به واسطه آن تصمیم جاودانه شود. تصمیمی مبنی بر عقلانیت که به دنبال مشاوره و مجادله و مباحثه ای منطقی، آزاد، زیبا و جسورانه گرفته شد.

قبل از ورود به بحث لازم است نگاهی به تاریخ نگاری در صدر اسلام کرده شود. اولین تاریخهای مکتوب بیش از یک قرن بعداز هجرت نگاشته شدﻩاند و تمام آنها بر روایات استناد کردﻩاند. اولین تاریخ نگاران به نامهای ابن اسحاق در سال 151 ، ابن هشام در 213، و طبری در 310 هجری قمری فوت کردﻩاند. در این میان طبری که بزرگترین و مفصلترین تاریخ را نوشته است در مقدمه کتابش ﻣﻲگوید تمام آن روایتهایی را که شنیده، بدون تحقیق در صحت و سقم آنها، در کتابش آورده است. به دنبال پیدایش دیدگاهها و خطوط متفاوت و متضاد فکری، فقهی و خصوصا سیاسی بی طرفی تاریخ نگاران مخدوش و آنها تمایل به اثبات دیدگاههای خودی و نفی و مخدوش ساختن غیر خودیها پیدا کردند. این تمایل به حدی رسید که نه فقط تاریخ بلکه به جعل و تغییردادن احادیث پیامبر(ص)، علارغم تاکیدات مکرر برگناه بودن آن، پرداختند. تاریخنگاران فوق با مراجعه به تاریخ طبری، به جای جرح و تعدیل روایتها و تحقیق در صحیح و غلط بودنشان، به انتخاب و ذکر آن روایتها پرداختند که در راستای گرایشات سیاسی و مذهبیشان قرار داشت. البته تنها به نقل روایات تاریخ طبری اکتفا نکردند بلکه خود نیز به جعل تاریخ و تاریخ سازی پرداختند.

با توجه به موارد فوق می توان مشکل بودن اظهار نظر و نوشتن در باره وقایع صدر اسلام را تصور کرد. خصوصا در رابطه با واقعه ای مثل سقیفه که ریشه تشکیل دو خط سیاسی مهم و متفاوت، یعنی خلافت و ولایت در اسلام بوده است. هر چند بعداز 15 قرن و بررسی کتابهای تاریخی فوق الذکر ادعای حقیقت گویی بسیار مشکل است، اما با بررسی دیدگاههای متفاوت و شناخت لازم از انسانهای دخیل در واقعه و دقت از روی عقلانیت و بی طرفی و تکیه بر نگاهی حستجوگرانه می توان تا حد زیادی به حقیقت دست پیدا کرد یا حداقل می توان ادعا کرد نسبت به دیگران به حقیقت نزدیکتر شده است. لذا قبل از هر چیز لازم است به انسانهایی که در آن جلسه مهم حضور داشته اند نگاهی افکنده شود.

پیامبر اسلام با توجه به رسالتی که از طرف خدای متعال بر دوشش نهاده شده بود و با توجه به پشتیبانی و کنترل مستقیمی که خالق هستی از طریق وحی بر وی داشت، توانست نسلی را تربیت کند که خالق هستی در باره آنها چنین قضاوت کند: رضی الله عنهم و رضوا عنه(خداوند از آنها راضی و آنها هم از خداوند راضیند). شاید اگر تنها خداوند از آنها راضی بود یا تنها آنها از خداوند راضی بودند در نتیجه تضارب آرای سقیفه جای کنکاش یا مباحثه یا توهم باقی بود اما اگر در این رضایت دوطرفه خداوند و انسان، خالق و مخلوق، رب العالمین و بنده، بی نهایت بزرگ و بی نهایت کوچک دقت شود جای هیچ شکی باقی نمی گذارد که هر آنچه آن عابدان الهی و تربیت یافتگان مستقیم و بی واسطه وحی، آنهم زیر نظر مستقیم و شبانه روزی والاترین پیامبر تاریخ بشریت، در سقیفه کرده اند قابل تبعیت است چرا که در سقیفه «السابقون الاولین» از مهاجرین و انصار حضور داشته اند و گفتگو کرده اند. به همین دلیل هم در دوران وقوعش سایر ایمانداران از آن تبعیت کردند و تعداد کسانیکه، به روایتهایی، با تصمیم گرفته شده در سقیفه مخالفت کردند به انگشتان یک دست نمی رسد که در مقابل تاییدکنندگان چند صدهزار نفری آن قابل توجه نیست. هر چند در مسایل اجتماعی این چنینی وجود مخالف امری عادی و طبیعی و معقول است و توافق صد در صدی یک جامعه بر یک امر انتخابی نادر است. اولین شرطی که برای بررسی و موضعگیری در رابطه با سقیفه لازم و ضروری است این است که به رسالت و پیامبری محمد بن عبدالله باور داشته باشیم و اینکه با هدایت مستقیم منبع وحی توانست نسلی را پرورش دهد که همان منبع درباره افراد با سابقه آن نسل فرموده « از آنها راضی و آنها هم از وی راضیند» لازم به یادآوری است که آن منبع، خالق هستی و پروردگار دو جهان است. اگر توانستیم خودرا از گرایشات فکری و مذهبی و طایفه گرایی رها کنیم و تنها با تکیه بر قرآن کریم نه رسوبات و موضعگیریهای از قبل تعیین شده مذهبی و فکری و سیاسی و نفسانی به بررسی متون تاریخی متفاوت بپردازیم می توانیم به حقیقت نزدیک شویم و الا بیش از پیش از آن دور خواهیم شد. اما آنچه در روایتهای تاریخی از جریان و نشست سقیفه ذکر شده است به شرح زیر است.

بیماری پیامبر:

پیامبر آخرین حج خود را با خیل عظیم ایمانداران به پایان رساند و به مدینه بازگشت. مسلمانان هر منطقه و طایفه ای به دیار و مکان خود بازگشتند. رسول خدا و یارانش مشغول تجهیز و آماده کردن سپاهی بودند تا به سوی روم و بیت المقدس حرکت کند که رسول خدا بیمار شد. پیامبر در طول عمر مبارکش سه بار مریض شده بود، یکبار در سال ششم هجری که اندکی بی اشتها شده بود، بار دوم در سال هفتم هجری بود که در نتیجه خوردن گوشت زهرآلودی که زنی یهودی برایش آورده بود بیمار گشته بود اما این بار بیماریش شدت خاصی داشت. در منزل همسرش ام المومنین میمونه بود که درد بر وی غلبه کرد، سایر همسرانش را به منزل میمونه فراخواند و از آنها طلب کرد اجازه دهند در منزل عایشه بستری و پرستاری شود، که قطعا این تصمیم او هدفمند بوده و بیجهت آن جا را انتخاب نکرد. در حالیکه سرش را با دستمالی بسته بود و به دلیل توانایی راه رفتن نداشتن به عباس بن عبدالمطلب(رض) عمویش و علی ابن ابی طالب(رض) عمو زاده اش تکیه داده بودبه منزل ام المومنین عایشه رسید.

رسول خدا بعداز آن برای نماز به مسجد می رفت، اما تنها یکبار توانست برای یارانش سخن بگوید و آن هم در باره اهمیت اعزام سپاه به فرماندهی اسامه به سوی روم و توصیه نیکی به انصار و نگرانی از سرنوشت آنها بود. بعد از آن سخنرانی نتوانست برای نماز هم به مسجد برود، فرمود به ابوبکر بگویید با مردم نماز بگذارد. ام المومنین عایشه که علاقمند بود پیامبر خودش برای نماز به مسجد برود و این کار را نشانه سلامتی اش می دانست گفت: ابوبکر رقیق القلب و صدایش ضعیف است و در هنگان تلاوت قرآن زیاد گریه می کند. پیامبر فرمود: بگویید با مردم نماز بگذارد. ام المومنین بار دیگر تکرار کرد که پیامبر با لحنی عصبانی دستور داد ابوبکر امامت جماعتها را به عهده بگیرد. ابوبکر امامت نمازها را برعهده داشت. رسول خدا آخرین نماز صبح حیاتش در حالیکه تب حاصل از بیماریش پایین آمده بود، به مسجد رفت. مسلمانان ار آثار بهبودی او بسیار خوشحال شدند، اسامه که بعد از شنیدن خبر شدت بیماری رسول خدا با سپاهیانش برگشته بود اجازه خواست مجددا سپاه را بسوی شام حرکت دهد، ابوبکر اجازه خواست به منزلش در سنح که خارج از مدینه بود برود، عمر و علی هم دنبال کار خود رفتند، تمام مسلمین شاد و خوشحال از سلامتی محبوبترین انسان و پیامبرشان متفرق شدند. آنها چند روز بود به دلیل بیماری رسول خدا در اوج ناراحتی و غم و اندوه قرار گرفته بودند، خنده بر لبانشان دیده نشده بود و توانایی انجام کار نداشتند.

وقتی پیامبر از مسجد به خانه برگشت، هر لحظه ضعفش بیشتر شد. کسی آنجا نبود. رسول خدا با محبوبترین همسرش تنها بود. کسیکه فقط همسرش نبود بلکه بدلیل باسواد بودن کاتب وحی و راوی احادیثش بود، همسری که بارها، عاشقانه در وی نگریسته و گفته بود: یا حمیرا با من سخن بگوی، با من گفتگو کن. به قول مولای روم:

آنکه عالم مست یک گفتش بُدی کَلِّمِنی یا حمیرا می زدی

لحظه های آخر عمر پیامبر چگونه گذشت؟ مادر مومنان، حمیرای رسول خدا، چنین می گوید: سر پیامبر در دامان من بود، احساس کردم که پیامبر در دامنم سنگین می شود، در صورتش دقت کردم دیدم چشمانش از حرکت ایستاد و می گفت : البته رفیقی که از بهشت بالاتر و والاتر است. گفتم سوگند به آنکه ترا مبعوث ساخت در موضع انتخاب قرارت دادند و تو نیز یکی را انتخاب کردی. پیامبر در حالیکه سرش بر سینه من بود جان داد. این دولت نصیب من بود، و بر کسی ستم نکردم. من کم تجربه و نادان و جوان بودم، به این جهت پیامبر در دامان من جان داد. پس از آن سر وی را بر بالش گذاشتم و بر خاستم و مانند سایر زنان شیون و گریه آغاز کردم و به صورت خود زدم.

شاید این همه ماجرا نبوده باشد و مادر مومنان نخواسته یا نتوانسته تمام احساساتش را بروز دهد، و از آن چه در آخرین لحظه های حیات پیامبر رخ داده سخن بگوید. آن که در دامان و سر بر سینه اش جان داده بود شوهری عادی و همسری مهربان و زوجی دلسوز و همدم تنهاییش نبود. او رسول خدا بود. معشوق و محبوبی بود که حمیرایش صدا می کرد. اکنون او برای آسایش و آسودن در لحظه های آخر حیاتش منزل او و دامان او را انتخاب کرده بود. تنها انسانیکه خداوند در میان انتخاب مرگ و زندگی مختارش کرده بود تنها شدن و تنها بودن با او را برای آخرین لحظه های زندگیش در دنیا انتخاب کرده بود. رسول خدا خلوتگه منزل عایشه را آخرین مکان دنیای فانی برای کوچ به جهان باقی انتخاب کرد. او که در هجرت به مدینه دعوت همه انصار را رد کرده و افسار شترش رها کرده بود تا هر جا نشیند منزلگه یار باشد اکنون چه شده است صریح و آشکار از همه یار رخصت می طلبد و حجره کوچک عایشه را انتخاب می کند. چه انتخاب پر رمز و راز و زیبایی. این خلوت آخر برای عایشه چه با ارزش و افتخار بود که به همه آشوبهای عالم می ارزید. بیخود نیست که آنرا دولتی نامید که بدون ستم بر کسی نصیبش شده بود.

رسول خدا فوت کرده بود. یارانش که اورا بیشتر از خود دوست میداشتند و تکیه کلامشان در گفتگو با او: بابی انت و امّی(پدر و مادرم فدایت باد) بود با شنیدن خبر چه حالی پیدا کردند؟ اگر در یک لحظه بعد از خورشید گرفتگی مجددا طلوع نکند و خورشید خاموش شود انسانها چه حالی پیدا می کنند؟ تصور هیچکدام برای ما ممکن نیست. نه تصور حالات اصحاب رسول الله در هنگام شنیدن خبر فوتش نه احوال انسانهای خورشید خاموش شده. پیامبر فوت کرده بود. فوت پیامبر برای اصحاب و یارانش مثل از دست دادن پدر و مادر و فرزند و برادر و دوست نبود. یک ضایعه، فاجعه یا مصیبت نبود. مرگ رسول خدا بود. ازدست رفتن تنها رابط زمین و آسمان، آخرین دریافت کننده وحی بود. و این مگر امکان دارد؟ مگر نه آنکه وقتی خانواده های اصحاب به پیشواز پیامبر و سپاه از جهاد برگشته شان رفته بودند یکی از زنان با دیدن اجساد همسر و دو فرزندش گرفتار شوک نشد، از دیگران می پرسید رسول الله را چه شد؟ و بعد از دیدنش آرامشی پیدا کرد و چنان جمله ای بر زبانش جاری شد که تاریخ آن را بیاد نداشت و تکرارش هم نکرده است. مگر نه آنکه چنان دوستش می داشتند که روزی وارد مسجد شد و تا سه بار پاسخ سلامش را ندادند وقتی دلیلش را جویا شد پاسخش دادند: چنانت دوست می داریم و از شنیدن کلامت لذت می بریم که می خواهیم آنرا بیشتر و بیشتر بشنویم، این جسارت بهانه ای بود برای بیشتر شنیدن کلامت. چنانش دوست می داشتند که نگران بود بعد از مرگش مقبره اش را زیارتگاه کنند و شرک و بت پرستی در لباسی دیگر ظاهر شود، لذا آخرین جمله ای که در میان امتش بیان کرد این بود: خداوند لعنت کند کسانیرا که مقبره های خود را تبدیل به مسجد می کنند.

بعد از وفات غیر منتظره و دور از انتظار چنین محبوب و معشوقی، هر کسی سخنی می گفت و نظری می داد، صحن مسجد و بیت رسول خدا متشنج شده بود. عمر بن خطاب(رض) که از همه قویتر و بلندقدتر و شدیداللهجه تر بود به کلی مرگش را انکار کرد و آنرا غیر ممکن می دانست. تا اینکه حضرت ابوبکر رسید، بعد از اطمینان از فوت رسول خدا با سخنانی متین و متکی بر آیات قرآن کریم همه را آرام کرد. بعداز آرام شدن مردم و درک و قبول این واقعیت تلخ و ناگوار، همه یاران رسول خدا که در مسجد حضور داشتند به فکر آماده ساختن آن پیکر پاک جهت دفن بودند. در این رابطه هر یک به کاری مشغول بود یا اینکه در گوشه ای از مسجد غمگین و اندوهناک، داغدار و گریان سر به دامان فرو برده بود. آن چه در آن شرایط و مقطع زمانی مطرح نبود تعیین جانشینی رسول خدا بود. چرا؟ آیا اکنون زمان مناسب طرح این مسئله پر مخاطره نبود؟ یا اینکه رسول خدا این مسئله را از قبل حل کرده بود. فرق هم نمی کند این جانشین ابوبکر بن ابی قحافه باشد بدلیل اصرار در سپردن امامت نمازهای جماعت یا تعیین صریح و آشکار و واضح علی بن ابی طالب در محلی بنام غدیر خم و در حضور ده ها هزار نفر از یارانش. یا اینکه رسول خدا جانشینی ندارد، مگر پیامبری هم جانشین دارد. مگر او جانشین کسی دیگری بود که حالا خود جانشین داشته باشد. اما محمد بن عبدالله(ص) به دنبال پیامبریش دارای ابعاد زیادی بود. یکی از این ابعاد رهبری سیاسی جامعه بود. این بُعد حضرت محمد نیاز به جانشینی داشت که بهتر است گفته شود جامعه نیاز به رهبری سیاسی دارد. مگر نه اینکه خود فرموده بود هر گاه جمع شما به سه تفر رسید یکی را از بین خود به امیری معین کنید. رهبری سیاسی که پیامبر کسب کرده بود بدلیل پیامبری و ارتباط با منبع وحی بود، محمد بن عبدالله(ص) آخرین پیامبر حیات بشریت بود اما آخرین رهبر سیاسی نبود، هر چند او این حق را داشت که بدلیل ارتباط با منبع وحی و پیامبری جانشین سیاسی اش را هم معین کند. اما جانشینان او که با منبع وحی ارتباط نخواهند داشت این حق از آنها سلب خواهد شد. پس، از همان اول، راه دیگری برای تعیین رهبری سیاسی غیر از نصب باید وجود داشته باشد. آیا به این دلیل رسول خدا جانشینی برای خودش تعیین نکرده بود؟ اگر نسلهای بعد از او بتوانند، از هر طریقی که باشد، خود رهبری سیاسی را معین کنند چگونه نسل یارانش که مستقیما و شبانه روز با وی بوده اند، و بلا واسطه از او پرورش و تربیت یافته اند، و مشکلات و سوالات و شک و شبهه ها را مطرح کرده اند و منبع وحی هم از تعدادی از آنها رضایت کامل دارد و آنها را الگویی برای آیندگان معرفی کرده، نتوانند و صلاحیت نداشته باشند رهبری سیاسی و اجتماعی خودرا معین کنند؟ آیا اینکه گروه انصار در سقیفه بنی ساعده تجمع کردند و بر تعیین جانشینی رسول خدا در رهبری اجتماعی به مباحثه و گفتگو پرداختند ثابت کننده این نظریه نمی تواند باشد که پیامبر جانشینی برای خود تعیین نکرده بود و اگر به هر مناسبتی، کاری و امری را به یکی از یارانش محول کرده باشد یا سخنی در باره یکی از آنها فرموده باشد یا تعریف و تمجیدی نموده باشد یا توصیه ای کرده باشد منظورش تعیین جانشین نبوده است، همچنانکه نسل اول مسلمانان برداشت کرده اند. از این طرف هم کسی قدم جلو نگذاشت و مدعی نشد که از طرف رسول خدا به صور ت خصوصی یا در حضور فلان شهود، مستقیم یا غیر مستقیم، به جانشینی اش اشاره شده است. هیچکس هم اعلام نکرد که شاهد و عالم است رسول خدا در فلان زمان ومکان، فلان فرد را به جانشینی اش منصوب کرده است تا از ارتکاب گناه بزرگ کتمان علم و شهادت پرهیز کرده باشد. آن هم شهادت و علم چنان مهم و خطیری.

یاران رسول خدا که آن همه مسایل غیبی و محیر العقول را در باره بهشت و جهنم و معراج وغیره از وی شنیده و به حق الیقین آنها را باور می کردند، و با یک اشاره او از تمام اموال و فرزندان و جان و خانواده خود دست می کشیدند و هر تعلقی را زیر پا می گذاشتند، چگونه اگر کوچکترین توصیه یا اشاره ای به معین کردن جانشینش می کرد فرمانش را به گوش جان نمی شنیدند و برای اجرای فرمانش سر و دست نمی شکستند و با مخالفان غیر محتمل فرمانش، به مقابله و ستیزه و مبارزه بر نمی خواستند. حالا این فرد جانشین هر کسی می بود فرق نمی کرد بلال حبشی را هم اگر تعیین می کرد با دیده منت بر سر و چشم می گذاشتند. و برای اجرای فرمانش سر و دست می باختند.

از طرف دیگر در قرآن کریم هم به این امر مهم پرداخته نشده است در حالیکه به جزئی ترین مسایل اجتماعی و خانوادگی و اخلاقی و سیاسی و اقتصادی پرداخته است.

ادامه دارد

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا