خاطراتدعوت اسلامی

پیامی از شیخ علی طنطاوی به بازرگانان مسلمان!

پیامی از شیخ علی طنطاوی به بازرگانان مسلمان!

ترجمه با اندکی تصرف : عبدالرحمن رسولیان – بانه

سال 1946میلادی بود عازم سفر به مصر شده و از مسیر فلسطین عبور کردم و چون در آنجا دوستانی داشتم مدت چند روزی در آنجا اقامت گزیدم
در خلال دید و بازدید ها دوستان و آشنایان را به خاطر عدم احساس مسوولیت در قبال اسلام و تساهل کردن در گردآوری‌ مال و بهبود حال و خرید اسلحه و ادوات جنگی مورد نکوهش و سرزنش قرار دادم.
ایشان گفتند: ما استطاعت مالی نداریم و ثروتمندان ما هم بسیار خسیس هستند.
گفتم : تقصیر شماست که ثروتمندان را توجیه نکرده و آنان را از این خطر بزرگ آگاه نساخته و به تبیین آلام امت نپرداخته اید.
همراه آنان پیش یکی از تجار معروف شهر رفتیم ، ایشان دارای مغازه ای بزرگ و مملو از جنس و مشتری بود و پیش وی دو جوان شاداب و سرحال کار می کردند.
با وی باب سخن را گشوده و هر آنچه را که از شواهد دینی و دلایل عقلی و بیانات انگیزشی بود، گفتم. اما سخنانم کمترین تاثیری را در وی ایجاد نکرد و قفل‌های بسته ی درون وی را نگشود.
ایشان گفت: من وظیفه‌ی خود را انجام داده ، دین خود را نسبت به امت ادا کرده و هر آنچه را که در توانم بوده ، دریغ نکرده ام.
گفتم: آیا شما مانند بازرگانان یهود برای اعتلای آیین و ملیت خود هزینه کرده اید؟
گفت : چرا به یهودی ها مثال می آوری؟
بدو گفتم : آیا یک دفعه تا الان برای مصالح مسلمانان همه ی مالت را هزینه کرده ای ؟
با حالتی بهت زده و گو اینکه مخاطبش دیوانه باشد ، گفت: همه ی مال و ثروت و دارایی ام؟
گفتم :آری مگر ابوبکر برای تجهیز یک سپاه تمام مالش را تقدیم پیامبر (ص) نکرد؟
گفت : ایشان ابوبکر بود و من هرگز نمی توانم چون وی باشم.
گفتم : عمر نصف دارایی اش را و عثمان هم یک سپاه هزار نفری را برای جهاد مجهز کرد.
قبل از اتمام سخنانم گفت :
برادر یاران رسول الله(ص) کجا و ما کجا؟
گفتم : مگر نمی بینی که قدس سرزمین ایمان و اسلام با خطر جدی مواجه است.و اگر برای آن هزینه نکرده و از هر محبوبی نگذریم روزی خواهد رسید که جان و مال و مقدساتمان تباه خواهند شد.
گفت: برادر خدا از تو راضی باشد مرا به حال خود رها کن من مرد بازرگانی هستم که نه از سیاست چیزی می دانم و نه این مسایل ربطی به من دارد.
من ثروتم را از راه حلال و با زحمت و فعالیت خود گرد آورده ام ، شما هم می خواهید تمام آن را در راه خدا انفاق کرده و چیزی را برای خانواده و فرزندانم باقی نگذارم.
بدو گفتم : بزرگوار ما همه ی مال و داراییت را از تو مطالبه نمی کنیم ، اما زکات آن را از بپرداز.
ایشان پاسخ داد: من هر آنچه را که در توان داشته و دین بر دوش ما گذاشته انجام داده ام. و چون بیانات ما زیاد وی را خرسند نکرده و باب طبعش نبوده ، مرا ول کرده و به کار و فعالیت خود مشغول شد.
حدود هفت سال گذشت در سال 1953میلادی در کنفرانس اسلامی که در قدس برگزار شد، شرکت کردم و در خلال آن از اردوگاه پناهندگان بازدید کرده و با استقبال و احوالپرسی گرم آنان روبرو شدیم.
در میان آنان پیرمردی با محاسن سفید و قامتی خمیده وجامه ای کهنه با چشمانی اشک بار توجه مرا به خود جلب کرد
به فکر فرو رفتم که ایشان را کجا دیده ام.
بعد از اندکی بیاد آوردم که ایشان همان ثروتمندی است که سالها قبل در مغازه اش وی را ملاقات کرده ام.
خواستم با وی صحبت کنم اما وی از من دور شد و به میان انبوه مردم رفت .دنبال ایشان رفتم و بعد از اصرار و پافشاری هایم زبان به اعتراف گشود و خود را معرفی کرد. گفت: چیزی نگو، این قدر پروردگار است.
اگر خداوند اراده می کرد به ما بازرگانان و ثروتمندان الهام می کرد که اندکی از دارایی های خود را صرف امور دینی کنیم.
گفتم ,: از این همه ثروت و دارایی چیزی برایت باقی مانده است؟
تبسمی اشک آلود کرد و گفت :آری سلامتی ، اعتماد به خدا ، و خود و همسرم و این فرزند خردسال مانده ایم.
گفتم:از رحمت خدا ناامید نشو
گفت:سپاس خدایی را سزد که مرا عبرت دیگران قرار داد.
اما از مسلمانان مصر و سوریه و اردن می خواهم از ما درس عبرت بگیرند.
به کودک معصومشان نگریستم، پیرزن گفت : دست عمو را ببوس.
کودک خردسال با جامه ای کهنه و پاره شده وجسدی لرزان و سرما زده نزدم آمد، با دیدن این صحنه زیاد متأثر شدم و عبایم را در وی پیچیدم و خواستم کمی با وی صحبت کنم بدو گفتم: بابا را دوست داری ؟
(زیرا چنان تصور کردم که این پیر مرد پدرش است .)
اما پیرزن به فرزند خردسال گفت: بگو بابا در بهشت است.
یتیم خردسال با تقلید از پیرزن در حالیکه نمی دانست چه می گوید، گفت : بابا در بهشت است.سکوتی فراگیر بر جمع سایه افکند .
سپس از وی پرسیدم الان چه کاری می کنی گفت : دارم کاردی را می خرم تا با آن یهودیان را همانگونه که پدرم را سر بریدند ذبح کنم.
با شنیدن این بیانات همه ی حضار گریستند.
سالها گذشته و من هنوز این خانواده را به یاد دارم و با خود می گویم آیا بازرگانان و ثروتمندان مسلمان حقیقت امر را درک کرده و به فکر آینده ی این امت هستند.؟

نمایش بیشتر

عبدالرحمان رسولیان

@ استان کردستان- شهرستان بانه @ نویسنده - مترجم @ فعال دینی و امام جمعه

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا