تاریخ

چرخ روز گار ؛ هرآنچه بکاری همان بدروی ( داستان)

ضرب المثل آنچه بکاری همان را درو خواهی کرد .درگاه هرکسی را بزنی درگاهت راخواهند زد.

داستانی که پیش رو دارید واقعیتی است که خودم از نزدیک در جریان آن بوده ام .سال 2004درکشور انگلستان زندگی می کردم ،به علت سختی زندگی و مشکل مالی، در منزل یکی از برادران ساکن شدم که هیچ وقت خوبی او را فراموش نخواهم کرد.

در آن خانه به غیر از من برادران دیگری هم زندگی می کردند که تنها فکر سوسیالیستی باعث شده بود که دور هم جمع شوند.

درآن جمع جوان سرکشی بود که شغلش  پرورش خوک بود و دائم با زنان بدکاره سرو کار داشت ، اما به ما احترام می گذاشت ؛ وقت هایی که ما در منزل بودیم هیچ زنی را به اتاقش راه نمی داد ….

به خاطر خدا او را بسیار نصیحت می کردم ،اما سودی نداشت ؛ پس او را کم کم به خودش رها کردم و تنها در حد یک احوال پرسی با هم ارتباط دیگری نداشتیم …

بعضی وقت ها پیش ما می آمد و می گفت : شما چرا خودتان را اخته کرده اید؟! یا اینکه می گفت: این چه کاری است که می کنید ، در مدت یک ماه به اندازه ی یک هفته ی من درآمد ندارید؟!

منظور او از اخته بودن ما این بود که ما مثل او به دنبال زنان بدکاره و فاحشه نمی گشتیم و اهل روابط نامشروع نبودیم.!

 ناگفته نگذارم که ما در یک کارگاه ، سالاد آماده شده را بسته بندی می کردیم ودرآمد ما کمتر از درآمد او بود.

 یک بار به او گفتم : از دیدگاه من تمام آن زنان بدکاره ای که تو از آنان سخن می گویی ، به یک ناخن انگشت دستان همسرم ، آن وقت در کُردستان بود ، نمی ارزند و اگر همه ی ثروت ودارایی دنیا را به من بدهند به یک ریال حلال دنیا عوض نمی کنم !.

 بدان که حال تو و این شغل و درآمد تو به مانند این ضرب المثل است که می گوید:خری که با پولِ برف خریده شود عاقبت آب او را با خود می برد!

او با ریشخند هایش گفته های مرا به مسخره می گرفت .

روزها و شب ها پشت سر هم می آمدند و می رفتند ، تا اینکه آن جوان گمراه وسرگشته شبی با حالتی غمگین و نَفَس زنان پیش ما آمد در حالی که خستگی از سر و رویش می بارید…

 او را به نشستن تعارف کردیم وگفتیم :چیزی برایت پبش آمده است؟ گفت : تو را خدا اگر راستش را به شما بگویم مرا مسخره نمی کنید ؟ منظورش دوستان من بود که بعضی وقت ها سر به سرش می گذاشتند!

 گفتم نخیر ، بنشین و تعریف کن ما گوش می دهیم ،شاید بتوانیم کمکت کنیم.

آری خواننده ی محترم ،آن جوان نَفس عمیقی کشید وگفت:خانواده ی ما در کُردستان به مصیبت بزرگی دچار شده اند، گفتیم چیزی شده است؟ تعریف کن  ..

گفت:یکی ا ز برادرانم که متاهل است با بیوه زنی که دارای چهارفرزند است، دچار زنا شده است ! خدایا از چنین بلایایی به تو پناه می برم …

همین طور که داشت حرف می زد گفت:مصیبت و مشکل بزرگتر این است که ، خانواده ی آن زن قضیه را فهمیده اند ویک دفتر و نیم دلار از خانواده ما غرامت گرفته اند ، زن برادرم هم تقاضای طلاق کرده است ،وآن بیوه زن را هم با چهار فرزندش به برادرم  تحمیل کرده اند ویکی از خواهرانم را هم در برابر این کار شنیع برادرم ، به زور از ما گرفته اند و با این شرایط ، خانواده ی طرف با ما سازش کرده اند.

او ادامه داد وگفت:تمام آن پولی که به خانواده طرف داده شده است ، مال من بود که به امانت نزد برادرم گذاشته بودم …

بعد از تمام شدن حرف هایش به او گفتم :آیا حالا برایت معلوم شده است خری که با پول برف خریده شود آب او را با خودش می برد؟؟ و باد آورده را باد می برد؟

 پیدا کردن مال و ثروت با ابن شیوه که دنبال می کردی حرام بود ،به همین خاطر بود که در چنین راه پلیدی صرف شد .

 ای برادر و خواهر محترم امیدوارم که این داستان تو را هم اگر خدای ناکرده در مسیر انحرافی آن دو برادر هستی ،از خواب غفلت بیدارت کند،وحیثیت مادر ، خواهر، همسر،دختر و عمه هایت را محفوظ نگهداری ومواظب روزی خودت هم باشی .

نکندخدای نکرده از راه حرام کسب روزی کنی.

نویسنده :  پدر اسماء ترجمه :خالد حیدرنیا

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا