تاریخ

در محضر بهار(از تحول زمستان و بهار بیاموزیم)

بهارتحولی عظیم وگذری برعمر

 زمستان با تمام اُبهت و سکوت و سرمای معنادارش گذشت، جامه سفید این فصل بر دامن طبیعت مبارک آمد و نویدبخش فرشی از گل و سبزه وعطر شد.

سرمای زمستان آن چنان برما و زمین مسرت آفرید که دست ها را بالا ببریم و از سر شوق داشتن و ریزش خیر و برکت و رویش سبزی و سوسن بعد آن گوییم: یارب! به شکرانه این بارش و این خیزش مرا متحول گردان، عمرم را مبارک گردان وتربیتم را صد برابر گردان که خالق و مربی من تویی.
الله تعالی را هزاران بار سپاس که توان دیدن سپیدی و نجابت زمستان را نصیبمان کرده و قدم نهادن بر پاکی برفها در زیر آسمان، روی زمین قسمت مان شد و امید دیدن بهار و گل و سبزه را در دلمان کاشت . زیباست که بیاندیشیم از زمستان، از این فصل سفید و پاک چه آموختیم؟ و در چمدان نابسته سفرمان چه اندوختیم؟

زمستان هم بسان ما مسافر است؛ لیکن نیکو مسافری که همیشه درکوله بارش رحمت و پاکی و بخشش دارد.

مهمان است و آداب مهمانی را نیک می داند. قبل از آمدن خبرمی داد که ای آسمان! تیره و سرد باش و ورود مرا خبر ده که کسی ناخوانده ام نپندارند، مبادا به سبب قدوم من گرفتار سختی و رنج گردند.
ای درختان! به خواب روید، برگ و بار خود را بر زمین نهید که سنگینی حضورم کمر همتتان را نشکند.
ای موجودات ریز و درشت! در لانه شوید که سوز حضورم مایه رنجتان نباشد و آذوقه بیاندوزید که مایه گرسنگی تان نشوم. بعد کم کم با متانت و بدون صدا آهسته و پیوسته با صبر و متانت بر زمین فرود می آیم. مبارک فرودی که اگر از پنجره نمی نگریستم هرگز متوجه نشستش نمی شدم. هرگز در بوق و کرنا ندمید که به هوش مهمان دارید و من رحمتم!! بیاموزیم رحمت و بخشش بی فریاد را ! !
نشست وآرام گرفت. مایه ی شادی دل ها شد. بی صدا، بعد فرشی شد؛ حریرگونه و لطیف با پاهایش که لمسش کردند بر آن قدم نهادند و بی صدا آلوده اش کردند، برنجید. آنقدر از صدای شادی کودکان خرسند شد که بی صدا و آرام و شوق ایجاد نشاط در دل ها برایش عزیز بود که با طمأنینه زیر پایشان آب شد و در زمین فرو رفت ! بدون هیچ منت و ناراحتی.

بیاموزیم که اگر خدمتی کردیم و دلی را شاد ساختیم … خاک شویم ،آب شویم وساکت و آرام شکر گوییم.
آن قدر نگران درهم شکستن اُبُهّتمان نشویم  که گویی بوده ایم و هستیم و خواهیم ماند. برف گونه آب شویم  و ابهتمان را فدای خدمتی کنیم عاشقانه. جاری شویم زلال و بی منت.
آب شد، زیر خاک رفت نایستاد تا نگندد که جاری شد، روان شد از کنار هر سنگ وخاک و خاشاکی گذشت. آرام راه باز نمود، تلاش کرد، به ریشه ها رسید، نوید سیراب شدن گشت، خبر سبزشدن داد و امید برکت بود، درختان از وجودش قد کشیدند، برگ آوردند.

بیاموزیم جاری شویم حتی زیر زمین بمانیم، از کنار هرسنگ و خار و سختی عبور کنیم، راه بگشاییم به دل ها و وجودهای نیازمند سَرَک بکشیم. نوید رحمت و عطر و سبزی باشیم و طراوت.
اگر هم ماندیم زیر خروارها خاک سرد و ساکت ، چاه شویم، چشمه شویم، بیشتر متعالی شویم.
از برف بیاموزیم اگر روی زمین هم ماند و کم کم گرمای خورشید جاریش ساخت راه افتاد، رود شد، روانه شد، زمین را طی کرد، سبز نمود، برکت شد، شست هرآنچه خار و خاشاک و گل بود و پاک ساخت مسیر را، بیاموزیم!

جاری شویم گاه ساکت؛ اما مفید و نویدبخش، گاه پرصدا با اُبهت که برخیزید، رشد کنید. من زنده ام، امیدوارم وامید می بخشم، من زندگی ام . من شورم، من عشقم، من مایه پاکی ام، بی توقع.

پاک کنید تمام کدورت ها و زنگارها را. جلا دهید دل ها را ، بیائید دست در دست من دهید تا جاری شویم در دشت های آرزو و رویش، در کوه های صلابت و انعکاس، که من آینه بی زنگار شمایم. ببینید، بشوئید، شاد شوید ، جاری شوید و سبز شوید.
از زمستان بیاموزیم وظیفه شناسی و شکر را، هر سال به موقع می آید و می رود و در پی انجام وظیفه است ؛ بی چون و چرا.

از زمستان بیاموزیم گذر عمر را گاهی شکستن وگاهی زیر بار مسئولیت آب شدن و دوباره جاری شدن را.
از برف بیاموزیم رویش مجدد را و به یاد بیاوریم صحنه قیامت را .

اگر می گویم بهار رستاخیزی کوچک است، برف و آب و باران هم بی نشان از قیامت نیستند. در آسمانند، فرو می ریزند، در زمین فرو می روند یا بر زمین جاری می گردند و مجدد با نفخه خورشید به آسمان باز می گردند و با نفخه ابری بر زمین می آیند و این چرخه مداوم در برف و باران هرگز بی برنامه و  بی هدف نبود.

خالقی که خورشید را نفخه خیزش برف و آب به اوج نمود، رعد و برق را نفخه فرود مجدد، هرگز نمی پسندد که ما بی علم و اندیشه و تدبر بر سپیدی و زلالی آن ها گام نهیم و بهره ببریم، جسم را فربه سازیم و اندیشه همچنان بی بار و بهره بماند! نمی پسندد، نمی پسندد، هرگز نمی پسندد که جریان برف و باران را در زمین، چشمه ها را در زیر سنگ ها، چهره صورت بشوئیم و سیرت غبارآلود اندیشه و عقیده غبارآلود باشد و سخت و تاریک.

¼ ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذَلِکَ فَهِیَ کَالْحِجَارَهِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَهً وَإِنَّ مِنَ الْحِجَارَهِ لَمَا یَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهَارُ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا یَشَّقَّقُ فَیَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاءُ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَهِ اللَّهِ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَá [بقره:۷۴]
‏ پس از آن ، دلهای شما سخت شد ، همچون سنگ یا سخت‌تر از سنگ  و پاره‌ای از سنگ ها است که از آن نهرها می‌جوشد و پاره‌ای از آن ها است که می‌شکافد و آب از آن بیرون می‌آید  و پاره‌ای از آن ها است که از ترس خدا فرو می‌ریزد و خدا از آن چه می‌کنید بی‌خبر نیست . ‏
اگر نیاموزیم از برف و باران و آب جریان را، پاکی را، طاهرنمودن را ، باید که فریاد برآوریم: یالیتنی کنتُ ترابا؛ ای کاش خاک می بودم و این دیگر درس نیست که زمهریر و برزخ است.

بهاری ندارد که اگر تا این مرحله رفتیم وای برما که بسی نشانه هست و ما غافلانی باشیم و هرگز این لحظه برای هیچ مؤمن و مسلمانی نباشد که الله تعالی بسی رستاخیز و مرگ و زندگی را با نشانه ها برای ما؛ این موجود دو پا در دوران عمر، تکرار نمود که غفلت را نشاید.

بیاموزیم از زمستانی که گذشت، از برف و سرما و سوز آن ، ایستادگی در برابر مصائب و بیماری ها و رنج ها را، که خود فلسفه ای دارند به درازای تمام عمر از سوز برف . بیاموزیم با تابش مهر آب شدن، نرم شدن و جاری شدن را.
اگرچه بهار را رستاخیز کوچک می دانیم، زمستان و چرخه بارشش رستاخیزی سخت تر و آموزنده تر است؛ اگرشاگرد هوشیار باشد.
بارالها! این زمستان هم گذشت. بسان تمام روزهای عمرم. نمی دانم چه اندوختم، چه ساختم و چه ویران نمودم. نمی دانم آنچه اندوختم واقعا ماندنی است یا فاسد شدنی و دور ریختنی!!؟

نمی دانم آنچه گفتم وعمل نمودم مفید بود یا نه؟ نمی دانم چه آموختم و چه آموزش دادم؟ نمی دانم چند نفر را شکستم و رویا و امید چند نفر را کشتم؟ نمی دانم نمره تربیت را درکارنامه ام چند دادی؟

نمی دانم این ۳۶۵ روز را که خرج کردم چند خریدی؟ واقعا نمی دانم چگونه ام و چگونه خواهم ماند؟

اما می دانم که نیک پروردگاری دارم رحمن و رحیم. خالقی دارم غفارالذنوب و ستار العیوب.

الهی! یقین دارم بخشنده و غفوری و البته می دانم که قهار و عزیزی، جباری و صبوری، ایمان دارم که رحمانی.

الهی! به تمام نادانسته هایم اعتراف دارم، به تمام راه هایی که می توانستم با پیمودنشان به تو نزدیک تر شوم و نیامدم ، معترفم. با تمام وجودم می دانم که هر کجا روم جز تو پناهگاهی ندارم.
پس ای ستارالعیوب! با تمام عیوبم بپذیر مرا و کمکم کن آن ها را در چشمه زلال دعا و دانش بشویم.
ای غفارالذنوب! به تمام گناهانم معترفم، کمکم کن که در پایان این فصل و رویش مجدد طبیعت، دفن کنم گناهانم را به واسطه توبه و بازگشت.

ای رحمن و رحیم! بهار و زمستان و طبیعت بهانه اند و من فقط تو را می جویم ، درس ها را تو یادم ده، معلم، تو باش و صحنه فصل ها را تخته ی آموزشم گردان و مهر و رأفت را نموده آموزشم!

ای عزیز مقتدر! هر چه هستم، هرچه باشم، توئی خالقم؛ پس لحظه ای بی اندیشه ی یادت رهایم مکن در این فصل و سایر فصول مرا در آغوش مهرت، با رحمت پرورش ده، فکرم را سرشار از ذکرت گردان و عمرم را پر برکت؛ باشد که فقط یادت عاقبت خیرم باشد.
نسرین حسن زاده

 

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا